🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_چهارمقسمت5⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛…
انتشار: 2026/07/10 17:36 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_چهارمقسمت5⃣1⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .دمِ غروب، دیدیم عده ای روی پشت بام اتاقی که ما توی آن نشسته بودیم راه میروند، پا میکوبند و شعر میخوانند . وسط سقف، دریچه ای بود که همه خانه های روستا شبیه آن را داشتند . بچه ها آمدند و گفتند: آقا صمد و دوستانش روی پشت بام هستند . همان طور که نشسته بودیم و به صداها گوش میدادیم، دیدیم بقچه ای، که به طنابی وصل شده بود، از داخل دریچه آویزان شد توی اتاق؛ درست بالای کرسی .چند نفری از دوستانم هم به این مهمانی دعوت شده بودند . آن ها دست زدند و گفتند: قدم! یاالله بقچه را بگیر . هنوز باور نداشتم صمد همان آقای داماد است و این برنامه هم طبق رسم و رسومی که داشتیم برای من که عروس بودم، گرفته شده است . به همین خاطر، از جایم تکان نخوردم و گفتم: شما بروید بگیرید .یکی از دوستانم دستم را گرفت و به زور هلم داد روی کرسی و گفت: زود باش . چاره ای نبود، رفتم روی کرسی بقچه را بگیرم . صمد انگار شوخی اش گرفته بود . طناب را بالا کشید . مجبور شدم روی پنجه پاهایم بایستم؛ اما صمد باز هم طناب را بالاتر کشید . صدای خنده هایش را از توی دریچه میشنیدم . با خودم گفتم: الان نشانت میدهم . خم شدم و طوری که صمد فکر کند میخواهم از کرسی پایین بیایم، یک پایم را روی زمین گذاشتم . صمد که فکر کرده بود من از این کارش بدم آمده و نمیخواهم بقچه را بگیرم طناب را شل کرد؛ آن قدر که تا بالای سرم رسید . به یک چشم بر هم زدن، برگشتم و بقچه را توی هوا گرفتم . صمد، که بازی را باخته بود، طناب را شل تر کرد . مهمان ها برایم دست زدند . جلو آمدند و با شادی طناب را از بقچه جدا کردند و آن را بردند وسط اتاق و بازش کردند .صمد باز هم سنگ تمام گذاشته بود؛ بلوز و شلوار و دامن و روسری هایی که آخرین مدل روز بود و پارچه های گران قیمت و شیکی که همه را به تعجب انداخت .مادرم هم برای صمد چیزهایی خریده بود . آنها را آورد و توی همان بقچه گذاشت . کفش و لباس زیر و جوراب، با یک پیراهن و پارچه شلواری و صابون و نبات . بقچه را گره زد و طناب را که از سقف آویزان بود به بقچه وصل کرد و گفت: قدم جان! بگو آقا صمد طناب را بکشد .رفتم روی کرسی؛ اما مانده بودم چطور صدایش کنم . این اولین باری بود که میخواستم اسمش را صدا کنم . اول طناب را چند بار کشیدم، اما انگار کسی حواسش به طناب نبود . روی پشت بام میخواندند و میرقصیدند .مادرم پشت سر هم میگفت: قدم! زود باش. صدایش کن .به ناچار صدازدم: آقا... آقا... آقا...خودم لرزش صدایم را میشنیدم . از خجالت تمام بدنم یخ کرده بود . جوابی نشنیدم . ناچار دوباره طناب را کشیدم و فریاد زدم: آقا... آقا... آقا صمد!ادامه دارد...✒️🍃🍀@fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾


