🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هفتمقسمت5⃣2⃣👈 کتاب دختر شینا؛ ت…
انتشار: 2026/07/24 17:35 UTC
🍃🍀🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃🍀🌿🌱🥀🌾🎍🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هفتمقسمت5⃣2⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .به هول از جا بلند شدم و دویدم به طرف اتاقی که مادرشوهرم آنجا بود . داشت از درد به خود می پیچید . دست و پایم را گم کردم . نمیدانستم چه کار کنم . گفتم: یک نفر را بفرستید پی قابله .یادم آمد، سر زایمان های خواهر و زن برادرهایم شیرین جان چه کارهایی میکرد . با خواهرشوهرهایم سماور بزرگی آوردیم و گوشه اتاق گذاشتیم و روشنش کردیم . مادرشوهرم سفارش هایی میکرد؛ مثلاً لباس های نوزاد را توی کمد گذاشته بود ؛چند تا لگن بزرگ و دستمال تمیز هم زیر پله های حیاط بود . من و خواهرشوهرهایم مثل فرفره میدویدیم و چیزهایی را که لازم بود، می آوردیم .بالاخره قابله آمد . خودم را با سماور سر گرم کردم ؛ تا آب جوش بیاید با صدای فریاد و ناله های مادرشوهرم به گریه افتادم . برایش دعا میخواندم . کمی بعد، صدای فریادهای مادرشوهرم بالاتر رفت و بعد هم صدای نازک و قشنگ گریه نوزادی توی اتاق پیچید .همه زن هایی که دور و بر مادرشوهرم نشسته بودند، از خوشحالی بلند شدند .قابله بچه را توی پارچه سفید پیچید و به زن ها داد . همه خوشحال بودند و نفس هایی را که چند لحظه پیش توی سینه ها حبس شده بود با شادی بیرون میدادند، اما من همچنان گوشه اتاق نشسته بودم . خواهرشوهرم گفت: قدم! آب جوش، این لگن را پر کن .خواهرشوهر کوچک ترم به کمکم آمد و همان طور که لگن را زیر شیر سماور گذاشته بودیم و منتظر بودیم تا پر شود، گفت: قدم! بیا برادرشوهرت را ببین . خیلی ناز است .لگن که تا نیمه پر شد، آن را برداشتیم و بردیم جلوی دست قابله گذاشتیم . مادرشوهرم هنوز از درد به خود می پیچید . زن ها بلندبلند حرف میزدند . قابله یک دفعه با تشر گفت: چه خبره؟! ساکت . بالای سر زائو که این قدر حرف نمیزنند، بگذارید به کارم برسم . یکی از بچه ها به دنیا نمی آید . دوقلو هستند .دوباره نفس ها حبس شد و اتاق را سکوت برداشت . قابله کمی تلاش کرد و به من که کنارش ایستاده بودم گفت: بدو... بدو... ماشین خبر کن باید ببریمش شهر . از دست من کاری برنمی آید .دویدم توی حیاط . پدرشوهرم روی پله ها نشسته و رنگ و رویش پریده بود . با تعجب نگاهم کرد . بریده بریده گفتم: بچه ها دوقلو هستند . یکی شان به دنیا نمی آید . آن یکی آمد . باید ببریمش شهر . ماشین! ماشین خبر کنید .ادامه دارد...✒️🍃🍀@fazayeasmaney 🌿💐☘🌱🥀🌾🎍🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾



