🔹بدرقه آقای شهید به عشق خودشکنار پسرش نشسته بود و داشت از توی گوشی، اخبار تشییع را دنبال میکرد. پر…
انتشار: 2026/07/09 15:38 UTC
🔹بدرقه آقای شهید به عشق خودشکنار پسرش نشسته بود و داشت از توی گوشی، اخبار تشییع را دنبال میکرد. پرسیدم: «هنوز نگفتن کی پیکرها میرسه؟» سرش را آورد بالا: «نه، هنوز خبری نیست.» گفتم: «هر وقت نزدیک بود، بگین با هم بریم جلو.» لبخند زد: «من نمیتونم بیام. هشتماهه باردارم. شوهر و دخترم رفتن جلو، من با پسرم اینجا موندیم.»گفتم: «سختت نبود با بچه توی شکم، با این گرما تا اینجا اومدی؟» چشم دوخت به زمین: «آقای خامنهای با خانوادهش شهید شد. حداقل کاریه که از دستم برمیاومد. همین بچه رو هم به عشق خودش آوردم، وگرنه بچه میخواستم چیکار؟ همون دو تا بسام بود.»/ مریم برزویی@Fars_plus

