با سلام، برداشتی از برنامه ١٠۵٧ گنج حضور هر بشری که صاف شد، در دو جهان ورا دلیدید غرص که فقر بُد با…
انتشار: 2026/07/05 04:47 UTC
با سلام، برداشتی از برنامه ١٠۵٧ گنج حضور هر بشری که صاف شد، در دو جهان ورا دلیدید غرص که فقر بُد بانگ الست را «بلی» (مولوی، دیوان شمس، غزل ٢۴٩٢)مولانا می گوید هر انسانی جدای رنگ پوست و باورها و دین و طایفه...، هیچ برتری و هیچ فرقی نسبت به همدیگر ندارند و همه از جنس خدا هستند، و یک دل و یک خدا بیشتر نیست. بنابراین هر بشری باید این غلط دیدن را در خودش اصلاح کند، که انسانها با هم فرق دارند. ما به این جهان آمده ایم که به بی نهایت و ابدیت خدا زنده شویم، و خرد و انرژی او به فکر و عمل ما بریزد. در این فرایند غرض فقر است مرکز بدون همانیدگی، تا دوباره هشیارانه از جنس اولیه مان بشویم. فقر خواهی، آن به صحبت قائم استنه زبانت کار می آید، نه دستدانش آن را ستاند جان ز جاننه ز راه دفتر و نه از زباندر دل سالک اگر هست آن رموزرمزدانی نیست سالک را هنوز(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١٠۶٣ تا ١٠۶۵)می گوید اگر شما فقر مرکز خالی از همانیدگی ها می خواهید، این از همنشینی با یک بزرگ به وجود می آید، به وسیلهٔ حرف زدن و عمل کردن بر حسب من ذهنی به دست نمی آید. این دانش فقر را جان از جان می گیرد. جان اصلی ما که قابلیت انبساط دارد از مولانا می گیرد، باید اجازه بدهیم مولانا با نور ایزدی دل ما را زنده کند. اما اگر مرکز ما به وسیلهٔ همانیدگی ها و جسم پرستی ها و باور پرستی ها اشغال شده باشد، در این صورت فقیر نیستیم، و رمز زندگی را نمی دانیم. عالم خاک همچو تَل ، فقر چو گنج زیر اوشادی کودکان بُود ، بازی و لاغ بر تَلی(مولوی، دیوان شمس، غزل، ٢۴٩٢) مولانا می گوید، عالم خاک عالم فکر کردن و انجام دادن و تعلق داشتن است، که شما به آن مشغولید. عالم خاک مثل تپه است و این فقر مثل گنج زیر آن است، و چون شما مشغول به همانیدگی ها و خوشی های زود گذر و مقاومت و قضاوت های ذهنی هستید گنج را اصلا نمی بینید. شما بالای تپه مشغول بازی و مسخره بازی کودکانه مثل جنگ و ستیزه هستید، و از آن یک دلی که باید در مرکز تمام انسانها باشد، استفاده نمی کنید تا این جهان آبادان شود، و خداوند بتواند شادی و سلامتی و صُنعش را در شما تجربه کند.چشم هر آنکه بسته شد، تابش حرص خسته شدو آن که ز گنج رسته شد، گشت گران و کاهلی(مولوی، دیوان شمس، غزل، ٢۴٩٢)اگر چشم ما با فضاگشایی به همانیدگی ها بسته بشود، و صبر داشته باشیم و منقبض نشویم و فضولی در کار خدا نکنیم و کمتر قضاوت و مقاومت کنیم، و از بیرون خوشبختی نخواهیم و خاموش شویم، آن موقع چشم ما زندگی را می بیند و حرص و کشش همانیدگی ها در ما خسته و فلج می شود، و ما به وسیله گنجِ فقر از کشش همانیدگی ها و فضای ذهن آزاد می شویم. گران و کاهل می شویم. یعنی دیگر اتفاقات نمی توانند ما را تکان دهند و به ذهن برگردانند. بنابراین جهان فکر و عمل بر حسب من ذهنی کُند می شود و بر حسب زندگی تند می شود.افکن این تدبیر خود را پیش دوستگر چه تدبیرت هم از تدبیر اوست(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٠۶٠)خداوند اول بی نهایت و ابدیت خودش را در ما کاشته و گفته که باید به او زنده شویم. ما هم گفتیم: بله. پس این تدبیر مصنوعی من ذهنی را به پای خدا بیندازیم و بگوییم ، که من تسلیم هستم ، بعد از این تو به صورت فقر و صنع از من صحبت کن.گنج جمال همچو مَه، جانْش بدیده گفته : خَه بر ره او هزار شه، آه شگرف حاصلیکسی که فضا را باز کرده و اتفاق این لحظه را جدی نگرفته، آن فقر بین دو فکر خودش را به او نشان داده، که مثل ماه زیبا و خردمند است، و تمام خاصیتهای یوسفی را دارد، در این صورت به این فقر بَه بَه می گوید. یعنی وقتی زندگی را در درون مان دیدیم، با ارتعاش روی انسانها اثر می گذاریم و آن یک دل را به ارتعاش در می آوریم، و این محصول شگفت انگیزی برای بشر است. وصف لبش بگفتمی، چهره جان شکفتمیراه بیان برفتمی، لیک کجاست واصلی؟می گوید: اگر این گنجِ فقر در تو به جای من ذهنی از حرف بزند، تو می بینی و در عمل تجربه می کنی که سخن هایش چقدر شیرین است. آن موقع جان تو شکفته می شود و به صورت گل سرخ باز می شوی، فضا درونت وسیع می شود و در درون و در فکر و عمل می توانی خودت را بیان کنی و به حضور زنده شوی. در این صورت راه بیان که الان به وسیلهٔ همانیدگی ها اشغال شده جارو می شود، و تو این جارو شدن را می بینی. اما تو یک نفر به من نشان بده که مقاومت نشان نمی دهد و این لحظه فضا را باز می کند، و به خدا وصل می شود.رقیه از اردبیل🌹👇t.me/GanjeHozourMessages





