ز خاک کربوبلا بوی سیب میآید واقعۀ مهمی که در این زمان[کودکی استاد اسلامی ندوشن] پیش آمد، عزیمت م…
انتشار: 2026/08/02 06:00 UTCدریافت: 2026/08/04 12:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 12:27 UTC
ز خاک کربوبلا بوی سیب میآید واقعۀ مهمی که در این زمان[کودکی استاد اسلامی ندوشن] پیش آمد، عزیمت ما به کربلا بود برای زیارت. به همراه یک کاروان بزرگ حرکت کردیم؛ عدهای خویشاوند چون عمه و عمهزادهها و خاله و غیره و عدهای هم غریبه. رسم بر این بود که کسی که پیشقدم زیارت یکی از اماکن متبرّکه میشد، آن را به ده اعلام میکرد تا کسان دیگری هم که چنین نیّتی میداشتند به جمع بپیوندند. کار بدینگونه آغاز میشد که «چاووش» ده را که در آن زمان مرد نسبتاً مسنّی بود و صدای خوشطنینی داشت، به اعلام خبر وامیداشتند، بدین معنی که اسب یا قاطری در اختیار او میگذاشتند، و او با عمامه و عبا و هیئتی موقّر، توی کوچهها راه میافتاد و به آواز جلی شعرهای برانگیزنده در نعت زیارت میخواند. شلّاقی به دستش بود. دهنۀ اسب را در کف میلغزاند، و گاه آهستهتر گاه تندتر راه میسپرد. هر چند گاه میایستاد، چشم بر هم مینهاد و با صدای پرموج و سوزناک خود بانگ برمیداشت و آنگاه هی بر اسب میزد و نوک شلّاقی بر او مینواخت و چهارنعل به راه میافتاد. همۀ اینها جزو شگردهای کار بود. صدای سُم ستور که توی کوچههای تنگ میپیچید، گردوخاکی که از آن بلند میشد و تحریر و زیروبم دادن آواز... همه میبایست برانگیزنده باشد. اگر برای مشهد بود، میخواند: ای دل! غلام شاه جهان باش و شاه باش همواره در حمایت لطف اله باش قبر امام هشتم و سلطان دین رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش و اگر برای کربلا: هر که دارد هوس کربوبلا بسمالله هر که دارد سر همراهی ما، بسمالله یا: ندای شوق امام غریب می آید ز خاک کرببلا بوی سیب میآید و شعرهای دیگری که در یاد من نمانده است. چاووش چند روزی به همین صورت میگشت. حالت ده عوض میشد، و جوششی در آن پدید میآمد. مردم به اصطلاح خودشان «دلکنده» میشدند، آه میکشیدند و اشک از چشمانشان جاری میگشت. آنها که نمیتوانستند، میگفتند خوش به حال آنهایی که میتوانند. به طور کلی آرزوی زیارت و بهخصوص زیارت «عتبات» که دوردست بود و چند شهید بزرگ را در خود مدفون داشت، بسیار قوی بود. بودند کسانی که تنها آرزویشان در زندگی همین باشد. در ده بین کسانی که به زیارت رفته بودند و کسانی که نرفته بودند، تفاوتی محسوس بود. به دستۀ اول با احترام خاصی نگریسته میشد، جزو گروه «ممتازان» بودند که امام آنها را طلبیده بود، و آنان همواره و مکرر با آبوتاب شرح سفر خود را برای نرفتهها نقل میکردند، که خود چگونه مرقد را بوسیدند و چگونه دست به قفل گرفتند؛ چگونه شهر بزرگ بود، و چگونه از هر فرقه، ترک و تاجیک و بربری آمده بودند. با شنیدن صدای چاووش، هر کسی به فکر میافتاد که بتواند راهی به تشرّف پیدا کند. کسانی بودند که برای همین منظور پسانداز کرده بودند، ولی دیگران که شوق به سرشان میافتاد و پول آمادهای نداشتند چطور؟ اگر چیزی در بساط بود میفروختند: چند گوسفند، یک جُرّه آب... بدین ترتیب عدهای داوطلب میشدند و اسم آنها در ده میپیچید. در میان آنان نهتنها «اربابها» و توانگرترها بودند، بلکه کاسب و چوپان و رعیت هم پیدا میشد. در به روی همه باز بود، گاهی کاروان بزرگ متنوعی جمع میشد، از زن و مرد و بچه...📚کتاب روزها، جلد اول و دوم، نشر سرو سخنگو @dr_eslaminodoushan
