🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 6⃣4⃣👈 کتاب دختر…
انتشار: 2026/08/22 17:41 UTCدریافت: 2026/08/22 19:28 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 19:28 UTC
🍃🌸🍀🌼🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃🌸🍀🌼🌿🌱🥀🌾🎍🌻🍃بِسمِ رَبِّ الشُّهَدا وَالصِّدّیقین🍃#دختر_شینا#فصل_دهمقسمت 6⃣4⃣👈 کتاب دختر شینا؛ تقریظ شفاهی رهبر عزیزمان سید علی خامنهای را دریافت کرده است .کسی در زد . میدانستم صمد است . خدیجه، زن داداشم، توی حیاط بود . در را برایش باز کرد . صمد تا خدیجه را دید . شستش خبردار شده بود، پرسیده بود: چه خبر! قدم راحت شد؟خدیجه گفته بود بچه به دنیا آمده، اما از دختر یا پسر بودنش چیزی نگفته بود . حوری توی اتاق بود . از پشت پنجره صمد را دید . رو کرد به من و با خنده گفت: قدم! چشمت روشن، شوهرت آمد . و قبل از اینکه صمد به اتاق بیاید، رفت بیرون . بالای کرسی خوابیده بودم . صمد تا وارد شد، خندید و گفت: به به، سلام قدم خانم . قدم نو رسیده مبارک . کو این دختر قشنگ من!از دستش ناراحت بودم . خودش هم میدانست . با این حال پرسیدم: کی به تو گفت؟! خدیجه؟!نشست کنارم . بچه را خوابانده بودم پیش خودم . خم شد و پیشانی بچه را بوسید و گفت: خودم فهمیدم! چه دختر نازی . قدم به جان خودم از خوشگلی به تو برده . ببین چه چشم و ابروی مشکی ای دارد . نکند به خاطر اینکه توی ماه محرم به دنیا آمده این طور چشم و ابرو مشکی شده .بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت: می خواستم به زن داداشت مژدگانی خوبی بدهم .حیف که نگفت بچه دختر است . فکر کرد من ناراحت میشوم .بلند شد و رفت بالای سر خدیجه که پایین کرسی خوابیده بود . گفت: خدیجه من حالش چطور است؟!گفتم: کمی سرما خورده . دارویش را دادم . تازه خوابیده .صمد نشست بالای سر خدیجه و یک ربعِ تمام، موهای خدیجه را نوازش کرد و آرام آرام برایش لالایی خواند . فردا صبح زود صمد از خواب بیدار شد و گفت: میخواهم امروز برای دخترم مهمانی بگیرم .خودش رفت و پدر و مادر، خواهرها و برادرها، و چند تا از فامیل های نزدیک را دعوت کرد . بعد آمد و آستین ها را بالا زد . وسط حیاط اجاقی به پا کرد . مادر و خواهرها و زن برادرهایم به کمکش رفتند .هر چند، یک وقت می آمد توی اتاق تا سری به من بزند میگفت: قدم! کاش حالت خوب بود و می آمدی کنار دستم می ایستادی . بدون تو آشپزی صفایی ندارد . هوا سرد بود . دورتادور حیاط کوچکمان پر از برف شده بود . پارو را برداشت و برف ها را پارو کرد یک گوشه . برف ها کومه شد کنار دستشویی، گوشه حیاط .ادامه دارد...✒️🍃🌸🍀🌼@fazayeasmaney 🌿💐☘🌻🌱🥀🌾🎍🌼🍃💐🍀🌾🎍🥀🍃🌻🌾



