ما چو اسمعیل، ز ابراهیمِ خَود سرنپیچیم، ار چه قربان میکند (مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۸۳) از خو…
انتشار: 2026/08/04 04:31 UTCدریافت: 2026/08/04 04:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 04:57 UTC
ما چو اسمعیل، ز ابراهیمِ خَود سرنپیچیم، ار چه قربان میکند (مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۸۳) از خویش تا خداصدای قلب، آرام است... ما فکر میکنیم تصمیمهای مهم زندگی را با عقلِ کل میگیریم؛ اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم بیشتر وقتها این ترس و همانیدگی های من ذهنی است که به جای ما تصمیم میگیرد.ترس، صدای بلندی دارد.همیشه عجله دارد.همیشه میخواهد زودتر من را قانع کند که نروی، امتحان نکنی، اعتماد نکنی، شروع نکنی...اما صدای سکون در مرکز عدم...هیچوقت فریاد نمیزند.روایت میکنند مرد جوانی هر روز برای دیدن پیرمردی دانا به بالای کوهی میرفت.روزی از او پرسید:«چطور بفهمم راهی که میروم درست است؟ هر بار که میخواهم تصمیمی بگیرم، صدای زیادی در ذهنم میپیچد»پیرمرد او را تا کنار چشمهای برد.سنگ کوچکی در آب انداخت.آب به هم ریخت و تصویر آسمان ناپدید شد.بعد مدتی هر دو در سکوت نشستند.وقتی آب دوباره آرام شد، آسمان، درختها و کوهها دوباره در آن پیدا شدند.پیرمرد گفت:«آسمان هیچوقت نرفته بود... فقط موجها اجازه نمیدادند آن را ببینی»بعد لبخندی زد و ادامه داد:«مرکز وجودِ تو هم همینگونه است.حقیقت همیشه آنجاست؛ این هیاهوی من ذهنی است که صدایش را پنهان میکند»ما معمولاً صدای مرکز عدم پیغام ارجعی را با احساسات زودگذرِ من ذهنی اشتباه میگیریم؛شوق، هیجان، عصبانیت یا ترس، صدای مرکز عدم نیستند؛آنها موجاند.میآیند و میروند.اما مرکز عدم در فضای گشوده شده...ثبات دارد.آرام است.حتی وقتی از انجام کاری میترسد، باز هم آرام زمزمه میکند:«این مسیر، درست است...»ترسِ من ذهنی من همیشه آینده را نشان میدهد؛اگر شکست بخوری...اگر تنها بمانی...اگر مسخره شوی...اگر نتوانی...اگر اگر و اگرهای بیشمار...اما مرکز عدم ، فقط قدم بعدی را آن هم فقط در لحظه اکنون نشانم میدهد.نه تمام مسیر را.برای همین خیلیها صدای ترسِ من ذهنی را باور میکنند؛چون بلندتر است.اگر روزی میان دو صدا مردد شدم، عجله نکنم؛از خودم بپرسم:کدام صدا مرا کوچکتر میکند؟و کدام صدا مرا رشد میدهد؟کدام صدا از عشقِ فضای گشوده شده آمده؟و کدام از ترسِ من ذهنی و همانیدگی هایم؟پاسخ همیشه آسان نیست؛اما اگر چند لحظه در خاموشی بمانم، آرامآرام تفاوتشان را با تشخیص خواهم شناخت.شناخت خویشتن، فقط شناختن ترسهای من ذهنی نیست؛یاد گرفتنِ اعتماد به آن صدای آرامی است. که سالها زیر هیاهوی من ذهنی پنهان مانده بود؛صدای مرکز عدم ، آرام است...اما هیچ صدایی در جهان، راستگوتر از صدای او نیست.پس حیف باشد از او غیر از او تمنایی...جسمِ ظاهر عاقبت خود رفتنیست تا ابد معنی بخواهد شاد زیست (مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۷۳)وقتی یاد بگیرم صدای مرکز عدم را از صدای ترسِ من ذهنی و همانیدگی هایم تشخیص بدهم، مسیر زندگی دیگر از بیرون انتخاب نمیشود؛ از درونم آغاز میشود.گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین چه بهانه مینهی بر هر قرین؟ (مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶)مریم ضیایی از فولادشهرt.me/GanjeHozourMessages👇





