گاهی مادر که پیر میشود، انگار روزگار آرامآرام او را دوباره به کودکی برمیگرداند...همان مادری که ر…
انتشار: 2026/08/25 12:10 UTCدریافت: 2026/08/25 13:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 13:50 UTC
گاهی مادر که پیر میشود، انگار روزگار آرامآرام او را دوباره به کودکی برمیگرداند...همان مادری که روزی دست کوچک ما را میگرفت تا زمین نخوریم، حالا خودش به دستی نیاز دارد تا از جایش بلند شود...همان مادری که شبها تا صبح بالای سر ما بیدار میماند، حالا چشمهای خستهاش منتظر کسیست که کنارش بنشیند و مراقبش باشد...دیروز ما کودک بودیم و مادر، پرستار تمام دردهای ما؛امروز مادر، کودکِ پیرِ خانه شده و این بار ما باید پرستار همان قلبی باشیم که یک عمر برای ما تپید...چه عجیب میچرخد روزگار...مادری که بارها دستمان را گرفت تا راه رفتن یاد بگیریم، امروز شاید دست ما را بگیرد تا زمین نخورد.مادری که با دستان خودش لقمه در دهانمان میگذاشت، امروز شاید منتظر باشد کسی با عشق به او غذا بدهد.مادری که با کوچکترین گریه ما از خواب میپرید، امروز با کوچکترین دردش باید خواب از چشمان ما بپرد...مادرِ پیر، کودک نیست...اما دلش بیشتر از همیشه به محبت نیاز دارد؛به مراقبت...به نوازش...به صبر...به دستی که از گرفتن دستش خسته نشود...و به قلبی که در روزهای سخت، کنارش بماند و او را تنها نگذارد.💚@fazayeasmaney
