#فودوشین303با هردویشان دست دادم و بااصرار جلوتر از بقیه داخل خانه شدم. زنهای توی خانه سرپا ایستاده…
انتشار: 2026/07/11 05:55 UTC
#فودوشین303با هردویشان دست دادم و بااصرار جلوتر از بقیه داخل خانه شدم. زنهای توی خانه سرپا ایستاده بودند و به محض دیدنم سلام کردند. سرم را پایین انداختم و جواب سلامشان را دادم. راستش انتظار این استقبال را نداشتم. آخرین باری که این خانواده را ملاقات کرده بودم بجز توهین و بی حرمتی چیزی بینمان رد و بدل نشده بود. روی مبلی که با دست تعارف کرده بودند نشستم. تعدادشان زیاد بود و خدا را شکر آن مهرداد عوضی بینشان نبود. _خیلی خوش اومدین. چرا زحمت کشیدین؟ سرم را بلند کردم تا جواب برادرزن کوروش را بدهم. چادر سفیدش را خیلی مرتب دور خودش پیچیده بود. درست شبیه زهرا وقتی که نماز میخواند. _خواهش میکنم، قابل شما رو نداره.سحر سریع آمد و با صدای آرامی پرسید. _شام خوردی؟ _آره با بچه ها یه چیزی خوردم، گرسنهم نیست. دروغ گفتم. از صبح تاحالا وقت نکرده بودم بجز یک لیوان چای چیزی بخورم. با این حال حوصله نداشتم که این وقت شب و بین این جمعیت به تنهایی شام بخورم. سنگینی نگاهشان و اینطوری در مرکز دیدشان قرار گرفتن کلافه و عصبیام میکرد. سینا کنارم نشست و آرام پچ زد. _قربونت برم. خیلی خوشحالمون کردی که اومدی. آرامش توی آشپزخونه داره به بقیه کمک میکنه الان میاد.صورت ذوق زده ی سحر و این هیجان سینا خودش گویای این خوشحالیای بود که میگفت، پس ارزشش را داشت که برخلاف میلم عمل کنم. به حرفهایشان تا جایی که میتوانستم فقط گوش میدادم و گاهی هم یکی دو کلمه حرف میزدم. احساس راحتی نمیکردم توی این خانه و بین این خانواده. نه به صورت خسرو نگاه کردم نه حتی جواب یکی از حرفهایش را دادم. هرچقدر از این مرد بدم می آمد از زنش دو برابر بیشتر. دلم پاک نمیشد از حرفها و توهینهای آن روزهایشان.همین خسرو اگر میخواست میتوانست طوری سرپوش روی ماجرای آن شب بگذارد که احدالناسی باخبر نشود، ولی این کلاغ خبرچین و بی شرف توی بوق و کرنا کرد و همراه با زنش آبروی این دو تا خواهر را به حراج گذاشتن._سلام خوش اومدی صدای آرامش باعث شد از ولگردی توی ذهنم پرت شوم توی عالم واقعیت.آمد وروی مبل کناردستم نشست. جوابش را ندادم و فقط نگاهش کردم. برای اولین بار بود که با این شکل و شمایل میدیدمش. آرایش کمرنگی روی صورتش داشت و پیراهن بنفشی هم به تن. موهایش را محکم پشت سرش بسته بود و رنگ چشمان عسلیاش تیره تر شده بود. _گرسنه نیستی؟ چه حال عجیبی داشت این سوالی که پرسید! سوالی که قبلترش خواهرش پرسیده بود و من خیلی راحت در جوابش دروغ گفته بودم. سوال همان بود، جواب دروغش هم که آماده بود، پس این وسط چه اتفاقی افتاد! سرم را کمی جلو بردم و زیر لب گفتم: _یه چی بگم پررو نمیشی؟ یا باز فکر نمیکنی پشت این حرفم نیتی خوابیده؟ ابروهای مشکیاش از تعجب بالا رفت و ناخودآگاه ریسهی شال سفیدش را به بازی گرفت. _چی؟ بگو! _از همهی زن و دخترهای توی این خونه سرتری... واسه اولین باره که میبینم مثل یه زن لباس پوشیدی و بااینکه دوست ندارم این حرف رو به زبون بیارم،ولی اینطوری که خودت رو درست کردی و لباس پوشیدی خیلی بهت میاد.#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby


