🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 5⃣3⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/06 17:32 UTCدریافت: 2026/08/06 22:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 22:57 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_هشتمقسمت 5⃣3⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .فردای آن روز رفتم سراغ عموی صمد . بنده خدا تنها زندگی میکرد . زنش چند سال پیش فوت کرده بود . گفتم: عمو جان بیا و در حق من و صمد پدری کن . میخواهیم چند وقتی مزاحمتان بشویم . بعد هم ماجرا را برایش تعریف کردم .عمو از خدا خواسته اش شد . با روی باز قبول کرد . به پدر و مادرم هم قضیه را گفتم و با کمک آنها وسایل را جمع کردیم و آوردیم . بنده خدا عمو همان شب خانه را سپرد به من . کلیدش را داد و رفت خانه مادرشوهرم و تا وقتی که ما از آن خانه نرفتیم، برنگشت .چند روز بعد قضیه حاملگی ام را به زن برادرم گفتم . خدیجه خبر را به مادرم داد . دیگر یک لحظه تنهایم نمیگذاشتند .یک ماه طول کشید تا صمد آمد . وقتی گفتم حامله ام، سر از پا نمی شناخت . چند روزی که پیشم بود، نگذاشت از جایم تکان بخورم . همان وقت بود که یک قطعه زمین از خواهرم خرید؛ چهار صد و پنجاه تومان . هر دوی ما خیلی خوشحال بودیم . صمد میگفت: تا چند وقت دیگر کار ساختمان تهران تمام میشود . دیگر کار نمیگیرم . می آیم با هم خانه خودمان را میسازیم .اول تابستان صمد آمد . با هم آستین ها را بالا زدیم و شروع به ساختن خانه کردیم . او شد اوستای بنا و من هم کارگرش . کمی بعد برادرش، تیمور، هم آمد کمکمان .تابستان گرمی بود . اتفاقاً ماه رمضان هم بود . با این حال، هم در ساختن خانه به صمد کمک میکردم و هم روزه میگرفتم .یک روز با خدیجه رفتیم حمام . از حمام که برگشتیم، حالم بد شد . گرمازده شده بودم و از تشنگی داشتم هلاک میشدم . هر چقدر خدیجه آب خنک روی سر و صورتم ریخت، فایده ای نداشت . بی حال گوشه ای افتاده بودم . خدیجه افتاد به جانم که باید روزه ات را بخوری . حالم بد بود؛ اما زیر بار نمیرفتم .گفت: الان میروم به آقا صمد میگویم بیاید ببردت بیمارستان .صمد داشت روی ساختمان کار میکرد . گفتم: نه.. او هم طفلک روزه است . ولش کن . الان حالم خوب میشود .کمی گذشت، اما حالم خوب که نشد هیچ، بدتر هم شد . خدیجه اصرار کرد: بیا روزه ات را بخور تا بلایی سر خودت و بچه نیاوردی .قبول نکردم . گفتم: میخوابم، حالم خوب میشود . خدیجه که نگرانم شده بود گفت: میل خودت است، اصلاً به من چه! فردا که یک بچه عقب مانده به دنیا آوردی، میگویی کاش به حرف خدیجه گوش داده بودم .این را که گفت، توی دلم خالی شد؛ اما باز قبول نکردم .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼 @fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾


