ما توی یک اتاق بودیم، و خویشان دیگرمان، هر خانواده توی اتاقی، که هر یک چای و غذای ساده درست میکردن…
انتشار: 2026/08/05 06:11 UTCدریافت: 2026/08/06 06:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 06:12 UTC
ما توی یک اتاق بودیم، و خویشان دیگرمان، هر خانواده توی اتاقی، که هر یک چای و غذای ساده درست میکردند. ولی هنگام رفتن به حرم همه با هم حرکت میکردیم. بیشتر وقت ما توی صحن و در حرم میگذشت. روشن است که محیط شهر غریب و صحن و مرقد باشکوه که آنهمه مردم با خضوع و اخلاص به پایبوسش میآمدند تا چه حد هیجانانگیز بود. آینهها و نقرهها و طلاها و انعکاس چلچراغها در آینهها که با برق روشن میشد، بادبزنهای سقفی که میچرخید و نور را میشکست و هوا را خنک میکرد. اوایل پاییز هنوز هوا به قدر کافی گرم بود که بادبزن کار بکند. و باز همان بوهای به هم آمیختهشده: بوی شمعها و گلابها، با بوی هزاران تن جوان و پیر، بوی زلفها، بوی اشکها و دلشکستگیها، همراه با صدای زیارتخوانها که هر گوشهای زیارت میخواندند: ولعن الله اُمةً قَتَلَتْکَ، ولعن الله اُمةً ظَلَمَتْک... دیگر ترتیب مناسک را خوب یاد گرفته بودیم. اول کفشکن بود که کفشها را میسپردیم، آنگاه اذن دخول بود و هنگام ورود لنگۀ در بزرگ را که نقرهپوش بود میبوسیدیم. گاهی زانو میزدیم و بر آستانه بوسه میدادیم، و من نیز از بزرگترها تقلید میکردم. آنگاه وارد میشدیم و زیارتها شروع میگشت. نخست شهدای اصلی، یعنی امام و حضرت عباس، و آنگاه میرسید به زیارت دستهجمعی سایر شهدای کربلا... صداهایی که بدینگونه از هر گوشه بلند بود، همگی لبریز از استغاثه و انکسار بود و زیارتخوانهای حرفهای هم خوب میدانستند که چگونه صدای خود را بلرزانند و مؤثر کنند. آنگاه همه میخواستند که خود را به ضریح نزدیک نمایند و بر آن دست بسایند و آن را ببوسند. نرمی و لطافت نقرۀ محجّر بسیار به دست و لب مطبوع میآمد. گریه و آمیختن اشک به شبکۀ ضریح بود، دست به قفل گرفتن و برای نزدیکان مهجور طلب توفیق زیارت نمودن. بهخصوص میبایست اسم برد. گاهبهگاه کسانی آجیل مشکلگشا تقسیم میکردند. هر کسی چند دانه برمیداشت و میگفت «خدا مشکلت را بگشاید». در محوطۀ حرم خیلی بیشتر فارسی حرف زده میشد تا عربی. عربها از ما متمایز بودند، بهخصوص زنها که عبا بر سر داشتند. آنها بیشتر از ایرانیها جسور بودند، خود را بیمحابا به جلو میانداختند و دست به ضریح میکشیدند و بر صورت میمالیدند و رد میشدند. دستشان که از لبههای عبا برداشته میشد، نشان میداد که در زیر آن تقریباً نیمهبرهنه بودند. زنهای جوان، سینهریزهای طلا روی سینههایشان ریخته بود، با دستهای النگودار؛ دهان را روی مرقد مینهادند و ماچهای صدادار میکردند. مادرم و خالهام که چند بار به زیارت آمده بودند، راهوچاه را خوب بلد بودند، زاویههای مسجد و حرم را. چون جمعیت بود، برای نماز مُهر مینهادند که جایشان محفوظ بماند. من در گوشهای مینشستم تا نماز آنها تمام شود، آنگاه مینشستیم به شنیدن وعظ و روضه، سپس میآمدیم توی صحن و بعد قدری گردش در بازار، تا نوبت نماز شامگاه برسد و دوباره به حرم برگردیم.📚کتاب روزها، جلد اول و دوم، نشر سرو سخنگو @dr_eslaminodoushan
