#فودوشین253زبانم بیشتر از این نتوانست حرف بزند. تمام بدنم درگیر اعصابم شده بود. _خیلی عوض شدی! چشما…
انتشار: 2026/07/01 18:00 UTC
#فودوشین253زبانم بیشتر از این نتوانست حرف بزند. تمام بدنم درگیر اعصابم شده بود. _خیلی عوض شدی! چشمانم روی نگین و دختربچه ی توی دستش ثابت مانده بود. _دخترته؟ هنوز باورش نمیشد مرا دیده. لبخندی بزرگ زد و دستش را روی شانه های کودک گذاشت. _آره. خوشگله؟ رنگ سبز چشمان کودک به مادرش رفته بود. چرا احساس میکردم خوابم نه بیدار! _شبیه خودتهجلوتر آمد و باز سرتاپایم را برانداز کرد... طی این چندسال صورتش جاافتاده تر شده بود. _پس یعنی خوشگله... از خودت بگو؟ توی این چند سال گاهی دورادور یه خبرهایی ازت به گوشم میرسید. خم شدم و دسته ی کیسه ها را از انگشتانم آویزان کردم، حالم خوب نبود. _سالم آرامش که در آن لحظات پاک فراموشم شده بود، سرسید. همین یکی را کم داشتم. نگین با تعجب نگاهش کرد و باتردید از من پرسید: _این کیه طوفان؟حالا هردویشان به من چشم دوخته بودند برای معرفیشان به یکدیگر. _طوفان باتوام؟ این دختر کیه؟ آب دهانم را فرو دادم و با سر به آرامش اشاره کردم. _این دختر... زنمه طوری جا خورد که زد زیر خنده. _چرت نگو! شوخیه مگه نه؟ دیدم که آرامش اخم کرد. _جدی گفتم... زنمه صدای خودم رادر حال گفتن این حرف شنیدم، شل ونامطمئن بود. نگین جدی شد و شالش را روی شانهاش مرتب کرد._کی ازدواج کردی؟ این دختر خیلی بچه ست به تو نمیخوره نه ظاهرش نه سنش. پوزخندی زدم و به چشمان سبزش که با آرایش قاب گرفته شده بود، زل زدم. _درعوض باطنش بهم میخوره. باورم نکرد، این زن من را همراه با گذشتهام خوب میشناخت. _پس طوفان خان با اون همه جبروت بلاخره توی دام افتاد! باز به آرامش نگاه کرد و حرفش را ادامه داد. _چقدر سلیقه ت فرق کرده! چقدر زنت با انتخاب گذشته ت... پریدم وسط حرفش._کافیه نگین. لازم نیست در مورد من به خودم بگی. دست کودک را محکم گرفت و جلوتر آمد. مثل همان روزهای گذشته با سیاست رفتار کرد و سعی داشت حالش را عادی نشان بدهد. _چندوقته ازدواج کردی؟ چرا من چیزی نشنیدم؟ من نه، آرامش جوابش را داد. _خیلی وقت نیست. نگین خیلی دقیق به آرامش نگاه کرد و بعد به من.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
