🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:https://meet.google.com/fhn-ducy-roq⏰ یکشنبهها ساعت: ۲۰تشریف بياريد…
انتشار: 2026/08/16 16:30 UTCدریافت: 2026/08/21 13:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 13:42 UTC
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:meet.google.com/fhn-ducy-roq%E2%8F%B0 یکشنبهها ساعت: ۲۰تشریف بياريد الان 🆔 @anjoman_moozh
پستهای تلگرام — فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
📍 اوبونتو؛ وقتی درمان از شرم شروع نمیشود(چطور میتوانیم آدمی را با خطایش روبهرو کنیم، بدون اینکه او را به خطایش تقلیل بدهیم؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی🔻 روایتی دربارهی برخی جوامع آفریقایی نقل شده که وقتی فردی مرتکب رفتاری نادرست میشود، به جای طرد و تحقیر، اعضای جامعه دور او جمع میشوند و از ویژگیهای خوب و ارزشهای انسانیاش یاد میکنند؛ با این هدف که فرد به یاد بیاورد یک خطا، تمام هویت او نیست. دربارهی جزئیات تاریخی این روایت بحثهایی وجود دارد، اما مفهوم «اوبونتو» در سنتهای فکری جنوب آفریقا مفهومی ریشهدار است که بر این ایده تأکید میکند: «انسان، از خلال انسانهای دیگر، انسان میشود.» این نگاه بر پیوند، همدلی، کرامت و مسئولیت متقابل تأکید دارد.▪️ چیزی که این مفهوم را برای اتاق درمان مهم میکند، یک پرسش اساسی است: وقتی کسی خطایی کرده، ما با «رفتار» او روبهرو میشویم یا با «هویت» او؟ این دو یکی نیستند.وقتی میگوییم «کاری که کردی به من آسیب زد»، هنوز راه گفتوگو، مسئولیتپذیری و جبران باز است؛ اما وقتی میگوییم «تو آدم بدی هستی»، مسیر از رفتار به هویت تغییر میکند و فرد ممکن است به جای اصلاح، وارد دفاع، انکار یا خودتخریبی شود.▪️ بِرِنه براون میان «احساس گناه» و «شرم» تفاوت مهمی قائل میشود. احساس گناه یعنی: «کار اشتباهی انجام دادهام» و میتواند فرد را به سمت اصلاح هدایت کند؛ اما شرم یعنی: «من آدم بدی هستم» و معمولاً توان تغییر را کاهش میدهد.▪️ در درمان، هدف این نیست که رفتار اشتباه را توجیه کنیم یا مسئولیت را از فرد بگیریم. رفتار باید دیده شود، پیامدها پذیرفته شود و جبران اتفاق بیفتد. اما همزمان باید فاصلهای میان این دو جمله ایجاد شود:«من کاری آسیبزا انجام دادهام.»و«من ذاتاً آدم آسیبزایی هستم.»▪️ همین فاصله، جایی است که امکان تغییر متولد میشود. اگر انسان خودش را مساوی خطایش بداند، تغییر کردن ممکن است برایش شبیه نابود کردن خودش باشد؛ اما اگر بتواند بگوید «این بخش از رفتار من نیاز به اصلاح دارد»، میتواند مسئولیت را بپذیرد، بدون اینکه زیر بار شرم له شود.▪️ «تو خطایت نیستی» به معنای بیاهمیت بودن خطا نیست. معنایش این است که هنوز چیزی فراتر از خطا در تو وجود دارد؛ چیزی که میتواند ببیند، بفهمد، عذرخواهی کند، جبران کند و تغییر کند.▪️ البته این نگاه نباید به نادیده گرفتن قربانی یا بخشش بیقیدوشرط تبدیل شود. در آسیب، مرز لازم است؛ در خشونت، پیامد لازم است؛ و در خیانت، پاسخگویی لازم است. کرامت فرد خطاکار نباید به قیمت نادیده گرفتن رنج فرد آسیبدیده تمام شود.▪️ شاید یکی از مهمترین کارهایی که میتوانیم برای یک انسان انجام دهیم این باشد که کمک کنیم خطایش را ببیند، اما همچنان خودش را انسان بداند. تغییر از جایی شروع میشود که آدم بتواند بگوید:«من مسئول این رفتارم؛اما من فقط این رفتار نیستم.»اوبونتو یادآوری میکند که میتوان انسان را به مسئولیت دعوت کرد، بدون اینکه او را به شرم محکوم کرد؛ میتوان مرز گذاشت، بدون تحقیر؛ و میتوان خطا را جدی گرفت، بدون اینکه امکان بازگشت را از بین برد.▪️منابع:۱. پژوهشهای معاصر دربارهی اوبونتو و ریشههای آن در سنتهای فکری و اخلاقی جنوب آفریقا.۲. بِرِنه براون، پژوهشهای مربوط به شرم، آسیبپذیری، احساس گناه و تعلق.#اتاق_درمان ۱۹❤️☘ t.me/DarmanRoom
📍 گناه سالم(چطور عذاب وجدان میتواند ما را به مسئولیت و جبران برساند، نه به شرم و خودآزاری؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی🔻 احساس گناه، اگر سر جای خودش بماند، میتواند یکی از تنظیمکنندههای زندگی اخلاقی ما باشد. آدمی که بعد از آسیبزدن به دیگری هیچ ناراحتیای احساس نمیکند، احتمالاً انگیزه چندانی هم برای جبران ندارد. مسئله از جایی شروع میشود که احساس گناه از یک رفتار مشخص عبور میکند و به کل شخصیت آدم میرسد.■ در روانشناسی برای این تفاوت از دو مفهوم گِیلْت (Guilt) و شِیم (Shame) استفاده میشود. گِیلْت بیشتر متوجه رفتار است: «کاری کردم که اشتباه بود.» اما شِیم متوجه خود آدم است: «من آدم بدی هستم.» پژوهشهای جون تنگنی و مارکوس لوکوود نشان دادهاند که گِیلْت میتواند با همدلی، پذیرش مسئولیت و رفتارهای جبرانی همراه باشد؛ در حالی که شِیم بیشتر به پنهانشدن، کنارهگیری و واکنشهای دفاعی منجر میشود.■ فرض کنید کسی وسط دعوا به همسرش میگوید: «تو اصلاً انتخاب اول من نبودی.» بعد از فروکشکردن خشم، میفهمد که حرفش تحقیرکننده بوده. اگر بگوید «این حرفم غلط بود»، هنوز درباره یک رفتار مشخص حرف میزند. میتواند عذرخواهی کند، اثر حرفش را ببیند و برای تکرارنشدنش کاری کند.اما اگر بگوید: «من آدم مزخرفیام»، اتفاق دیگری افتاده. خطا دیگر فقط یک رفتار نیست؛ تبدیل شده به تعریفی درباره کل شخصیت او. اینجاست که شرم میتواند آدم را از جبران دور کند.■ این تفاوت در زندگی دینی هم مهم است. قرآن بعد از بیان خطا و گناه، بارها راه بازگشت را باز میگذارد. در سوره زمر، آیه ۵۳، به کسانی که «بر خودشان اسراف کردهاند» گفته میشود از رحمت خدا ناامید نشوند. در سوره فرقان نیز پس از ذکر گناهان، از توبه، ایمان و عمل صالح سخن گفته میشود و حتی از تبدیل بدیها به نیکیها.■ در نگاه اخلاقی اسلام، توبه فقط یک احساس درونی یا یک جمله زبانی نیست؛ پشیمانی، ترک خطا، تصمیم به تکرارنکردن و در جایی که حق دیگری ضایع شده، جبران و طلب رضایت، بخشی از معنای آن است.پس پشیمانی قرار است آدم را به سمت اصلاح ببرد. اگر فقط به سرزنش مداوم خودمان ختم شود، از هدف اصلیاش فاصله گرفتهایم.■ شرم میتواند همین اتفاق را رقم بزند. آدم بهجای اینکه به کسی که از او آسیب دیده فکر کند، مدام درگیر خودش میشود: «من چه آدمی هستم؟ چرا این کار را کردم؟ من واقعاً آدم بدم.» ممکن است ساعتها خودش را سرزنش کند و حتی از خدا و دیگران فاصله بگیرد؛ اما هنوز عذرخواهی نکرده، چیزی را جبران نکرده و تغییری در رفتارش ایجاد نکرده باشد.اینجا عذاب وجدان ممکن است به نوعی خودآزاری اخلاقی تبدیل شود؛ انگار فرد باید خودش را تنبیه کند تا ثابت کند پشیمان است. در حالی که تنبیه خود، جای جبران را نمیگیرد.■ اگر به همسرمان آسیب زدهایم، مسئولیت ما این است که آسیب را ببینیم، عذرخواهی کنیم، فرصت ترمیم بدهیم و رفتارمان را تغییر دهیم. اگر دروغ گفتهایم، با پیامدش روبهرو شویم. اگر حقی را ضایع کردهایم، تا جایی که میتوانیم جبران کنیم. و اگر در رابطه با خدا خطایی کردهایم، راه بازگشت را پیدا کنیم.دردِ پشیمانی میتواند سخت باشد، اما وقتی در مسیر اصلاح قرار بگیرد، معنای دیگری پیدا میکند.■ شاید تفاوت گناه سالم و شرم را بتوان خیلی ساده اینطور دید:گناه سالم میگوید: «من کار بدی کردم.»شرم میگوید: «من آدم بدم.»اولی هنوز راهی برای جبران باقی میگذارد؛ دومی همهچیز را به شخصیت آدم گره میزند.■ بلوغ اخلاقی شاید همین باشد: بتوانیم همزمان دو چیز را نگه داریم؛«کاری که کردم واقعاً غلط بود» و «من هنوز میتوانم مسئولیتش را بپذیرم و برای جبرانش کاری بکنم.»پشیمانی وقتی زنده است که به مسئولیت برسد؛ و مسئولیت وقتی کاملتر میشود که راهی به جبران باز کند.#الهیات_روان ۳☘❤️ t.me/elahiyateravan
📍در ستایش بیسوادی(آیا ممکن است سواد، گاهی ما را از فهمیدن دورتر کند؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 مردی را میشناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبهرویش مینشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود میفهمید کجای زندگیاش درد میکند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی میدانست. فقط نگاه میکرد. گوش میداد. عجلهای هم برای پاسخدادن نداشت. سالها بعد، من دهها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوشدادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژهها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آنجا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بیسوادی.■ منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بیسوادی واقعی میتواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش میکنم چیز دیگری است: لحظهای که آدم حاضر میشود دانستههایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیهی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیشفعال»، رابطهای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نامگذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را میگیرد.■ افلاطون در «فایدروس» گفتوگویی را روایت میکند که در آن سقراط افسانهی تئوث و تاموس را بازمیگوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی میکند؛ تاموس پاسخ میدهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است دربارهی فاصلهای که میتواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر میشود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جستوجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس میکنیم خودِ موضوع را هم فهمیدهایم.■ سواد نوعی اعتمادبهنفس تولید میکند؛ و همینجا خطر آغاز میشود. آدم کماطلاع ممکن است بگوید «نمیدانم». آدم نیمهمطلع اغلب توضیح میدهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کتوشلوار میپوشد، تشخیصش دشوارتر میشود. تاریخ اندیشه پر از آدمهای باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همینطور. خواندن، بهتنهایی، کسی را از حماقت یا بیرحمی مصون نمیکند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیقتری میدهد.■ پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» میآید. جملهاش برای من از بسیاری تعریفهای رسمی سواد جدیتر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی میکند بخواند. ممکن است دربارهی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روانشناسی بداند و هیچوقت متوجه نشود فرزندش از او میترسد. اگر اینها را نمیخوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟■ دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمیخواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که میدانیم. کتاب روی میز، جملهای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفتوگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمیگذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا میآوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابلعرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظهای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بیسوادیِ مورد علاقهی من همینجا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم.■ من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم میشود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب میکند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم میزند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقینها و همان دشمنها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمیمان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانهها محل کشفاند؛ بعضی دیگر انبار مهمات.■ برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمیدانم» جملهی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحلهی سواد همین باشد: آنقدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی.#در_ستایش ۱۰❤️☘ t.me/filsofak
📍در ستایش خودشیفتگی(آیا دوست داشتنِ خود، همیشه نشانهی بیماری است؟)✍️ #مصطفی_سلیمانی🔻 بعضی آدمها آنقدر از متهم شدن به خودشیفتگی میترسند که آرامآرام از خودشان حذف میشوند. تعریف را پس میزنند، خواستههایشان را پنهان میکنند، موفقیتشان را کوچک میشمارند و حتی وقتی زخمی شدهاند، نگراناند مبادا با حرف زدن از درد خود، «زیادی خودشان را مهم گرفته باشند». انگار فضیلت از جایی آغاز میشود که انسان خودش را از مرکز زندگیاش کنار بزند.■ خودشیفتگی در زبان روزمره تقریباً همیشه دشنام است. کافی است کسی از خودش حرف بزند، به ظاهرش اهمیت بدهد یا از موفقیتش خوشحال باشد تا برچسب آماده شود: «خودشیفته است.» میان خوددوستی سالم، ویژگیهای خودشیفتهوار و «اختلال شخصیت خودشیفته» فاصلهای جدی وجود دارد. اختلال با احساس استحقاق، نیاز شدید به تحسین، حساسیت به انتقاد و دشواری در همدلی شناخته میشود؛ اما دوست داشتن خود، بهخودیخود بیماری نیست.■ هاینتس کوهوت، روانکاو اتریشیـآمریکایی و بنیانگذار مکتب «روانشناسی خود»، بر اهمیت دیده شدن در شکلگیری یک «خود» منسجم تأکید میکرد. کودک برای ساختن تصویری باثبات از خویش نیاز دارد تجربه کند که حضورش اهمیت دارد. مشکل همیشه از دوست داشته شدنِ بیش از حد آغاز نمیشود؛ گاهی از به اندازه کافی دیده نشدن شروع میشود. کسی که تجربهای پایدار از ارزشمندی ندارد، ممکن است بعدها عمرش را صرف جمع کردن تأیید دیگران کند.■ خودشیفتگی افراطی و تحقیر افراطی خویش گاهی از یک ریشه تغذیه میکنند: ناتوانی در داشتن تصویری واقعبینانه از خود. خودبزرگبینی و خودتحقیری، دو سوی ظاهراً متضادِ یک درگیری با ارزش خویشاند. سلامت روان شاید جایی میان این دو باشد؛ جایی که انسان نه خودش را مرکز جهان ببیند و نه حاشیه بیاهمیت آن.■ ما برای دوست داشتن دیگران آموزش دیدهایم، اما کمتر کسی یادمان داده چگونه خودمان را نیز موضوع محبت قرار دهیم. وقتی نوبت خودمان میرسد، مهربانی مشکوک میشود. استراحت را تنبلی، مرزبندی را خودخواهی، نه گفتن را بیمحبتی و افتخار به خویش را غرور مینامیم. انگار محبت فقط زمانی اخلاقی است که گیرندهاش خود ما نباشیم.■ خودشیفتگی سالم شاید همین باشد: انسان بتواند خودش را ببیند و از آنچه میبیند شرمگین نباشد. جلوی آینه بایستد و بیآنکه دنبال نقص بعدی بگردد، از چهرهاش خوشش بیاید. کاری را خوب انجام دهد و منتظر اجازه دیگری برای افتخار کردن نماند. بگوید «من این را خوب انجام دادم»، بیآنکه اضافه کند «البته چیزی نبود». اینها لزوماً خودبزرگبینی نیستند؛ گاهی فقط نشانه آناند که آدم با خودش دشمن نیست.■ مسئله از جایی آغاز میشود که عشق به خود به کوچک کردن دیگری احتیاج پیدا کند. اگر برای زیبا بودن من، دیگری باید زشت باشد؛ اگر برای موفق بودن من، دیگری باید شکست بخورد؛ اگر برای ارزشمند بودن من، همه باید تحسینم کنند، دیگر با خوددوستی روبهرو نیستیم، بلکه با «خودی» شکننده مواجهیم که برای سرپا ماندن از جهان سوخت میگیرد. خودشیفتگی بیمارگونه، برخلاف ظاهر پرطمطراقش، آسیبپذیر است؛ کافی است کسی تحسین نکند یا نقد کند تا این بنا بلرزد.■ انسانِ آشتیکرده با خودش، به تماشاگران کمتری احتیاج دارد. میتواند کسی را زیباتر، موفقتر یا محبوبتر ببیند و احساس تهدید نکند. چون ارزش او مسابقهای نیست که فقط یک نفر برندهاش باشد. خوددوستی سالم ظرفیت دوست داشتن دیگری را کم نمیکند؛ شاید بیشترش کند. کسی که گرسنه تأیید نیست، لازم نیست هر رابطهای را به آینهای برای اثبات خودش تبدیل کند.■ شاید بد نباشد کمی از خودشیفتگی اعاده حیثیت کنیم. نه از آن نوعی که جهان را موظف میداند مدام برایش دست بزند؛ از آن بخش ضروریای که به انسان اجازه میدهد خودش را دوستداشتنی بداند. چیزی در ما باید بتواند بگوید: «من هم مهمم.» نه مهمتر از همه، نه بینیاز از همه؛ فقط مهم. شاید بلوغ همین باشد: آنقدر خودمان را دوست داشته باشیم که مجبور نباشیم دیگران را کوچک کنیم، و آنقدر دیگران را ببینیم که عشق به خودمان به نابینایی تبدیل نشود.گاهی برای دوست داشتن جهان، لازم است کسی درون ما وجود داشته باشد که خودش را شایسته دوست داشته شدن بداند.#در_ستایش ۹❤️☘ t.me/filsofak
پنجاهونهمین دورهمی انجمن ادبی موژ📌 ادبیات و جهان اندیشهنشست اول: ادبیات و روانشناسی ۳✅ سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی ⏰ یکشنبه ۱۸ مرداد، ساعت ۲۰.تشریف بیاورید همین الانmeet.google.com/fhn-ducy-roq
Channel name was changed to «فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی»

