🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 3⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .توی قایش یکی دو نفر بیشتر تلویزیون نداشتند . مردم ریخته بودند جلوی خانه آنها . حیاط و کوچه از جمعیت سیاهی میزد . میگفتند: قرار است تلویزیون فیلم ورود امام و سخنرانی ایشان را پخش کند . خیلی از پسرهای جوان و مردها همان موقع ماشین گرفتند و رفتند تهران .چند روز بعد، صمد آمد، با خوشحالی تمام . از آن وقتی که وارد خانه شد، شروع کرد به تعریف کردن . میگفت: از دعای خیر تو بود حتماً . توی آن شلوغی و جمعیت خودم را به امام رساندم . یک پارچه نور است امام . نمیدانی چقدر مهربان است . قدم! باورت میشود امام روی سرم دست کشید . همان وقت با خودم و خدا عهد و پیمان بستم سرباز امام و اسلام شوم . قسم خورده ام گوش به فرمانش باشم . تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خونم سربازش هستم . نمیدانی چه جمعیتی آمده بود بهشت زهرا . قدم! انگار کل جمعیت ایران ریخته بود تهران . مردم از خیلی جاها با پای پیاده خودشان را رسانده بودند بهشت زهرا . از شب قبل خیابان ها را جارو کرده بودند، شسته بودند و وسط خیابان ها را با گلدان و شاخه های گل صفا داده بودند . نمیدانی چه عظمت و شکوهی داشت ورود امام . مرد و زن، پیر و جوان ریخته بودند توی خیابانها . موتورم را همین طوری گذاشته بودم کنار خیابان . تکیه اش را داده بودم به درخت، بدون قفل و زنجیر . رفته بودم آنجایی که امام قرار بود سخنرانی کند . بعد از سخنرانی امام، موقع برگشتن یک دفعه به یاد موتورم افتادم .تا رسیدم، دیدم یک نفر میخواهد سوارش شود . به موقع رسیده بودم . همان لحظه به دلم افتاد . اگر برای این مرد کاری انجام دهم، بی اجر و مزد نمی ماند . اگر دیرتر رسیده بودم، موتورم را برده بودند .بعد زیپ ساکش را باز کرد و عکس بزرگی را که لوله کرده بود، درآورد . عکس امام بود . عکس را زد روی دیوار اتاق و گفت: این عکس به زندگی مان برکت میدهد .از فردای آن روز، کار صمد شروع شد . میرفت رزن فیلم می آورد و توی مسجد برای مردم پخش میکرد . یک بار فیلم ورود امام و فرار شاه را آورده بود . میخندید و تعریف میکرد وقتی مردم عکس شاه را توی تلویزیون دیدند، میخواستند تلویزیون را بشکنند .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾