با سلام خدمت استاد گرامی و عاشقان گنج حضورعالم خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بُوًد با…
انتشار: 2026/07/05 05:27 UTC
با سلام خدمت استاد گرامی و عاشقان گنج حضورعالم خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیر او شادی کودکان بُوًد بازی و لاغ بر تَلی (مولوی, دیوان شمس, غزل ۲۴۹۲)تَل: تودۀ بزرگ خاک یا شن، تپه، پُشتهلاغ: بازی، شوخی------------------------- مولانا عالمِ خاک را به تَلی از خاک تشبیه کرده است.تَلِ مجموعهای از خاک است که از هر کجا آمده و در یک جا جمع شده است و در معرضِ فروپاشی است. عالمِ خاک همان کِشتِ ثانی است که مولانا اشاره کردند؛ ما انسانها بر کِشتِ اول کاشتهایم، حادثها هستند و اینها بلاخره خواهند پوسید. مثلاً این که من می خواهم با نصیحت کسی را عوض کنم، این از عالم خاک است که پیامد این کار من مقاومت و ایجاد سایه و محروم کردن خود و دیگران از گنج درون است. امّا وقتی با کار بر روی خود بینش خودم را عوض می کنم این کار من باعث می شود گنج زیر تپه را ببینم. این خاک تپه را هر لحظه ممکن است تندبادی از هم بپاشد و یا از طریقِ آب شسته شود. برای همین جناب مولانا از تمثیل تپه استفاده کرده نه کوه، چون با تند بادی جابجا می شود در حالی کوه را تند باد نمی تواند تکان دهد. پس این تپه را نباید جدّی گرفت. فکرها و رفتارهای خودم و دیگران را نباید جدّی بگیرم تا آن هوشیاری خودش را به من نشان دهد و افق دبگران را هم نبندم.سوالی که پیش می آید این است پس چرا موقع انداختن همانیدگی این کار این قدر سخت به نظر می رسد؟ پاسخ این است که چون ما با من ذهنی و با هشیاری جسمی می خواهیم مرکزمون را پاک کنیم. خاک این تپه را آب می تواند به مرور شستشو بدهد نه خاک. با عجله و شتاب نمی توان این کار را انجام داد. باید صبر کرد. هر چند جسمیّت مرکز بعضی از ما انسانها مثل سیمانی است که در آجر فرورفته و کندن آنها نیاز به مداومت و جهد بیشتر دارد. و ما تا زنده ایم آرام آرام می توانیم هشیاری مان را از این بافت سخت هم چسب، رها کنیم. در غیر ابن صورت اگر این کار را نکنیم موقع مردن جدا کردن این بافت بسیار دردناک تر است. و آن موقع شرمنده خداوند بابت گستاخی ها و بی ادبی های خود با وجود این همه لطف و نعمت می شویم. حسرت آن مردگان از مرگ نیستز آنسْت کاندر نقشها کردیم ایست(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۵۴ )ما ندیدیم اینکه آن نقش است و کفکف ز دریا جُنبَد و یابَد عَلف(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۵۵ )----------------------------حسرت مردگان از مرگ نیست از توقف در نقش ها و دردهاست. آنها متوجه نبودند که این نقش ها و کف ها از دریای یکتایی بلند می شدند و آنها می توانستند اتفاقات را جدّی نگیرند تا فضا باز شود و به دریای یکتایی وصل شوند.عالمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیرِ اوشادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ بر تَلیدر این بیت جناب مولانا با نگاهِ واقعگرایانه، به جنبهای از “شادیِِ کودکان” در بزرگسالان اشاره میکند؛ آن حالتی که من ذهنی، آن شادی اصیل که منبع اش لایزال است، ابدی است و با فضاگشایی از طرف زندگی می آید را رها کند و به خوشی حال من ذهنی که از همانیدگی ها می گیرد، با سبب سازی بسنده کند. این کودکان بزرگسال تحت کشش همانیدگی های گذرا قرار گرفته و با حرص زیاد کردن آنها حرکت کرده و بار سنگینی را به دوش می کشند و با این کار دخالت در کار زندگی می کنند. بدن خود را تحت فشار و استرس قرار می دهند و عمر خود را هدر و فرصتهای زندگی را تلف می کنند. با شتابی که برای رسیدن به آنها دارند از نعمت ها و امکاناتی که زندگی در اختیارشان گذاشته غافل می شوند، انها را هدر داده و هیچ ثمر و میوه ای ندارند. و این داستان برای اکثر ما آشناست.زهرا از اصفهان👇




