✨ نجوای عاشقانه غزل:«ای فرمانروایِ کوچها و سلطان والایِ هستی،من بهارم؛ مسافری که سالها در لحدِ…
انتشار: 2026/07/26 07:08 UTC
✨ نجوای عاشقانه غزل:«ای فرمانروایِ کوچها و سلطان والایِ هستی،من بهارم؛ مسافری که سالها در لحدِ بیدر و بیبامِ ذهن، به دنبال دری برای گریز بود و گمان میکرد زیر بامهای خمیده و لرزانِ افکارش، پناهگاهی یافته است.عذر میخواهم که با چشمِ مصنوعیِ منذهنی، تو را در صورتهای باطل جستجو کردم و با چشمِ بدِ مرگ، ارتعاشِ زندگی را در قلبِ عزیزانم خاموش کردم. عذر میخواهم که در فضای فنای ذهن، دستهایم بریده شد و نتوانستم با ارتعاش حضور، باری از دوشِ جهان بردارم.ببخش که با چشمانم به دنبال صورتها گشتم و در دوزخِ امشاج، دردهایم را با هم آمیختم و خزیدم. عذر میخواهم که با دلبستگی به لذتهای آب و گِل، از بهشتِ حضورِ تو فراری بودم و با زبان منذهنی، باغهای تو را آلوده کردم و به جای نوشیدن از بادهی حضور، به قطرههای تلخِ بامهای خمیده بسنده کردم.ببخش که با قصهبافیهای ذهنم، آیندهام را به زنجیرهای گذشته بستم و گاهی چنان در گِلولایِ همتهای ناپاک غرق شدم که حتی سایهی خودم را گم کردم.اما حالا... حالا طبلِ رحیلِ تو را میشنوم. من رخت میبندم از هر آنچه من هستم. تمام دامهایم را به تو میسپارم تا تو آنها را بدری و مرغ ضمیرم را به پرواز درآوری.من دیگر نمیخواهم با صورت شناخته شوم؛ من میخواهم پای رهیده باشم، تا در هر حالتی و با هر کفشی، فقط تو را در خود ببینم. مرا از این گور تنگ و دوزخ افکار، به خُلدِ حضور و فضای گشودهی خود ببر.اکنون با تمامِ وجود، لب از سخن میبندم تا بادهی حضور را بنوشم. مرا دوباره به مقامِ مسجودِ ملائک برگردان؛ نه برای غرور، بلکه برای اینکه لایق حملِ ارتعاشِ تو در این جهان باشم.مرا در مستی حضورِ خود نگه دار، تا چشمِ نرگس و رخِ لاله شوم و با چشم خمارم فقط تو را ببینم؛ تا دیگر هرگز به گذشته بازنگردم و قصهی زندگیام تنها قصهی تو باشد.آمین.»و کلامِ آخر: بربند دهان از سخن و بادهٔ لب نوشتا قصّه کند چشمِ خمار از رهِ دیده(مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴)🌱✨خانم بهار از تهران t.me/GanjeHozourMessages