۸) جانِ جریده: *صد شُکر کند جان، چو رهد از تن و صورت ای بیخبر از چاشنیِ جانِ جَریده*این بخش برای م…
انتشار: 2026/08/04 07:24 UTCدریافت: 2026/08/05 05:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 05:02 UTC
۸) جانِ جریده: *صد شُکر کند جان، چو رهد از تن و صورت ای بیخبر از چاشنیِ جانِ جَریده*این بخش برای من خیلی شیرین است. چون ذهن میترساند که اگر همانیدگیها را رها کنی، اگر مطابق شرطیشدگیهای ذهنت عمل نکنی، خالی میشوی، چیزی را از دست میدهی و خوار میشوی. ولی این بیت میگوید جان وقتی از تن و صورت رها شود، شکر میکند. یعنی رهایی، محرومیت نیست؛ چشیدن طعمِ آزادی است و این قانون است. ۹) آبِ حیات: *کو لذّتِ آب و گِل و کو آبِ حیاتی کو قبّهٔ گردونی و کو بامِ خمیده*در این بیت برای من فرقِ لذتهای زودگذر ذهنی با آب حیات روشن میشود. این کجا و آبِ حیات کجا؟ قانون این بیت میگوید لذت ذهنی با لذت زندگی یکی نیست. چیزی ممکن است خوشایند باشد، اما زندهکننده نباشد. ۱۰) طلسم فرار از بهشت و چسبیدن به دوزخ: *یا رب چه طلسم است کز آن خُلد نَفوریم ما در تکِ این دوزخِ اَمْشاج خزیده* عجب طلسمی است که انسان از بهشتِ این لحظه فرار میکند و در تهِ این دوزخِ درهمآمیختهٔ ذهن میخزد. یعنی همین الآن میشود در حضور و تسلیم، در فاصله بین دو فکر بود، اما ذهن مرا میبرد به نگرانی، به شکایت، به حسرت و مقاومت. قانون این بیت میگوید، دوزخ، بیشتر از آنکه یک جایی دور باشد، یک وضعیتِ ذهنی است. با هر مقاومت و قضاوت وارد دوزخ میشویم. راه نجات، برگشتن به این لحظه و تسلیم است.۱۱) همّتِ ناپاک: *محسودِ فلک بوده و مسجودِ ملایک وز همّتِ ناپاک ز ما دیو رمیده*این بیت یادم میآورد که اصلِ انسان جایگاه بلندی داشته است؛ محسودِ فلک و مسجودِ ملایک، اما با همّت ناپاک به مقام دیوان و حتی پایینتر از آن سقوط کرده است. قانون این بیت میگوید، همتِ پاک از تسلیم و اتصال به زندگی میآید و همت ناپاک از منذهنی و آلوده شدن به ابزارهای کینه، توقع، کنترل، برتریجویی، رنجش و شکایت. ۱۲) باران حضور: *باغ آی و ز باران سخنِ نرگس و گُل چین نرگس ندهد قطرهای از بام چکیده*این بیت برای من فرق تجربهٔ مستقیم با دانستنِ ذهنی را روشن میکند. یعنی حقیقت را باید از اصلش چشید، نه از بازتابِ کمرنگ و ذهنیِ آن. قانون این بیت برای من این است که حضور را باید تجربه کرد، نه فقط دربارهاش حرف زد. پس من باید در عمل فضاگشایی کنم، نه فقط در ذهنم آن را تعریف کنم و دربارهاش حرف بزنم. ۱۳) بادهٔ خاموشی: *بربند دهان از سخن و بادهٔ لب نوش تا قصّه کند چشمِ خمار از رهِ دیده* آخر غزل برای من خیلی زیباست. انگار مولانا بعد از این همه هشدار و بیدارباش و راهنمایی، مرا به خاموشی میرساند. یعنی یکجا باید دهانِ ذهن بسته شود. دیگر تحلیلِ بیشتر، حرف و اثباتِ بیشتر، کمکی نمیکند.قانون نهایی برای من این است که خاموشیِ ذهن، دروازهٔ تجربهٔ حضور است. آنجا دیگر من نیستم که بخواهم همهچیز را بفهمم و کنترل کنم؛ آنجا زندگی خودش قصه میکند و به من میگوید، راه نجات جنگیدن با زندگی نبود، تسلیم شدن به زندگی بود.با سپاس: بهار از تهران🌱✨صفحه ۲t.me/GanjeHozourMessages