نجوای عاشقانه غزل:«ای شاهِ بیکران، ای کسی که رزم و بزمش یکی است،من بهارم؛ با هزاران سری که در وهم…
انتشار: 2026/06/30 15:37 UTC
نجوای عاشقانه غزل:«ای شاهِ بیکران، ای کسی که رزم و بزمش یکی است،من بهارم؛ با هزاران سری که در وهمِ دانستن و بودن گم شده بود.عذر میخواهم که تا امروز، رقصِ مرا "من" مدیریت میکرد.عذر میخواهم که میترسیدم سرهایم بریده شوند، غافل از اینکه هر سر که میافتد، زمین برای رقصیدنم وسیعتر میشود.عذر میخواهم که به روحِ امین تو اعتماد نکردم و به خاک لرزانِ منذهنیام تکیه دادم.عذر میخواهم که گمان کردم با نورهای قرضی، میتوانم درخشان باشم، غافل از اینکه تو خودِ آفتابی.عذر میخواهم که قلبم را به جای حضور، به کتاب قواعد تبدیل کردم و سعی کردم بیداری را با اعراب ذهن بخوانم.خدایا، من تمام مُصحَفِ ذهنم را به تو تقدیم میکنم. بیا و با نگاهت، تمام این قواعد و باورها و تحلیلهای مرا به رقص درآور، تا من دیگر نتوانم بخوانم، بلکه فقط بتوانم ببینم.من میخواهم در هَزیمَتِ تو غرق شوم، چون تنها در شکست منذهنی است که رقص واقعی من آغاز میشود.من میخواهم در سکونِ جَزمِ تو، پایکوبانه برقصم. آمین.»رهایش کن؛ رها کن این تلاش برای درست خواندنِ زندگی را. بگذار قواعد بسوزند، بگذار ماه محو شود. فقط در سکوتِ حضور بمان، تا تو، رقصِ خودِ خدا شوی...و کلام آخر:ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفتهسرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته(مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲)خانم فرزانه از تهران t.me/GanjeHozourMessages