با عرض سلام خدمت همراهان گنج حضورپیر کشیش عارفی از پیر کشیش که مانند صوفی در منذهنی بهسر میبر…
انتشار: 2026/07/15 06:02 UTC
با عرض سلام خدمت همراهان گنج حضورپیر کشیش عارفی از پیر کشیش که مانند صوفی در منذهنی بهسر میبرد میپرسد: عمر تو بیشتر است یا عمر ریشت؟ میگوید من ۲۰ سال از ریشم بزرگترم چون تا ۲۰ سالگی هیچ مویی در صورتم نرُسته بود. عارف میگوید ریش تو اول سیاه بود، بعد سفید یعنی پخته شد ولی تو هنوز در فکر آرزوهای نفسانی خود هستی و در خویِ زشتِ تو [در منذهنی،] هیچ تغییر و تحوّلی صورت نگرفتهاست، آیا نباید تغییر وضعیت میدادی و از گردش روزگار عبرت میگرفتی و تجربه بهدست میآوردی؟ گفت ریشت شد سپید، از حال گشتخویِ زشتِ تو نگردیدهست وَشتاو پس از تو زاد و، از تو بگْذَریدتو چنین خشکی ز سودایِ ثَریدتو بر آن رنگی که اوّل زادهای یک قدم زآن پیشتر ننهادهایمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۷۸۲ و ۱۷۸۳وَشت: خوب، زیبا.ثَرید: نانی که بهصورت تکهتکه در آبِ آبگوشت میریزند، در اینجا منظور امور نفسانی است.نفسِ خام تو هیچ تغییر نکرده، تو مانند دوغ ترشی که هیچ تکان و تغییر نداشتی تا روغن یعنی هشیاری خالص تو از دوغ ذهنت گرفته شود. همچنان دوغی تُرُش در معدنیخود نکردی زو مُخَلِّص روغنیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۵خمیر هنگام پختن، بر اثر گرمای داخل تنور، اول به سنگ چسبیده، بعد بالا میآید و پخته میشود ولی تو درحالیکه در خمرۀ ذهن بهصورت خمیر ماندهای و درد میکشی، نمیدانی که دردِ تو، برای شناسایی همانیدگیها و رهاکردن خودت از آنها و بیداریست.هم خمیری، خُمرۀ طینه دریگرچه عمری در تنورِ آذریمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶تو مانند گیاه کاشته شده در بالای تپه هستی که پایت در گل همانیدگی مانده و حتی باد حوادث نتوانسته سبب حرکت و رشد تو به سمت بالا شود و همواره برحسب هواهای نفسانی خود حرکت میکنی. چون حشیشی پا به گِل بر پُشتهایگرچه از بادِ هوس سَرگشتهایمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۷ای بیخرد تو مانند قوم موسی چهل سال در بیابان بیآب و علف ذهن برجای ماندهای و هر روز از صبح تا شب با شتاب از یک فکر همانیده به یک فکر همانیدۀ دیگر میپری و هنوز سرجای اوّلت هستی و هیچ پیشرفتی نکرده و حضورت بیشتر نشدهاست. بدان تا زمانی که به گوسالۀ ذهنت، عشق میورزی و باورپرست، دردپرست و پیرو هواهای نفسانی خود هستی، نمیتوانی راه رسیدن به حضور را طی کنی. همچو قومِ موسی اندر حرِّ تیهماندهیی بر جای، چل سال ای سفیهمیروی هر روز تا شب هَرْوَلهخویش میبینی در اوّل مرحلهنگذری زین بُعد سیصد ساله تو تا که داری عشقِ آن گوساله تومولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۷۸۸ تا ۱۷۹۰ای انسان به غیر از گوسالۀ منذهنی که خدا به تو داده [تا مدت کوتاهی جدایی را یاد بگیری و در ۱۰ - ۱۲ سالگی از منذهنی بیرون بیایی،] لطف و نعمتهای زیادی نیز به تو عطا کردهاست، اما بهخاطر گاوطبعی منذهنیات که دوست دارد در مراتع هواهای نفسانی بِچرد، نعمتهای بزرگ خدا را فراموش کردهای. اگر نعمتهایی را که خداوند روزیدهنده به تو داده از اجزای وجودت سؤال کنی، گرچه آنها بهظاهر لال هستند ولی صد زبان گویا دارند که آن نعمتها را به تو یادآوری کنند. غیرِ این عِجْلی کزو یابیدهایبینهایت لطف و نعمت دیدهایگاوْطبعی، زآن نکوییهایِ زفتاز دلت، در عشقِ این گوساله رفتباری اکنون تو ز هر جزوت بپرسصد زبان دارند این اجزایِ خُرسذکر نعمتهای رزّاقِ جهانکه نهان شد آن در اوراقِ زمانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۷۹۲ تا ۱۷۹۵ادامه⬇️خانم فرح از تهرانt.me/GanjeHozourMessages👇