هیچ شبے، پایان زندگے نیستاز وراے هر شب دوبارہخورشید طلوع مےڪندو بشارت صبحے دیگر مےدهد.این یعنے امید هرگز نمےمیردشبتون خوش🌹
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_نهمقسمت 2⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .گفت: با بچه های مسجد قرار گذاشتیم بعد از اذان راه بیفتیم . گفتم که، امام دارد می آید . یک دفعه اشک هایم سرازیر شد . گفتم: از آن وقت که اسمت روی من افتاد، یا سرباز بودی، یا دنبال کار . حالا هم که این طور . گناه من چیست؟! از روز عروسی تا حالا، یک هفته پیشم نبودی . رفتی تهران پی کار، گفتی خانه مان را بسازیم، می آیم و توی قایش کاری دست و پا میکنم . نیامدی . من که میدانم تهران بهانه است . افتاده ای توی خط تظاهرات و اعلامیه پخش کردن و از این جور حرفها . تو که سرت توی این حرف ها بود، چرا زن گرفتی؟! چرا مرا از حاج آقایم جدا کردی . زن گرفتی که این طور عذابم بدهی . من چه گناهی کرده ام . شوهر کردم که خوشبخت شوم . نمیدانستم باید روز و شب زانوی غم بغل کنم و بروم توی فکر و خیال که امشب شوهرم می آید، فردا شب می آید...خدیجه با صدای گریه من از خواب بیدار شده بود و گریه میکرد . صمد رفت گهواره را تکان داد و گفت: راست میگویی . هر چه تو بگویی قبول دارم . ولی به جان قدم، این دفعه دیگر دفعه آخر است . بگذار بروم امامم را ببینم و بیایم . اگر از کنارت جم خوردم، هر چه دلت خواست بگو .خدیجه اتاق را روی سرش گذاشته بود . بندهای گهواره را باز کردم و بچه را بغل گرفتم . گرسنه اش بود . آمد، نشست کنارم . خدیجه داشت قورت قورت شیر میخورد .خم شد و او را بوسید . صدایش را عوض کرد و با لحن بچه گانه ای گفت: شرمنده تو و مامانی هستم . قول میدهم از این به بعد کنارتان باشم . آقای خمینی دارد می آید . تو و مامان دعا کنید صحیح و سالم بیاید .بعد بلند شد و به من نگاه کرد و با یک حالتی گفت: قدم! نفس تو خیر است . تازه از گناه پاک شده ای . برای امام دعا کن به سلامت هواپیمایش بنشیند .با گریه گفتم: دلم برایت تنگ میشود . من کی تو را درست و حسابی ببینم...چشم هایش سرخ شد گفت: فکر کردی من دلم برای تو تنگ نمیشود؟! بی انصاف! اگر تو دلت فقط برای من تنگ میشود، من دلم برای دو نفر تنگ میشود . خم شد و صورتم را بوسید . صورتم خیسِ خیس بود . چند روز بعد، انگار توی روستا زلزله آمده باشد، همه ریختند توی کوچه ها، میدان وسط ده و روی پشت بامها . مردم به هم نقل و شیرینی تعارف میکردند . زنها تنورها را روشن کرده و نان و کماج می پختند . میگفتند: امام آمده .در آن لحظات به فکر صمد بودم . میدانستم از همه ما به امام نزدیک تر است . دلم میخواست پرنده ای بودم، پرواز میکردم و میرفتم پیش او و با هم میرفتیم و امام را میدیدیم .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻 🌱🥀🌾🎍🌼🍃 🌸🍀🌼🌿 🌱🥀🌾 🎍 🌻 🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃 #دختر_شینا#فصل_نهم قسمت 1⃣4⃣ 👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است . قابلمه غذا را آوردم . گفتم: آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه ام .…دختر شینا قسمت 42👇👇👇