تابلوی رهایی:غزل ۲۳۳۴ دیوان شمس، موضوع برنامهٔ ۱۰۶۰ گنج حضور ۱) طبلِ رحیل: *ای طبلِ رَحیل از طرفِ چ…
انتشار: 2026/08/04 07:23 UTCدریافت: 2026/08/05 05:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 05:02 UTC
تابلوی رهایی:غزل ۲۳۳۴ دیوان شمس، موضوع برنامهٔ ۱۰۶۰ گنج حضور ۱) طبلِ رحیل: *ای طبلِ رَحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رَخت ازینجای بدآنجای کشیده*این غزل برای من با یک بیدارباش شروع میشود. انگار یک طبل در درونم میزند که دیگر وقتِ ماندن در این جای تنگ نیست. من میبینم سالها در منذهنی ماندهام؛ در درد، در ترس، در نگرانیِ تن، در دلمشغولیِ پول، در توقع از دیگران، در رنجش و شکایت. این بیت به من میگوید: وقتِ کوچ است. قانونی که من از همین اولِ غزل میگیرم این است که تا وقتی در ذهن ساکنم، رنج ادامه دارد؛ نجات از جایی شروع میشود که کوچ از فکر و همانیدگی را قبول کنم. یعنی قرار نیست اول بیرون درست شود تا من آرام شوم؛ اول باید رختِ دلم را از این جای تنگِ ذهن بکشم.۲) شکفتن از گور: *ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله، کجایی؟ از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده*این بیت برایم پر از امید است. میگوید حتی اگر انسان در گورِ گرفتگی و خوابِ ذهن رفته باشد، باز هم امکانِ شکفتن هست. من خیلی وقتها فکر میکردم با اینهمه الگوی ذهنی، با اینهمه دردِ جسمی و فکری، دیگر زنده شدن سخت است. ولی مولانا میگوید از دلِ همین گور هم نرگس و لاله درمیآید.قانون این بیت برای من این است که هر لحظه امکانِ زنده شدن هست، اگر از قصهٔ ذهنم بیرون بیایم و ببینم الآن کجا هستم. یعنی مهم نیست چقدر در خواب بودهام؛ مهم این است که همین حالا بیدار شوم.۳) لحدِ ذهن:*اندر لحدِ بیدر و بیبام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده*در این بیت خودم را میبینم که در لحدِ ذهن زندگی میکنم، ولی اسمش را زندگی گذاشتهام. مدام میدوم؛ دنبال تأیید گرفتن و دیده شدن، دنبال اینکه او چرا آن حرف را زد، چرا مطابق میل من نشد، چرا چیزی که میخواهم جور درنمیآید. ظاهرش حرکت است، اما در اصل اسارت است. قانون این بیت برایم این است که دویدنِ ذهنی، زندگی نیست. هر وقت از روی کمبود، ترس و هویتخواهی میدوم، در همان قبرم. نجات در این نیست که تندتر بدوم؛ نجات در این است که لحدِ ذهن را بشناسم و فضا را باز کنم.۴) چشم بدِ مرگ و ارتعاشِ درد:*کو شیوهٔ ابرویِ تو؟ کو غمزهٔ چشمت؟ ای چشمِ بدِ مرگ بدآن هر دو رسیده*این بیت برایم خیلی تکاندهنده است. چون میفهمم وقتی چشم بدِ منذهنی در من فعال است، دیگر نگاهِ من، حرفِ من، واکنشِ من، لطافت و زندگی را منتقل نمیکند. قانون این بیت برای من این است که تا وقتی از مرکز همانیدگی عمل میکنم، حاصلش درد است.۵) دستِ بریده: *ای دستِ تو بوسهگهِ لبهای عزیزان در دستِ فنا مانده تو با دستِ بریده*در اینجا میبینم کاری را که از منذهنی انجام میدهم، از اصلِ زندگی بریده است. شاید ظاهرش خوب و درست باشد، شاید حتی خدمت باشد، اما اگر از مرکزِ درد و همانیدگی انجام میشود، دستِ بریده است و از جان نیرو نمیگیرد. قانون این بیت برای من این است که ارزشِ عمل به ظاهرش نیست، به مرکزش است. اگر مرکزِ من حضور نباشد، عملم هرقدر هم آراسته باشد، بوی جدایی میدهد. پس باید بهجای درست کردنِ ظاهر رفتارم، مرکزم را عوض کنم. ۶) مرغِ ضمیر: *اینها همه سهل است، اگر مرغِ ضمیرت بر چرخ پریده بُوَد و دام دریده*اینجا یک نفسِ راحت میکشم، چون مولانا میگوید اگر مرغِ ضمیر بپرد و دام را بدرد، خیلی چیزها آسان میشود. یعنی قرار نیست من با زورِ ذهن و تلاش ذهنی نجات پیدا کنم.قانون این بیت برای من فضاگشایی است. اصلِ رهایی در درست کردنِ همهچیز در بیرون نیست؛ در این است که مرغِ ضمیر از دامِ فکر آزاد شود. ۷) پایِ رهیده:*صورت چه کم آید چو بَرَد جان به سلامت؟ موزه چه کم آید چو بُوَد پای رهیده؟*این بیت برای من خیلی روشنکننده است. من میبینم چقدر به صورتها چسبیدهام؛ به نقش خودم، به نقش دیگران، به ظاهر اوضاع، به بدن، به تصویر ذهنیام از زندگی. اما مولانا میگوید وقتی جان به سلامت برود، صورت چه کم میآید؟ وقتی پا رهیده باشد، موزه چه اهمیتی دارد؟ قانون این بیت برای من این است که اصل، جان است نه صورت.🌱✨خانم بهار t.me/GanjeHozourMessagesصفحه ۱👇