#فودوشین318 شاید بخاطر این بود که تحمل شنیدن احساسات خودم را نداشتم و گفتنش به دکترمورد اعتمادم راح…
انتشار: 2026/07/13 17:58 UTC
#فودوشین318 شاید بخاطر این بود که تحمل شنیدن احساسات خودم را نداشتم و گفتنش به دکترمورد اعتمادم راحت تر بود... از اینکه روزی برسد که باز روی این صندلی بنشینم و صحبتهایم در مورد طوفان به شکل سابق تغییر پیدا کند و از بازگشت احساس سابقم به او و بیشتر شدن تنفرم بگویم حالم بد شد و اعتمادبنفسم تحلیل رفت. _آرامش قبل از اینکه بحثی که بینمون باز هست رو ادامه بدیم لازمه یه نکتهی خیلی مهم بهت بگم چون میترسم فراموشش کنم. ببین ما باید از این شناخت نسبی ای که از طوفان به دست آوردیم به نفع خودمون ازش استفاده کنیم. پس وقتی بخاطر موضوعی که مربوط به تو هست با هم دعواتون میشه بلافاصله بعد از اتمام دعوا تلاش کن تا اون اختلاف و برداشت اشتباه رو رفع کنی چون تاخیر در توضیح علت رفتارهات یااشتباهاتی که کردی باعث میشه اون فکر کنه داری ازش سواستفاده میکنی و قصد اذیت کردنش رو داری. چشمانم از چهار قاب طلایی آویزان شده از روی دیوار مقابل سمت دکتر کشیده شد. _کاملا درست گفتین! بارها بعد از هر دعوا و درگیریای خودش ازم پرسیده که میخوام انتقام بگیرم و اذیتش کنم؟! در حالیکه من همچین قصدی نداشتم. من فقط نمیخوام بیشتر از این و از هیچکس دیگهای آزاری ببینم چون دیگه از پس تحمل کردنش برنمیام. من حتی از فکر کردن به اینکه بخوام اینطوری عذابش بدم هم عصبی میشم. چون تا الان آزارهایی که اون به من رسونده به همون زبون تندش ختم شده نه به هیچ چیز دیگهای. دکتر صندلی اش را سمت عقب کشید و از پشت میزش برخاست. _دارم چیزهای جدیدی در موردت کشف میکنم، اما تا مطمئن نشم در موردش حرف نمیزنم. فقط این رو بدون که در مورد روند درمانت خیلی خوشبین و امیدوار هستم. کلی تغییرات مثبت توی افکار و رفتارت ایجاد شده و مهمترینش همین لمس حس اعتماد هست. هرچند خیلی مونده تا بخوای کامل این حس رو به دست بیاری. اما برای شروع خیلی خوبه. طوفان ناخودآگاه داره به من، توی درمان تو کمک میکنه و باید امیدوار باشم به اینکه وسط راه با یه حرکت غلط همه چیز رو خراب نمیکنه. همین ترس دکتر را خودم چند دقیقه پیش احساس کردم. _حتی بیانش هم دلهره آوره برام... با اینکه فعلا میلی به گفتن رازی که از او کشف کرده بودم نداشتم، اما یک حسی من را به گفتنش تشویق میکرد. دکتر چفت پنجره را باز کرد و سمت من بازگشت. _طی این مدتی که خاله ی طوفان مهمون ما بود یه چیزهایی فهمیدم. یعنی چه جوری بگم؟ درمورد گذشتهی طوفان حرفهای مهمی شنیدم... میدونم فالگوش ایستادن کار خیلی زشتیه، اما من بخاطر اینکه بفهمم در موردم چی میگن مجبور بودم که این کار رو بکنم. روی صندلیاش نشست و دستانش را بغل گرفت. اینکه طرز نگاهش به شکل بدی نسبت به من تغییر پیدا نکرد باعث شد تا بخواهم حرفم را ادامه بدهم. _طوفان چندساله پیش عاشق دختری بوده که بهش نرسیده. شنیدم که خالهش گفت، چرا هنوزم به اون دختری که تو رو نخواست فکر میکنی؟ ولی من میدونم که همچنان اون دختر رو دوست داره. اگه با طوفان از نزدیک برخوردی داشته باشی با خودت میگی محاله این آدم بتونه نسبت به جنس مخالف احساسات عمیقی مثل عشق و دوست داشتن داشته باشه درست مثل فکری که من در موردش میکردم و تا قبل از شنیدن این حرفها از دهن خودشون نمیتونستم ...#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
