#فودوشین535 دلم میخواست بہ سمتش برگردم و با صدایے ڪہ حجمش چندین برابر حجم صداے خودش بود فریاد بزنم…
انتشار: 2026/08/21 06:16 UTCدریافت: 2026/08/21 10:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 10:40 UTC
#فودوشین535 دلم میخواست بہ سمتش برگردم و با صدایے ڪہ حجمش چندین برابر حجم صداے خودش بود فریاد بزنم ڪہ لعنتے ڪمے بیشتر اصرار ڪن. حداقل بهانهے بهترے براے نرفتنم جور ڪن، دستم را بگیر و بگو بمان. بگو شوخے ڪردم، بگومخل آسایش من بدون تویڪ روز هم دوام نمیاورم. بگو تا وقتے تو هستے لیلا را میخواهم چڪار؟ مثل همیشہ با آن صداے محڪم و قاطعانهات حڪم ڪن بہ نرفتنم. با عصبانیتے ڪہ همہ از آن حساب میبرند جلویم را بگیر و بگو تو زن منے غلط میڪنے بروے خانهے خواهرت، بگو... نگفت، سڪوت ڪرد. تا خرخرہ دلم گرفت. _با ماشین خودت برو این طوفان بود؟ نبود بخدا! نبود بہ جان خودش قسم! _من ماشین ندارم؟ من هیچے ندارم جز همین لباسهاے تنم. حتے قدمے بہ دنبالم برنداشت. چقدر نسبت بہ من بے رحم شدہ بود.دقیقا شبیہ همان روزهایے ڪہ من را تنها مانع براے رسیدن بردارش بہ محبوبش میدید. مثل همان روزهایے ڪہ تهدید میڪرد تا ڪوتاہ بیایم و برگردم خانهے پدرم تا برادرش بہ مراد دلش برسد. _خودم میرسومنت. بہ تندے سمتش برگشتم. _تا حالا ڪدوم مردے اینطورے زنش رو بردہ پس دادہ بہ خانوادهش فیلتر سیگارش را باز پرت ڪرد روے زمین. خواستم بگویم یڪ ساعت پیش تمیزش ڪردم، ڪثیف میشود، اما در لحظہ متوجہ شدم ڪہ من دیگر خانم این خانہ نبودم، خانم خانهاش جایے دیگر انتظار رفتن من را و آمدن خودش را میڪشید. _من! آنقدر حالم بد و تپش قلبم شدید بود ڪہ دچار ضعف شدم و احساس ڪردم ممڪن است عمر هوشیاریام بہ چند دقیقہ بیشتر نرسد. شاید بهتر بود خودش مرا بربد تحویل خواهرم بدهد حداقل توے ماشین او از هوش میرفتم بهتر بود تا ماشین یڪ مرد غریبہ. مردها هنوز هم برایم ترسناڪ بودند، البتہ بجز این یڪ مرد ڪہ حقش بود مرا نخواهد. _طوفان منو ببخش باشہ سوئیچش را از روے ڪانرت آشپزخانہ برداشت و ابروهاے در هم پیچیدهاش بلاخرہ ڪمے باز شد تا حالت تعجب بہ خود بگیرد. _تو باید ببخشے من رو چون هر چے تلاش ڪردم نتونستم خودم رو متقاعد ڪنم ڪہ باهات زندگے ڪنم و امیدوار باشم بہ اینڪہ یہ روزے عاشقت میشم... من خیلے خستهم! طوفان همان اندازہ ڪہ حمایتگر، خوب، راستگو و مرد بود میتوانست بیرحم هم باشد. نمونهاش را همین الان براے اولین بار از او دیدم. _نہ تو باید منو ببخشی... اشڪهایم پشت سر هم میریخت و مرا بیشتر از قبل بیریخت میڪرد _ببخشید ڪہ با اجبار زنت شدم. ببخشید ڪہ هیچوقت بہ چشمت نیومدم. ببخشید ڪہ آرامش رو از چشمهات گرفتم. شرمندہ اگہ از احساسم بهت گفتم. براے این همہ دردسر و مصیبتے ڪہ سرت آوردم، واسہ اون شبهایے ڪہ ڪنارت میخوابیدم و مجبور بودی... فریاد بلندے ڪشید. _آرامش دهنت رو ببند و این حرف رو ادامہ ندہ. آخ طوفان! لحظہ آخر بے احترامے نمیڪنند خداحافظے و روبوسے میڪنند لعنتی...! او شنوندہ بود و من گویندہ، اما در آخر این من بودم ڪہ با ڪولہ بارے پر میرفتم. چقدر خودم را بیڪس و بے خانوادہ دیدم. طوفان براے من جاے خیلیها را پر ڪردہ بود، حالا ڪہ از دستش دادم دیدم او براے من یڪ نفر نبود، خانوادهاے بود چندین نفرہ ڪہ هر عضوش درجاهاے مختلف ڪنارم بودند....#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
