🔻مرثیه پسر شهر باران🔻 جایی از کتاب «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب آمده است: «سیاوش مرد آنسوتر است که در ت…
انتشار: 2026/08/10 08:55 UTCدریافت: 2026/08/10 10:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 10:01 UTC
🔻مرثیه پسر شهر باران🔻 جایی از کتاب «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب آمده است: «سیاوش مرد آنسوتر است که در تنگنای ابتذال نمیگنجد. او تنی بر خاک و روحی در افلاک دارد. از افلاک به خاک آمد و اکنون از خاک است که به افلاک میرسد.» خانه پر از قاب عکسهای نیما و دستهگلهای کوچک و بزرگ است. پدر نیما نگاهی به عکس پسرش میکند و رو به من میگوید: «میشود مگر از این داغ گذشت؟» صدایش درست شنیده نمیشود. از روز خاکسپاری، انگار که داغ فرزندش، با داسی آهنین از توی سینهاش به سمت تمام اعضاء و جوارحش حرکت کرده باشد و هر جا را که توانسته، ناکار کرده است. نام: نیمانام خانوادگی: مرادی نرگسیتاریخ تولد: 5 مرداد 1382محل تولد: بندر انزلینام پدر: مسعودمحل شهادت: دریای خزر، 5 کیلومتری ورودی رود ولگا یک. خیال نیما هنوز در خانه است🔻 نیما فرزند سوم یک خانواده 5 نفره بود. پدرش مسعود مرادی بازنشسته تأمین اجتماعی است و 58 سال سن دارد. سابقه حضور در 8 سال دفاع مقدس را دارد و تقریباً نزدیک به 2 سالی هم اسیر بوده است. نیما تهتغاری بود. دو برادر بزرگترش علیرضا و ایمان خارج کشورند.🔻 نیما اما پیش مادر و پادرش مانده بود. میگوید نیما دلش نمیخواست مهاجرت کند. میخواست بماند و عصای دستشان شود. گوشیاش را باز میکند و آخرین چتهایش را با نیما نشان میدهد. از روسیه عکس شناسنامه و گذرنامهاش را فرستاده بود و به پدرش گفته بود که قبل از رسیدنش، برای دورههای تکمیلی ملوانی ثبت نامش کند.🔻 تاریخ اعزام نیما 31 خرداد ماه بود. اواخر تیر ماه نیما به خانوادهاش اعلام میکند که به سمت ایران در حال حرکت هستند. تولد نیما 5 مرداد ماه بود و ذوق تولدش را داشت. آخرین تماس نیما به پدر و مادرش سوم مرداد ماه بود. گفته بود حرکت کردهاند و نزدیک آبهای ایران هستند. تا اینکه پدرش فیلمی در فضای مجازی میبیند و در آن فیلم پیکر نیما را روی عرشه کشتی تشخیص میدهد. مسعود مرادی پدر نیما با رئیس بنیاد شهید بندر انزلی تماس میگیرد و جویای وضعیت که میشود، رئیس بنیاد شهید شهرشان میگوید که تا چند دقیقه دیگر خودش را به خانه مسعود مرادی میرساند. این را که میگوید، پدر نیما، مطمئن میشود که نیما تنها شهید آن کشتی باری است. دو. مهربانتر از پدر و مادرم «حسین(ع)»نیما از 7 سالگی تکواندوکار بود. مسابقات استانی و کشوری شرکت میکرد. پدرش هم پا به پایش بود. از تصاویری که از نیما منتشر شده است، مشخص است که روی بدنش خالکوبی دارد. ظاهر متفاوت نیما و مقبولیت شهادتش در میان مردم، برای خانوادهاش هم عجیب و مایه دلگرمی است.🔻 مادر نیما خانهدار است. اسمش معصومه است؛ اما صدایش میکنند: «مصی» به سمت یکی از عکسهای نیما میرود و میگوید: «رفتی پیش خدا تیبلا میسر؟ مامان برای خوشتیپیات بمیرد الهی.» از کنار ما به سمت آشپزخانه برمیگردد. پدر نیما با علامت سر، به سمت همسرش اشاره میکند: «میبینیاش؟ خودش را مشغول این کارها کرده است. خیلی اعتقاد محکمی دارد. من اما اینطور نیستم. 34 سال است که با هم زندگی میکنیم؛ اما هرکس برای خودش زندگی میکند. ما خیلی با هم فرق داریم. مادر نیما کلاس قرآن میرود. توی همین خانه روضه میگیرد. من و نیما هم همیشه کمکش کردهایم که روضه و کلاس قرآنش را توی خانه برگزار کند. با همین قرآن خواندن و اعتقادش به ائمه(ع) خودش را سرپا نگه داشته است. من ولی فکر نکنم بعد از نیما دوام بیاورم.»🔻 وقتی که برای خداحافظی آخر رفته بودند، مادرش از دوست خانوادگیشان خواسته بود که صورت نیما را باز کنند تا صورتش را ببیند. صورت نیما را باز که کردهاند، «مصی» خانم اول آیتالکرسی خوانده بود و بعد با آرامش زیارتنامه حضرت رقیه(س) را با صدای بلند خوانده. دلیلش این بود که نیما 3 بار تصادف کرده بود و همان موقع نذر حضرت رقیه(س) شده بود. همانجا از حضرت رقیه(س) خواسته بود که او واسطه شود و به استقبال نیما بروند. مادر است؛ اما آنها مهربانتر از مادر خواهند بود برای نیما. مادر نیما میگوید که شاکر خداست. ولی درهرصورت مادر است و به قول خودش جگرش خون است. مادر است؛ اما آنها مهربانتر از مادر خواهند بود برای نیما.🔻 پسر یکی از آشناهای همسرش، چند سال پیش توی دریا غرق شده، مادر نیما خیلی برای تسلیدادن به آن مادر وقت میگذاشت. میگوید همین فروردینماه، پسر دخترعمویش هم توی بندر سیریک شهید شده بود. محمد کرمپور متولد سال 77، افسر دوم کشتیهای اقیانوسپیما بود. او را هم تا توانسته دلداری داده است. حالا اما به قول خودش مرگ سراغ خانهاش آمده است تا نشان دهد فقط برای همسایه نیست. سراغش آمده تا خدا ببیند این حرفها فقط برای دوست و آشناست یا او هم این دوری و امتحان را طاقت میآورد؟ سه. به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم🔻 سر ظهر است. فامیل، دوست و آشنا خودشان را به مادر نیما میرسانند که کنارش باشند. خانه از مهمانهایی که برای تسلیت میآیند، خالی نمیشود. زنعموهای نیما میگویند که از وقتی خبر شهادت نیما اعلام شد، خانه همینطور پر و خالی میشود. زندایی نیما با یک فرزند بالغِ معلول میآید. پسرکِ بیزبان، برای نیما میزند زیر گریه.🔻 نیما دیپلمش را که تمام کرده، مادرش نگذاشته بود سراغ درس و دانشگاه برود. برایش طلا فروخته بود. نیما هم با یکی از دوستانش، شریکی مغازه فروش توتون و تنباکو و سیگار زده بودند. نیما عشق دریا بود. برای همین از مادرش پول گرفته و رفته بود دورههای ملوانی. یک روز قبل از رفتن، آقا رضا تماس میگیرد و میگوید که قرار است نیما اولین سفر کاریاش را تجربه کند. نیما دل به دریا میزند.🔻 نیما 2 روز مانده به تولد 23 سالگیاش ورودی رود ولگا به شهادت میرسد. ده روزی تا برگشتنِ پیکر نیما به بندر انزلی طول میکشد. . «صاحب کشتی سربهزیر آمد خانهمان. به او گفتم سرت را بالا بگیر. نیما ما را سرافراز کرد. تو هم سرت را بالا بگیر. تو یک جوان را سرکار بردی. مالِ خودت هم آسیب دید. من گلهای از کسی ندارم. خدا به من امتیاز داده است. خدا به من افتخار داده است که مادر شهید شوم.🔻 درنهایت نیما 12 مرداد ماه در گلزار شهدای بندر انزلی، آرام میگیرد. مصی خانم خنده و گریهاش را از خدا میداند. «وقتی توی خوشی شاکر بودم، حالا هم باید توی مصیبت شاکر باشم.»🔻 آفتاب پایین میآید و هوا رو به خنکی میرود. خانه شلوغتر از سر ظهر است. یکباره مصی خانم شروع به بیقراری میکند و میخواهد او را سر مزار پسرش ببرند. سر مزار که میرسد یکبار آیتالکرسی میخواند، یکبار لالایی میخواند. یکبار روضه میخواند. یکبار با عکس نیما صحبت میکند و به او میگوید که افتخارآفرینی کرده است. دخترعمویش مادرِ محمد کریمپور هم کنارش میایستد و پا به پایش برای نیما گریه میکند. بار آخر مصی خانم نزدیک عکس نیما میشود و از او میخواهد که اگر صدایش را میشنود، به خوابش بیاید.🔗 متن کامل گزارش زینب مرزوقی، خبرنگار فرهیختگان را در سایت بخوانید.🌐 FarhikhteganOnline.ir🔻 @FarhikhteganOnline
