سلام بر پدر مهربانم آقای شهبازی و یاران بیدار🌺میخواهم در این پیام از خودم بگویماز زنی که از کودکی ت…
انتشار: 2026/08/13 06:35 UTCدریافت: 2026/08/13 21:33 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 21:33 UTC
سلام بر پدر مهربانم آقای شهبازی و یاران بیدار🌺میخواهم در این پیام از خودم بگویماز زنی که از کودکی تا همین حوالیِپنجاه سالگی هرچه به یاد میآورد آلوده به درد و غصه است نمیدانم این همه درد چگونه به من منتقل شد و من خودم هر روز آن را آبیاری کردم و رشدش دادم 😔هرچه به هر طرف چنگ زدم هرچه کتاب خواندمهرچه کلاس های مختلف رفتمدردها بیشتر و بیشتر شدبا داشتن سه فرزند و همسری که درکی از هم پیدا نکردیم ادامه میدادم من و همسرم دچار طلاق عاطفی بسیار شدید شدیمسعی میکردم مادر خوبی باشم ولی بعدها فهمیدم که نتوانستم آخر با آن همه غم و درد و احساس ناکامی مگر میشود مادر خوبی بود؟ولی در آن زمان فکر میکردم که هستم🤦♀️شرایط طوری بود که امکان جدایی نبودمن تحمل میکردم و از درون پر از خشم و درد بودمهر چاره ای میکردم بی فایده بود هر روز بدتر میشدم تا به لطف خدا حدود چهل و پنج سالگی ام بود با گنج حضور آشنا شدم من به جایی رسیده بودم که از خودکشی بدتر بودهرروز از خدا میخواستم که من و دو دخترم را با هم بکشد🥺در ذهنم سناریوی مردن مان را میساختم به خدا میگفتم حالا که نمیتوانم هیچ چیز را درست کنم من را بکش و لطفاً دخترهای من که در نبود من لطمه میخورند با من بمیرند.تازه انگار خدا بلد نباشد چند تا سناریو جلویش میگذاشتم و میگفتم اینطوری میتونی سه تای ما را با هم بکشی.اشک می ریختم و از خدا این را میخواستم چقدر خدا صبور است چقدر لطف دارد چه قدر خطای مرا شست و شو داده که الان اینجا هستم🙏بعد از آشنایی با گنج حضور زلزله درونم رخ داد من ذهنی ام را میدیدم و همینطور من ذهنی دیگران رابا این حال تمام خشم ها و دردها هم بودند حتی شاید بیشترچند سال پای برنامه بودم همه چیز را از اول می فهمیدم ولی در خودم بهبودی نمی دیدمرابطه با همسرم همچنان خراب و خرابتر بود دردها و غم ها به قوت خودشون بودند ولی همچنان پای برنامه بودم یقین داشتم همین راه درست است.خدای مهربانم گاهی بارقه ای از حضور به من نشان میداد که ناامید نشوم.و این حرف آقای شهبازی عزیزم که میگفتند اگر میتوانید برنامه را گوش کنید حتماً مقداری به حضور رسیدید ،همیشه مرا تشویق میکرد که بمانم.و من ماندم . دردها بود و چالش ها بود و غم ها بود و ناامیدی می آمد ولی خدا روشکر اگر هیچ نداشتم ولی استقامت داشتم 🙏حالا بعد از حدود هفت سال چند ماهی میشود که چیزی درونم تغییر اساسی کردهوقتی به دعایی که میکردم فکر می کنم خنده ام می گیرد از خدا عذر میخواهم و زندگی کردن را دوست دارممیخواهم زندگی کنم همه چیز زیباست، من میخواهم از بودنم لذت ببرمآن دردها و غم ها انگار خود به خود رفتهاگر هم هست خیلی ناچیز شده رفتارها و حرف های همسرم انگار از من رد میشود هنوز میتوانم ناراحت شوم از کردارشولی نمیشوم ارزش خودم را فهمیدمارزش آرامشم، ارزش دل زیبایمارزش باقی عمرم ک تمام سرمایه ام هستمیخواهم تبدیل را تجربه کنممیخواهم این سبک جدید را زندگی کنمانگار ابرها از جلوی چشمم کنار میروند انگار دارم بیدار میشوم سبکبال بودن را حس میکنم خودم را خیلی دوست دارماز این که کم نیاوردم به خودم می بالم✨انگار درون خودم زندگی میکنم فرق دارد با قبلخلاصه که خیلی خوشحالم 😊الان هم گاهی گریه ام میگیرد وقتی در تلویزیون پدر مهربانم آقای شهبازی با تعهد و جدیت و تلاش فراوان با هر برنامه تلنگری به من میزند نگاهش میکنم و اشکم میرود فقط شکر و دعا که برایمان بمانید پدر خوبم🙏وقتی به گل ها نگاه میکنم بی اختیار اشکم میرود از این همه زیباییو گاهی هم میترسم که به آدم قبلی که بودم برگردم و لرزان میشوم و گریه میکنم ولی این اشک ها حالم را بد نمیکند ✨به همه ی دوستان میگویم صبر کنید و بمانید و تعهد داشته باشید.ما هرکدام به طریقی شفا خواهیم گرفت که با همدیگر فرق میکند چه در زمانش و چه در طریقش،،فقط صبر کنید و بمانید❤️با عشق و احترام🙏🏻🌹ناشناس




