#فودوشین230 فکر میکنم عصبی میشد از اینکه میدید پیگیر درگیریه ای بینمان نمیشوم. حوصله ی قهر و کدورت…
انتشار: 2026/06/27 05:47 UTC
#فودوشین230 فکر میکنم عصبی میشد از اینکه میدید پیگیر درگیریه ای بینمان نمیشوم. حوصله ی قهر و کدورت نداشتم حتی در برابر این مرد قلدر و اخمو. _درکت میکنم، تحمل کسی که عذابت بده خیلی سخت و وحشتناکه چشمانش را جمع کرد و نگاهی گذرا به من انداخت. حتی چین هایی هم که گوشه ی چشمانش انداخته بود به صورتش میآمد و جذاب ترش میکرد. البته در نظر من، هیچ مردی لایق دوست داشتن نبود، حتی اگر آن مرد طوفانِ جذاب باشد. _خیرسرت درک میکنی؟ اگه درک نکنی چیکار میکنی؟ تو از من بدتری واسه دل شکستن. _تو دل نمیشکنی دل میسوزونی.دست برد سمت ضبط صوت و صدایش را کم کرد، خیلی کم. حرفم را ادامه دادم. _ و با این حساب من از توبهترم. چون دل شکسته رو میشه بند زد، ولی سوخته رو نمیشه کاریش کرد... چشم دوخت به صورتم و لبهایش را روی هم فشرد. نگاهش حرفهای توی دلش را سلیس نشان نمیداد، معقد و ناخوانا دیده میشد. طوفان:از ماشین پیاده شدم و موبایل را میان شانه و گوشم نگه داشتم تا راحت خم شوم و بند شل شده کفش اسپرتم را محکم کنم. _بهنام الان اینجا اینترنتش داغونه نمیشه عکس بفرستم بذار فردا یه کاریش میکنم. تو فقط به حسابدار بگو فاکتور پرتقال تامسونها رو جدا از بار حجره بزنه. بهنام حرفی که نوک زبانش بود را مزه کرد و بعد گفت: _آقا منظورت از حسابدار آقاسیناست؟ قد راست کردم و به سوالش جوابی ندادم، بلکه حرف خودم را زدم. _درسته هر دو پرتقال رو از یه باغ خریدم، ولی گفتم جدا بفرسته. مثل همیشه بار حجره رو از فروشگاه سواکردم. هروقت اینترنت اینجا بهتر شد عکس میگیرم از فاکتورهاو میفرستم برات. بهنام فهمید سوالش به مذاقم خوش نیامده به همین خاطره دوباره نپرسیدش. این پسر برای من، بیشتر از یک شاگرد بود. _به روی چشم طوفان خان... حالا بارها کی میرسه؟ رسیدم به در فرفورژهای ویلا. کلید انداختم توی قفلش و در را با یک تکان سمت جلو باز کردم. _یه ساعت پیش ِچکش رودادم به باغدار. تاآخر هفته میرسه. فردا هم میرم پی سیب و خیارها. _سلامت باشی آقا و صدای هورت کشیدن چای اش را از پشت گوشی شنیدم._زهارمار! یکم آرومتر بخور آب دریا که نیست یه نعلبکی چای هل شد و با عجله گفت: _ببخشید آقا از صبح تا حالا با بچه ها مشغول چیدن قفسه ها و آماده کردن حجره واسه بارهای عید هستیم. خیلی خسته شدم... آقا؟ نگاهم روی دریا بود، بخش کوچکی از آن سهم ویلایم شده بود. _چیه؟ _دلم براتون تنگ شده. خدا کنه زودتر خریدها رو راست و ریس کنین و برگردین. حجره بدون خودتون شده زندون. لبم رفت که شکل لبخند شود. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
