چندین سال پیش قبل از سال نوی میلادی با یکی از دوستانم به یک سفر طبیعتگردی رفتیم. همهجا پوشیده از…
انتشار: 2026/06/27 05:58 UTC
چندین سال پیش قبل از سال نوی میلادی با یکی از دوستانم به یک سفر طبیعتگردی رفتیم. همهجا پوشیده از برف، بسیار سرد ولی آفتابی. از صبح به کوهستان زدیم و شب هم برای اولین بار در آسمان شفق قطبی دیدیم و شب، زمانی که دمای هوا به منفی ۴۰ درجه سانتیگراد و فارنهایت رسیده بود به دریاچهای یخزده رفتیم. همیشه آرزو داشتم روی دریاچهٔ یخزده راه بروم. اولش مشکوک بودیم ولی با دیدن رد snow mobile روی دریاچه دل را زدیم به دریا و همینجوری روی دریاچه رفتیم و رفتیم. حدود ۵۰۰ متر که رفتیم رسیدیم وسط دریاچه. دور تا دور ما فقط یخ بود و بالا سر ما شفق قطبی. سکوت مطلق و فضایی رویایی. کفشهای من خیس شده بودند و دمای هوا هم سردتر میشد. ناگهان وسط دریاچه بوران شد. چنان باد میآمد که احساس میکردیم باید سریع برگردیم به طوری که اگر بمانیم حتما یخ میزنیم. شروع کردیم به دویدن و برگشت به سمت ساحل. تا زیر زانوانم بیحس شده بود و تقریبا پاهایم یخ زده بود. چشمانم فقط به ساحل دوخته شده بود و برایم هیچ چیزی اهمیت نداشت. اندکی تعلل به یخ زدن و حتی تلف شدن میانجامید. تا به ساحل رسیدیم و اگر شاید خدا رحم نمیکرد، پاهایم را مجبور به قطع کردن میکردم که تقریبا یخ زده بود و تا چند ماه بیحس بود.آنچنانکه ناگهان شیری رسیدمرد را بربود و در بیشه کشیداو چه اندیشد در آن بُردن؟ ببینتو همان اندیش ای استادِ دینمیکشد شیرِ قضا در بیشههاجانِ ما مشغولِ کار و پیشههامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲حضرت مولانا میفرمایند که این جهان مانند شیری درنده من را میخواهد به خودش بکشد. همانطور که دریاچهٔ یخزده با زیبایی فریبنده من را به خودش جذب کرد. من اگر حزم داشتم، میگفتم کفشم مناسب نیست، خیس است، هوا سرد است، جای ناشناخته است و از امنیت آن مطمئن نیستم؛ پس بهتر است دوراندیشی کنم و نروم؛ اما مانند بز کوهی گستاخانه رفتم و اگر رحم و لطف خدا نبود، شاید بازگشتی نداشتم. حضرت مولانا میفرمایند که توی نیما که الان فهمیدهای راه درست چیست، میدانی که شیر قضا در بیشه در کمین نشسته تا تو را بدرد، پس چرا آدم نمیشوی و پروا نداری؟ چون که زندگی لطف مطلق است و برای همهچیز فضا باز میکند، امان از روزی که دیگر فرصت نباشد و دستافزار زفت، همین ابزار انرژی و وقت و فرصتِ زندگی را از دست بدهم که پشیمانی فایدهای ندارد.غَفْلَت و گستاخیِ این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۵عَفوْلان: محل عفو و بخشش حضرت مولانا میفرمایند که توی نیما که ادعا داری داری روی خودت کار میکنی چرا جدیت نداری؟ چرا هی میگویی بعدا؟ چرا فکر میکنی یک شب هزار شب نمیشود؟ چرا فکر میکنی همیشه فرصت هست و حالا خدا بزرگه میبخشه؟آنچنان کز فقر میترسند خلقزیرِ آب شور رفته تا به حلقگر بترسندی از آن فقرْآفرینگنجهاشان کشف گشتی در زمینجملهشان از خوفِ غم در عینِ غمدر پیِ هستی فتاده در عدممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۵فقر یعنی عدمِ منیت. نداشتن هیچگونه همانیدگی و من ذهنی صفر. آقای شهبازی شما فرمودید من ذهنی خالیبندِ حرف مفتزن هست. اگر دنبال خوشی گرفتن از این دنیا باشم و از اونور هم بگویم من انسانِ معنوی هستم، یعنی خالیبند هستم و حرفهام دوزار هم ارزش ندارد.از زیادی برکت خداست که من هول برم میدارد. همانند خری که بار را که رویش برمیدارند جفتک میاندازد. خداوندا حزم و دوراندیشی بزرگان را نصیب کن که بُعدِ تو مرگیست با درد و نَکالخاصه بُعدی که بُوَد بَعْدَالْوِصالمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۴بُعد: دورینكال: عقوبت، كيفربعدالوصال: پس از وصلت، بعد از رسیدناگر دیدِ حضور ندارم، اگر فضا را نمیتوانم کامل باز نگاه دارم، اگر هنوز میلغزم لااقل به بزرگان بنگرم که حزم آنان، پرهیز و صبر و شُکرِ آنان قابل تقلید است:ای حزمِ جمله خسروان از عهدِ آدم تا کنونبستان گرو از من به جان کز حزمِ تو پا کوفتهمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲با عشق و احترام،نیما از کاناداt.me/GanjeHozourMessages