سلام و درود 🙏مدتی هست که در شهر دیگری مقیم هستم و به تازگی متوجه شدم که یک قبرستان در نزدیکی خانه ه…
انتشار: 2026/07/29 15:48 UTC
سلام و درود 🙏مدتی هست که در شهر دیگری مقیم هستم و به تازگی متوجه شدم که یک قبرستان در نزدیکی خانه هست.گفتم کمی بروم در قبرستان بنشینم، مدتی زیادی بود که به هیچ قبرستانی نرفته بودم، انگار بخاطر این آموزش واقعاً دید جدیدی به من دست داد که قبلاً وقتی به قبرستان میرفتم همچین دیدی نبود. خیلی عجیب بود حس خوبی به من دست داد، همیشه از بچگی از شنیدن و دیدن حقایق هرچند تلخ بودند خوشحال میشدم. انگار بهخاطر اینکه عیناً دیدم انسانهایی که یک روز روی این زمین زندگی میکردند، حالا زیر خاک هستند و تصور کردم که زیر خاک پر از استخوان و اسکلت است و یک روز هم من میروم زیر خاک خوشحال شدم. نه برای اینکه جسمم میرود زیر خاک خوشحال باشم بهخاطر اینکه دیدم این بدن و همه خواستههایش یک چیز گذرا هستند و این از لحاظ من ذهنی که با بدن و چیزهای مختلف همانیده است میتواند خیلی تلخ باشد ولی حقیقت رهایی بخش و شیرین است.لاشک این ترک هوا تلخی ده استلیک از تلخی بُعد حق به است(مولوی مثنوی دفتر ششم بیت ۱۷۶۸)متوجه شدم در قبرستان نشستن و مراقبه کردن چقدر میتواند سبب آسانگیری و آزادی از همانیدگی و یادآوری گذرا بودن این دنیا باشد. انگار علاقه زیادی به نشستن در قبرستان دارم.دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروشگفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبعسخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۲۸۶)فکر میکنم اگر بیشتر به این روش مراقبه کنم، میتوانم انسانها را به صورت جسمی آفل ببینم و با استدلال و فضاگشایی میتوانم آن یک زندگی را ببینم، حقیقت را ببینم 😀گرد که بادش برود چون شود؟افتاد بر خاک سیه بینوا(مولوی دیوان شمس غزل ۲۵۲)نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج خاک بیبادی کجا آید در اوج(مولوی مثنوی دفتر ششم بیت ۱۴۵۹)چون غبار نقش دیدی باد بینکف چو دیدی قلزم ایجاد بین(مولوی مثنوی دفتر ششم بیت ۱۴۶۰)یکیبین، یکی دان، یکی گوییکیخواه، یکی خوان، یکی جوی(جامی، هفت اورنگ، بخش سوم)گر نخواهد دید حق را گو برواین چنین چشم شقی گو کور شو(مولوی مثنوی دفتر دوم بیت ۴۴۸)چند روز قبل یک همانیدگی بالا آمده بود و درد ایجاد میکرد، با خودم گفتم چیزی را که قرار است چند وقت دیگر رها کنی، همین الان رها کن، چه کاری است که بگذاری درد بکشی بعد رها کنی و همین صحبتها با خودم باعث شد که دستم را شل کنم و در فضاگشایی و دیدن یک زندگی و جسم ندیدن به من کمک کرد.الان هم که در قبرستان آمدم باز همین فکر به ذهنم رسید که چیزی را که قرار است یک روز رها کنی همین الان رها کن. همه چیز را با هم رها کن...راست گفتهست با ما مصطفیقطب و شاهنشاه و دریای صفامولوی، مثنوی، دفتر سوم بیت ۲۱۹۶کآنچه جاهل دید خواهد عاقبتعاقلان بینند ز اول مرتبتمولوی، مثنوی، دفتر سوم بیت ۲۱۹۷خیلی عجیب هست انگار با این مراقبهها و تفکرات، حس شادی به من دست داد که قبل از آمدن به قبرستان انقدر شاد نبودم.کوثرt.me/GanjeHozourMessages





