داستان پادشاهی لهراسپ،بخش هفتم👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۱۱۵ وُرا گفت گشتاسپ ک"ای شهریارمنم بر…
انتشار: 2026/07/30 19:00 UTCدریافت: 2026/08/02 23:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 23:02 UTC
داستان پادشاهی لهراسپ،بخش هفتم👇👇: بر اساس تصحیح " دکترخالقی "۱۱۵ وُرا گفت گشتاسپ ک"ای شهریارمنم بر درت بر یَکی پیشکاراگر کم کنی جاه، فرمان کنمبه پَیمان روان را گروگان کنم!"بزرگان برفتند با او به راهگُرازان و گویان بدایوانِ شاهبیاراست ایوانِ گوهرنگارنِهادند خوان و می خوشگواریَکی جشن کردند کز چرخ ماهستاره ببارید بر جشنگاه۱۲۰ چُنان بُد _ز مستی_ که هر مهتریبرفتند بر سر زِ گُل افسریبرفتند و بگذشت چندی بر این ندید آن جُوان از پدر آفرین!به کاوسیان بود لهراسپ شادهمیشه زِ کیخسروش بود یادهمی ریخت زان درد گشتاسپ خونهمی گفت هر گونه با رهنِمونبه دل گفت: "هر چند کوشم به راینیارم همی چاره ی این به جای۱۲۵ اگر با سُواران شوم، مهتریفرستد پَسم نیز با لشکری،به چاره زِ ره بازگرداندمبسی خواهش و پندها راندمچو تنها شوم، ننگ دارم همیز لُهراسپ دل تنگ دارم همیدل او به کاوسیان ست شادنیابد گذر مهر او بر نژادچو یک تن شوم، گر کند خواستارچه داند که من چون شدم، شهریار؟!"