ص ۲ در اینجا مولانا نکات مهمی را بیان میکند،نکتۀ ۱: هر چیزی که زندگی از عدم در تو به.وجود آورد…
انتشار: 2026/07/15 06:02 UTC
ص ۲ در اینجا مولانا نکات مهمی را بیان میکند،نکتۀ ۱: هر چیزی که زندگی از عدم در تو به.وجود آورده فقط برای تجربۀ شادی بوده نه غم. ما به.جای تجربۀ شادی، غمهای زیادی را بر خود و دیگران تحمیل میکنیم و با بیان این دردها به خانواده و دوستان، به آنها هم درد میدهیم غافل از اینکه غمها برای بیداری ما بودهاست. هر جزء تو به جای ماند ولی خوشی آنها از یاد رفت و در ضمیر ناخودآگاه تو پنهان شد. جزو جزوت تا بِرُستهست از عدمچند شادی دیدهاند و چند غمزآنکه بیلذّت نروید هیچ جزوبلکه لاغر گردد از هر پیچ جزوجزو ماند و آن خوشی از یاد رفتبل نرفت آن، خُفیه شد از پنج و هفتمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۷۹۷ تا ۱۷۹۹نکتۀ ۲: مراحل جوشیدن آب نمادی از پختگی و تبدیل: وقتی آبی به ۱۰۰ درجه میرسد، شروع به جوشیدن میکند، گرچه آتشِ زیر ظرف پنهان است ولی حبابهای روی آب، نمایانگر آتش شعلهور در زیر آن است. کفها و حبابهای آب با تمام وجود میگویند که این جوششِ ما، از آتش است. ما هم با دیدن برنامهها و تکرار ابیات و کارکردن روی خود، مانند آبی هستیم که روی شعلۀ آتش قرار گرفته، گرچه همیشه نمیتوانیم فضاگشا باشیم، گاهی خشمگین میشویم، گاهی میرنجیم و با مقاومت خود، فضا را میبندیم و فکر میکنیم هیچ پیشرفتی نکردیم ولی زندگی بهصورت پنهان در ما کار میکند. اول حبابها همان همانیدگیهای ما روی سطح آب نمایان میشود که با شناسایی یکییکی آنها را میاندازیم بعد از مدتی که بهطور مستمر روی خود کار میکنیم، شروع به قُل زدن شادی و حضور زندگی در خود میشویم. گرچه در آب آتشی پوشیده شدصدهزاران کف بر او جوشیده شدگرچه آتش سخت پنهان میتندکف به دَه انگشت اشارت میکندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۸۰۸ و ۱۸۰۹نکته ۳ خداوند میخواهد بهصورت حال و قال در ما تجلّی کند:اجزای وجود عاشقانی مانند مولانا که مست وصال خدا بودهاند از تجلّی حال خوش درونیشان در آن فضای گشودهشده و قال یعنی گفتاری که از آن فضای گشودهشده میآمد، بارور میشد. دهان آن عارفان از دیدن تجلّی نور حضور در درونشان باز مانده بهطوریکه دیگر چشمشان، نقشهای ذهنی جهان را نمیبیند.همچنین اجزایِ مستانِ وصالحامل از تمثالهای حال و قالدر جمالِ حال وامانده دهانچشم، غایب گشته از نقشِ جهانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۸۱۰ و ۱۸۱۲نکته ۴ خاموشی ذهن: ذهنت را خاموش کن تا خداوند از طریق تو سخن بگوید و با خداوند که گل گویاست، [با ذهنت] تندتند مثل بلبل حرف نزن. زنده شدن تو به خداوند آنقدر پُر جوش و خروش است که خودبهخود باطن تو را نشان میدهد و نیازی به حرفهای ذهنی نیست، پس ذهنت را خاموش کن و گوش عدمت را باز کن. هین خَمُش کن تا بگوید شاهِ قُلبلبلی مفْروش با این جنسِ گُلاین گُلِ گویاست پُر جوش و خروشبلبلا ترکِ زبان کن، باش گوشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۸۱۵ و ۱۸۱۶نکتۀ ۵ چرا منکر حال و الطاف خداوند هستی؟ وقتی منذهنی با فکرهای دردساز و غمانگیز سراغت بیاید، اگر زرنگ باشی و حواست روی خودت باشد؛ همان لحظه از این وضعیت غمانگیز و ناراحتکننده میپرسی:ای غصّه که مُنکر حال زندۀ زندگی هستی، [مگر نخواندی که هر جزو تو برای بیان و تجربۀ شادی بهوجود آمده،] پس چرا غمگینی؟ اگر هر لحظه فضا را باز کنی، مرکز تو مانند فصل بهار سبز و خرّم و پر از انبار برکات [خرد و شادی] خداوند میشود، پس چطور مُنکر الطاف دائمی و همیشگی خداوند هستی؟چون فرو گیرد غمت، گر چُستیایزآن دمِ نومیدْکن وا جُستیایگفتیاش: ای غصّۀ مُنکر به حال راتبۀ اِنعامها را زآن کمالگر به هر دم نَهات بهار و خرّمی است همچو چاشِ گُل تَنت انبارِ چیست؟مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۱۸۲۴ تا ۱۸۲۶ادامه⬇️خانم فرح از تهرانt.me/GanjeHozourMessages👇