#فودوشین231_پس بهتره یه چند روز بیشتر از هم دور باشیم تا شاید فرجی شد و دل منم هوای تو رو کرد. با ص…
انتشار: 2026/06/27 05:47 UTC
#فودوشین231_پس بهتره یه چند روز بیشتر از هم دور باشیم تا شاید فرجی شد و دل منم هوای تو رو کرد. با صدای بلند و زننده ای خندید. _نوکرتم به موالاتماس را قطع کردم و از کنار ساختمان ویلا گذشتم تا برسم به آب دریا.آسمان در حال غروب بودو دک کردن خورشید. دلم برای بوی دریا و رطوبت هوای این شهر تنگ شده بود. سینا اگر بود میگفت دل تنگیات برای چیزهایی بیشتر از طبیعت این شهر هست... دلتنگ آدم توی این شهر هستی.رسیدم به دریا. ترکیب هلهلهی مرغان دریایی از دور و صدای موج دریا از نزدیک شبیه یک حال بود، حالی شبیه به من. موج دریا آمد تا نزدیکی کفشهایم و سریع عقب کشید، انگار که میترسید از نزدیک شدن و ماندن کنار من.مثل آرامش! او هم مثل همین موج بود، نزدیکم میشد و سریع دور. من نفهم نبودم، میفهمیدم که این مهمان ناخواسته و موقتی کنار من چقدر بیقرار است، همان طور که خودم ناآرام بودم. گوشی را رساندم توی جیب کت قهوهایام و جلوتر رفتم. باد آرام خورد به صورتم و بوی دریا را با یک نفس عمیق تا ته ریه هایم کشیدم، بوی شور و مرطوبش را. از لحظهای که قدم گذاشتم توی این شهر ضربان قلبم بالا رفت و چشمانم بدون اجازه از من مثل ولگردها همه جا به دنبالش گشت. این همه نزدیکی به او، دل تنگیام را حریص کرده بود. میدانم هر چقدر هم که به او نزدیک باشم باز دور هستم و فاصله بین ما به اندازه ی این دنیا و آن دنیا است.ولی مگر دل تنگ آدمیزاداین حرفها حالیش میشود؟ هنوز مثل آن روزها بوی عطرش، راه رفتنش، چشم و ابرو بالا انداختنش توی ذهنم زنده بود و هر شبی که پشت پلکهای بستهام و قبل از به خواب رفتنم تکرار نمیشد، روز نمیشد. خواستم خودم را برای خودم تعریف کنم، یاد تعریف آرامش از خودم افتادم، زیاد هم بی راه نگفته بود، اینمخل آسایش... من سنگدل بی احسا ِس عصبی سردو غُد هرکسی را خواستم این دنیاهم خواست، خب زور او بیشتر بود و دست من کوتاه پس در اینکه مال او میشد، شکی نبود. لذت داشتنش را یکی دیگر میبرد و ذلت نبودنش را من! یکی دیگر خوش خوشانش بود از به دست آوردنش و حسرت خوردنش برای من بود. دیگر فهمیده بودم که نمیشود در این مورد کاری کرد و با خدا بحث. این بدشانسی هایی که قسمت احساسم بود، بخاطر خودم بود نه کس دیگری. آدم بدشانس احساسی ندیده اید؟ یکیش من! نفس عمیق دیگری کشیدم، انگار که ریه هایم پر و دلم سیر نمیشد از نفس کشیدن در هوایی که میدانم سهم او هم هست.صدای زنگ موبایل باز گند زد به حالم. با دیدن اسم مصطفی روی صفحه گوشی، به هرچیزی فکر کردم الا جواب ندادنش. شوخی که نیست، مصطفی بود! _سلام صدایش آرام بود. _سالم خانِ بیجان خندهام گرفت از این لقبی که به من داده بود. _خوبی؟ ز هرا و النا خوبن؟ درد کمر خاله سودی کمتر نشد؟ دیگه چه خبر؟ همه خوبین؟ دردی یا مشکلی نیست؟ اتفاقی... _سینا خوبه خیالت راحت. لعنتی! حرف توی دهانم ماسید.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
