داستان وامق و عذرا - قسمت سوم (پایانی)چون عمر روز به پایان رسید و تاریکی شب بر همهجا سایه افکند، و…
انتشار: 2026/07/12 08:43 UTC
داستان وامق و عذرا - قسمت سوم (پایانی)چون عمر روز به پایان رسید و تاریکی شب بر همهجا سایه افکند، وامق از خود بیخود شد و به باغی رفت که خوابگاه عذرا در آن بود. چون بدانجا رسید، با خود گفت:«این زندگی آکنده از ملال، مرا از جان خویش بیزار کرده است. چه خوش باشد اگر ناگهان مرگ فرا رسد.»آنگاه سر بر آستان خوابگاه معشوق نهاد، آن را بوسید و به جایگاه خویش بازگشت.فلاطوس، یکی از بزرگان دربار فلقراط، مردی دانشمند بود که در همه دانشها دست داشت. پادشاه آموزگاری عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس، چنانکه وظیفهاش ایجاب میکرد، لحظهای از عذرا دور نمیشد و همواره چون سایه در پی او بود؛ اما چنان روی نمود که شبی عذرا فرصتی یافت و به خلوتگاه وامق رفت. فلاطوس از این دیدار آگاه شد؛ زیرا:بسی از نمودند کارآگهانچنین کار هرگز نماند نهانفلاطوس عذرا را به تلخی سرزنش کرد و گفت:به عذرا چنین گفت: اندر جهانبلا بَدتر از هر زنی در زمانتو اندر جهان از چه تنگ آمدیکه بر گردش خویش تنگ آمدیسپس او را به بیپروایی نکوهش کرد و از این رفتار سخت برآشفت.چندی نگذشت که شاه نیز از دیدار پنهانی دخترش با وامق آگاه شد و او را به سختی ملامت کرد. عذرا از تلخگویی و شماتت پدر چنان دلآزرده شد که از هوش رفت و بر زمین افتاد.فلقراط از آن ستمی که بر دخترش روا داشته بود، پشیمان شد. او را به هوش آورد؛ اما چون عذرا تنها ماند، بر بخت ناسازگار خویش نفرین کرد، گریست و با اندوه گفت:که در شهر خویش اندر این بوستانچنانم که در دشت و شهر کسانسرای پدر گشته زندان منغریوان دو مرجان خندان منهمی کند آن گلرخ نورسیدهمی خون چکانید بر شنبلیدهمی گفت: ای بخت ناسازگارچرا تلخ کردی مرا روزگارآنگاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و با خشم و عتاب، طوفان را خطاب کرد و گفت:به طوفان چنین گفت: کای بدنشانشده نام تو گم ز گردنکشانمگر خانهٔ دیو و اهریمن استکه تخم تباهی بدو اندر استشما را فلقراط بنواخته استبه کاخ اندرون جایگه ساخته استسپس چندان با وامق به درشتی و ناهمواری سخن گفت که وامق، با همه روشنخردی، پذیرفت که دیگر هرگز به عذرا با نگاه دلدادگی ننگرد.پذیرفت وامق، روشنخردکه هرگز به عذرا به بد ننگرددل وامق و عذرا از ستمی که پدر و آموزگار بر آنان روا میداشتند، آکنده از اندوه بود. عذرا هرگاه به یاد میآورد که دلدارش را به ستم از او دور کردهاند،همی کرد در خانه در دل خروشتو گفتی روانش برآمد به جوشگشاد از دو مشکین کمندش گرهز لاله همی کند مشکین زرهو با خود میگفت:همی گفت: وامق دل از مهر منبرید و نخواهد همی چهر منکسی را چو چیزی بود آرزوبجوید ز هر کس، بگوید که کوبیامد کنون مرگ نزدیک منبه گوهر شود جان تاریک منتن وامق اندر جهان زنده بادبرو بر شب و روز فرخنده بادچو من گیرم اندر دل خاک جایروان بگذرانم به دیگر سرایدلش باد خرم به سوی دگربه از من، به روی و به موی دگرسرانجام، پس از مدتی، یانی بر اثر غم و اندوهی که جان و دل دخترش را میفشرد، چشم از جهان فروبست. فلقراط نیز در نبرد با دشمن کشته شد و عذرا به دست دشمن اسیر گردید.مردی به نام منقلوس او را در جزیرهٔ کیوس خرید. سپس دمخینوس، که بازرگان بود، وی را از او ربود.این دختر تیرهروز، که از آغاز جوانی بخت با او یار نبود، سالیانی از عمر خویش را در بردگی، حسرت و رنج گذراند و سرانجام، ناکام و دلشکسته، چشم از جهان فروبست.پایان
