فودوشین258صدازدنهای مکرر زن، دخترک را ناچار به برگشتن توی سالن میکند. _دخترم خوابید؟ _آره مامان یک…
انتشار: 2026/07/02 06:47 UTC
فودوشین258صدازدنهای مکرر زن، دخترک را ناچار به برگشتن توی سالن میکند. _دخترم خوابید؟ _آره مامان یک حبه قند از داخل قندان برمیدارد. _پس بیا بشین که چاییت سرد شد. دخترک فنجان چایی اش را بدون بلند کردن سرش از روی میز برمیدارد. _مامان میگه بخاطر درسها خیلی اذیت میشی، میخوای کمکت کنم؟ سریع سرش را بلند میکند و به صورت پسرک نگاه... وحشتناکترین پیشنهاد دنیا را در آن لحظه شنیده بود. سریع دستش را توی هوا تکان میدهد و مگوید:_نه... نه... اصلا... احتیاجی به هیچ کس نیست... خودم همه رو بلدم. پسرک چشمانش را باریک کرده و از پس لبهی فنجان حرکات دخترک را تماشا میکند. یک چیز میبیند، ترس و حفظ این دوری به هرقیمتی که شده است. _خیلی خب! چرا اینطوری میکنی؟ لحن تند پسرک باعث میشود دخترک حرفش را ادامه ندهد و با درهم کشیدن ابروهایش سالن را به قصد آشپزخانه ترک کند و در عین حال از گفتن حرفی که روی دلش مانده و سنگینی میکرد هم کوتاه نمی آید. _یکم واسه خودت ارزش قائل باش. تا حالا صدبار گفتی کمکت کنم و من گفتم احتیاجی بهت ندارم. فقط ازم دور باش. این بزرگترین کمکی که میتونی به من بکنی.صورت پسرک رنگ میبازد و زن در حالیکه گفتار دخترک و رفتار پسرک آنالیز میکند با لحنی نامطمئنی میپرسد. _چیزی شده؟ چرا اینطوری گفت؟ یعنی چی! پسرک فنجان نیمه خالی را چنان روی میز میکوبد که کمی از محتویاتش توی هوا میپرد و روی سطح میز پخش میشود. _خودت نمیدونی؟ از بس لوس و از خودراضی شده که با شنیدن پیشنهاد کمک بقیه اینطوری عصبانی و دیوونه میشه.زن فنجانها را به داخل سینی برمیگرداند. _راحتش بذار. اخلاقش همینه و نمیخواد عوضش کنه. کمک با زور که نمیشه، میشه؟ تو بچسب به درس خودت که یه وقت از اونور بوم نیفتی. پسرک از اینکه دختزک روز به روز برایش دست نیافتنی تر میشود و مثل سابق کامل تحت اختیارش نبودعصبی میشود و برمیخیزد. _کجا؟ بی اهمیت شانه ای بالا میاندازد. _مامان گیر نده زن عصبانی میشود. _درست حرف بزن. گفتم کجا؟ پسرک آهسته میگوید:_برم پیش دوستام؟ زن با حفظ اخمش به او زل میزند، به ظاهر از او عصبانی بود، ولی در دلش هزار بار قربان صدقه ی قد و بالایش میرود. _زود برگردی، پشت فرمان هم خیلی مراقب باشی. پسرک سمت در سالن میرود. _چشم مامان خانومی زن لبخندی میزند و با نگاهش او را تا دم در بدرقه میکند. پرسک به محض بیرون رفتن از خانه مشتش را روی کاپوت ماشینش میکوبد، فریادش را توی گلویش خفه میکند و در ذهنش دخترک را مخاطب قرار میدهد .#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby

