با سلام.برنامه ۱۰۵۹ گنج حضورمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۷۱سوخت یکی جهان به غم، آتشِ غم پدید نیصو…
انتشار: 2026/07/15 04:36 UTC
با سلام.برنامه ۱۰۵۹ گنج حضورمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۷۱سوخت یکی جهان به غم، آتشِ غم پدید نیصورتِ این طلسم را هیچ کسی بدید؟ نی در جهان کوچک من ذهنی که با غم و غصه از طریق دید همانیدگیهاست بر حسب آن بلند شویم خود نیز موجب سوزاندن خودمان با دردهای مختلف، بیماریهای مختلف ، فکرهای خراب، میشویم و خود را ازبین میبریم هیچ متوجه نیستیم که عشق، آتشِ غم، پدید بیاید همه صورت ها فرو میریزند ومرغ معنی پر میزند 🌺گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زندصورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۳۸)مگر آتشِ دل، عشق خدا در دل روشن شود .ولو با اندک فضاداری درست، مرکز را عدم کنیم و کل این بافت ذهنی با سیستم فکری است آتش خواهد گرفت.«بر مؤمن و کافر زند»، دویی ذهن(باخوب و بد کردن ها) همه آنها را میسوزد. آنگاه صورتها همین نقطهچینها در مرکز هستند پرّان میشود، لَق میشوند و میپرند، آن خاصیت کنترلکنندگیِ من ذهنی ، پارک ذهنی به هم بریزد شفا دردها حاصل میشود و این هم مستلزم با کار است. کار با حالات قدرت فضاگشائی مداوم است باید صبر کنیم.صورت های طلسم با تابلوی ذهن نشانمان میدهد مهم و جدی نگیریم بیهوده از فکری به فکر دیگر نپریم آگاه شويم در زیر آن گنجی است که ما بالاسرش ایستادیم و شروع کنیم به کَندَن. آنهم با نظارت ماندن به ذهن خود، گنج را همانجاست،در زیر همانیدگیها مخفی است فضاراباز کنیم همانیدگیها را از مرکز درست بشناسیم بی اهمیت کنیم و مراقب باشیم با مقاومت و قضاوت من ذهنی در کار زندگی فضولی نکنيم فاصله بین دوفکر که خلا است ، سکون است باز میشود «فرجهٔ صندوقْ نونومسکر است »یعنی فاصلهٔ این صندوق و یک صندوق دیگر، یک شراب جدیدی است، که نو است، و از آنور میآید را میگیریم.فرجهٔ صندوقْ نو نو مُسکِر استدَرنیابد کاو به صندوق اندر است(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶)درست است مولانا را میخوانیم پس باید منظور، منظور آمدنمان همان زنده شدن به غمِ عشق است این را درست بفهميم ،اگر نفهمیم دچار غم میمانیمگفت رو هر که غم دین برگزیدباقی غم ها خدا از وی بُریدمول ی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۳۴خداوند میگوید اگر غم دین را،فضاگشایی مهم لحظه به لحظه است انتخاب کنیم دراین حالت جلو برویم ونترسیم باقی غمها از ما گرفته میشود بنابراین تنها فضارا بازکنیم هیچ نخواهیم با واکنش و انقباض من ذهنی فضا را ببندیم.اگر بگوییم همه دارند خودشان را با غمو غصه از بین میبرند من هم یکی. نه، به دیگران ما کاری نداریم روی خود متمرکز بشویم. «من هم یکی» نمیشود. درسها مولانا را وقتی میشنوم باید عمل کنم بگویم که نه، الآن خطمشی زندگیام را عوض میکنم. من میفهمم برای چه آمدم، من این دردها را با من ذهنی خود بهوجود آوردم بنابراین میخواهم که در هوشیاری خوش بسوزم.تا نسوزم، کی خُنک گردد دلش؟ای دلِ ما خاندان و منزلش (مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶١٧)خانۀ خود را همیسوزی، بسوز کیست آن کَس که بگوید: لایَجُوز؟(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۸)خوش بسوز این خانه را ای شیرِ مستخانۀ عاشق چنین اولیٰترست(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۹)ای شیر مست، من اگاه شدم اگر این همانیدگیهایم را نسوزم، دلِ من، که دل تو هم هست، من امتدادش هستم شاد نخواهد شد، این خانهٔ چیدهشده بهوسیله منذهنی، پارک ذهنی نسوزد، دلم خوش نخواهد شد.زیرامرکزمن، منزل خداوندست. پس بسوزان هر چه که میسوزی «من به تو نخواهم گفت که این مجاز نیست،هر همانیدگی که طلسم است از مرکزم تو برداری، مجاز است، من مخالفت نمیکنم تماماً خانهٔ من ذهنی را بسوز ،و خوش بسوز و من در سوختن موافقت کنم، درد را نمیکشم.»خدایا میخواهم نسبت به من ذهنی کوچک شوم، شناسایی همانیدگیهارا بکنم تا دردهایم بیفتند. تو دردهای مرا به من بشناسان، به من قدرت عمل فضاداری بیشتری بده تا اینها را بیندازم.جمله معشوق است و عاشق پردهایزنده معشوق است و عاشق مردهای🌹 مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰ در جهان همهاش خداوند است. در مرکز انسان، باید همهاش او(معشوق زنده)باشد، اگر عاشق باشد، یعنی من ذهنی باشد ونسبت به خدا ادعای عشق کند یقینا در پرده هست، فکر میکند که زنده است اما مرده است.پس اینطوری نیست بگویم یکی من عاشقم، خداوند معشوق است، یک عشق هم وجود دارد، نه. وقتی ما یکی میشویم،عشق و معشوق و عاشق، همه یک هشیاری هستند. و من این هشیاری رامیخواهم، مابقی هر چه هست را بسوز.خانهٔ تو، مرکز من خانه توست وقتی بسوزد خالی وعدم شود،این سزاوارتر است.میکشدم به هر طرف قوّتِ کهربایِ اوای عجبا بدید کس آنکه مرا کشید؟ نیهست سماع، چنگ نی، هست شراب، رنگ نیصد قدح است بر قدح آنکه قدح چشید، نیبا احترام ، عشق فراوان زهره از آمل ❤️




