✨داستان زیبا “کفش های بهشتی”✨#داستان_شب💠تا نوروز چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خری…
انتشار: 2026/07/13 18:13 UTC
✨داستان زیبا “کفش های بهشتی”✨#داستان_شب💠تا نوروز چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه نوروز روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .💠جلوی من دو بچه کوچک ، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .پسرک لباس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می فشرد .لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو دردست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد.💠صندوقدار قیمت کفشها را گفت :« 6 دلار » .پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : 3 دلار و 15 سنت .بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… »دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : « نه !نه! پسمامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . »💠من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم .دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : «متشکرم خانم … »به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفتهکه ممکنه قبل ازعید نوروز به بهشت بره ؟ »دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ،به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنهخوشگل نمی شه ؟ »💠چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم:« چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها توبهشت خیلی قشنگ میشه ! »
