#فودوشین302یک شب خواب راحت نداشته بود، صدای نفسهای بلند و پراز اضطرابش، نگه داشتن بدنش در حالت آماد…
انتشار: 2026/07/11 05:54 UTC
#فودوشین302یک شب خواب راحت نداشته بود، صدای نفسهای بلند و پراز اضطرابش، نگه داشتن بدنش در حالت آماده باش برای دفاع از خودش در برابر هرگونه لمسی از سمت من و گاهی هم صدای گریه هایی که علیرغم تلاشش باز صدایش را میشنیدم و... همهی این حالتهایش را میدیدم و هنگامی که چشمانم را میبستم و وانمود میکردم خوابیدها م هم احساسش میکردم. چون تا این سن تجربهی خوابیدن کنار هیچ زنی را نداشتم پس نمیتوانم بگویم که این رفتارهایش نسبت به مردی که بااجبار با او ازدواج کرده غیرطبیعی است، اما مطمئنم که بیش از حد حساس است. تا جایی که ممکن بود خودم را سمت لبهی تخت میکشاندم و پشت به او به پهلو میخوابیدم تا کمی راحتر باشد. تا اگر توی خواب کنترل اعضای بدنم از دستم دررفت و غلتی زدم هیچ تماسی با او نداشته باشم. چون حتی توی خواب هم که بود با کوچکترین تکانی از جایش میپرید. چیزی که بیشتر از همهی این رفتارهایش اذیتم میکرد کابوسهایی بود که میدید. در این چند شب دوبار با صورت خیس از عرق و جیغ بلند از خواب پریده بود و بجز خیره شدن به نقطهای در تاریکی و فشردن لبهایش روی هم هیچ حرفی نزده بود. شاید این ترس و کابوسها بخاطر آن چند سال تنها زندگی کردنش باشد! شاید توی گذشته اشتباهی کرده، شاید... هزار شاید توی ذهنم بود و یک احتمال قطعی نبود. ولی باید میفهمید که از سمت من هیچ آسیبی به او نمیرسد. باید میفهمید شبهایی که کنارم میخوابد من حسی که نسبت به بالشم دارم را به او هم دارم. دروجودم برای یک لحظه هم که شده تمایلی به لمسش احساس نکرده بودم. مردی که زنی را دوست نداشته باشد به خودش اجازه نمیدهد تا در مورد چنین رابطهای حتی فکر کند... حالا من مانده بودم که چطور این چیزها را به این دختر نشان بدهم و شیرفهمش کنم! جلوی گلفروشی ایستادم. یک دسته گل بزرگ گرفتم. همینطور هم یک جعبه شیرینی خامهای. انگار که قصد خواستگاری رفتن داشتم نه مهمانی رفتن. جلوی خانهی ویلایی و بزرگ توقف کردم. از ماشین پیاده شدم و لبهی پیراهن سرمه ای تنم را توی کمر شلوار جینم فرو کردم و از داخل آینه بغل ماشین هم با انگشتهایم موهایم را سمت بالا شانه کردم. تای آستینمرا هم باز کردم و روی ساعد دستانم صافش کردم. گل و شیرینی را برداشتم و سمت در خانه قدمهای آهستهای برداشتم. حتی یک تار از موی بدنم راضی به آمدن نبود، ولی خب ناچاری بود. نمای بیرونی خانه آجری بود و رنگ سفید در بزرگ حیاط هم از چند جا کنده شده بود. این خانه ارث پدری بود و فعلا هم به برادر بزرگتری که میگفتند جانشین پدرشان است تعلق گرفته بود. انگشت اشارهام راروی زنگ چهارگوش آیفون گذاشتم و محکم فشردم. طولی نکشید که صدای یک زن را شنیدم و بعدش هم صدای باز شدن قفل در را. به محض ورود به داخل حیاط اولین چیزی که جلب توجه میکرد باغچهای بود که در دوطرف حیاط ساخته بودند و گلهای رنگی هم داخلش کاشته بودند. قدمت و اصالت از در و دیوار خانه میبارید. _سالم خان داداش صدای سینا باعث شد چشمانم سمت جلو کشیده شود. با لبخندی ناباورانه روی لبهایش داشت سمت من می آمد. _سلام نزدیک که شد سرم را جلویش خم کردم. گونهام را بوسید و جعبهی شیرینی را هم گرفت. _باورم نمیشه اومدی! خواستم جوابش را بدهم که با آمدن کوروش و برادرش مجال نشد. _طوفان خان خوش اومدی.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


