✨🍎⭕️ معنی و رمزگشایی بیت اول غزل 🔷 ب🔶 بباز چه شد تو را دلا؟ باز چه مکر اندری؟ یک نَفَسی چو بازی و ی…
انتشار: 2026/06/23 04:40 UTC
✨🍎⭕️ معنی و رمزگشایی بیت اول غزل 🔷 ب🔶 بباز چه شد تو را دلا؟ باز چه مکر اندری؟ یک نَفَسی چو بازی و یک نَفَسی کبوتری 🌷(مولانا _ دیوان شمس، غزل ۲۴۷۸) ✳️ پس میبینید که انسان با دل خودش صحبت میکند. دل درواقع زندگی است، خداوند است، دلِ اصلی است. و وقتی میگوید «باز چه شد تو را؟» یعنی دوباره چه اتفاقی افتاد؟ پس معلوم میشود دل، که مرکز من است، بهوسیلهٔ یک باشندهای اداره میشود که تحت کنترل من نیست. این همان زندگی است یا خداوند است. پس شما دارید با زندگی یا خداوند صحبت میکنید، منتها میدانید که در مرکزتان او هست. ولی این هم میدانید، از صحبت خودتان، «باز چه مکر اندری؟» مکر یعنی حیله، درواقع معنی مکر تدبیر است، ولی مولانا از زبان انسان میگوید، هر انسانی، دوباره چه حیلهای داری؟ ما داریم میگوییم. یعنی چه؟ یعنی من نمیفهمم. درواقع میخواهد بگوید که چه تدبیری داری؟ اگر درست حرف بزنیم با خداوند، تدبیر تو چیست الآن که من نمیدانم؟ و ما میدانیم که تدبیر زندگی یک بار ما را از هشیاری، از جنس خودش تبدیل کرده به جماد، ظاهر ما جماد بوده، بعداً یک تدبیر دیگر آمده، که آن موقع ما بهصورت جماد میگفتیم حیله است، چون نمیفهمیدیم. بعد ما نبات شدیم، بعد دوباره یک تدبیر دیگر حیوان شدیم، بعد یک تدبیر دیگر انسان شدیم، منتها انسانی که در ذهن هستیم.مولانا در چند بیت دیگر امروز برایتان میخوانم، میگوید که ما آمدیم توی ذهن گیر کردیم و خلقت ما تمام نشده. چرا؟ برای اینکه ما آمدهایم بهعنوان هشیاری یک منذهنی درست کردیم، وارد ذهن شدیم و با فکرمان یک باشندهای درست کردیم که از فکر ساخته شده بهنام «منذهنی»، که ظاهراً مرکز ما او هست، برای اینکه فکرهای ما را او تعیین میکند، او انگیزه میدهد به ما، فعلاً. داریم بهطور غیرمستقیم میگوییم که، وقتی میگوییم «باز چه مکر اندری؟» یعنی مثل اینکه من یک ایرادی دارم، یعنی شما اگر درست معنی کنید این بیت را، دارید به خودتان میگویید که خدایا تو چه حیلهای کردی دوباره؟ وقتی مکر را میگوید، که بهمعنی تدبیر است در اینجا، ولی ظاهرش را میگویم، یعنی من درست نمیبینم، من یک اشکالی دارم. ها! اگر شما این را بهاصطلاح بگویید، یعنی میخواهید اشکالتان را برطرف کنید، یعنی من کژ میبینم، بد میبینم، تو یک کاری میخواهی بکنی، همینطور که قبلاً کردی، ولی من نمیفهمم، آن را مکر میبینم. چرا؟ مثلاً من میخواهم این لحظه وضعیت اینطوری بشود، میبینم یکجور دیگر شد. اِ من اینطوری میخواهم، ولی تو آنطوری میکنی. و وقتی تو آنطوری میکنی فکر میکنم تو مکر کردی. اگر تو خدای خوبی بودی، با دید ذهن من میگویم، آن که من میگفتم میکردی، آنطوری که من میخواستم میشد. ولی ما میدانیم آنطوری نمیشود. پس بنابراین ما مرتب با دید ذهن میگوییم که یک اشکالی وجود دارد، آن هم اشکال خداوند است دیگر. ولی درست معنی کنیم بیت را، داریم میفهمیم ما یک اشکال داریم، و آن کژ دیدن و بد دیدن است، که درنتیجه فکرهای غلطی میکنیم، دید غلطی داریم. میخواهیم آن دید غلط را درست کنیم. پس میگوییم ای زندگی، ای خداوند، دوباره چه اتفاقی افتاد در مرکز من؟ این مرکز من تغییر میکند. و مصرع دومش میگوید که یک لحظه مثل باز هستی، عقاب هستی، یعنی بلندپرواز هستی. بلندپرواز هستی یعنی چه؟ یعنی از روی همانیدگیها پرواز میکنی، اینقدر دور میشوی که هیچ همانیدگی، هیچ دردی که مادّی است در تو اثر نکند. یعنی داریم دوباره به دل میگوییم که کار دست تو است. تو ای زندگی، ای خداوند، یکدفعه بهصورت من چنان بلند میپری و چنان آسان کار میکنی، میبینم که در درونم شاد هستم، در بیرون کارها جور درمیآید، مثل باز هستی، نمیترسی هم از اینکه بروی بالاتر، از همانیدگیها دور بشوی. من نمیترسم یعنی، تو بهصورت من میپری، «یک نَفَسی چو بازی و»، پس معلوم میشود من قبول کردم که من از جنس او هستم، برای اینکه داریم میگوییم تو میپری.پرویز شهبازی#برنامه_۱۰۵۶ _ گنجحضور@Ganje_Hozour

