پیامِ بخش اول برنامه۱۰۶۲ گنج حضورباسلامما گم کردهایم. نه راه را، که خودِ خودمان را. درون ما، جایی…
انتشار: 2026/08/20 05:24 UTCدریافت: 2026/08/20 08:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/20 08:45 UTC
پیامِ بخش اول برنامه۱۰۶۲ گنج حضورباسلامما گم کردهایم. نه راه را، که خودِ خودمان را. درون ما، جایی که قرار است خداوند در آن خانه کند، حالا پر شده از چیزهای کوچک و بیارزش: پول، مقام، فکرِ دیگران، تصویرِ ذهنیِ آدمها، نگرانی از فردا، حسرتِ دیروز.مولانا در اولِ این غزل، یک سوالِ عجیب میپرسد که انگار نه انگار که ما هزاران سال از آن دور شدهایم:دل ناظرِ جمالِ تو، آنگاه انتظار؟ جان مستِ گلستانِ تو، آنگاه خارخار؟(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷، بیت ۱)میگوید: «دلِ تو، که اصلِ تو است و نظرگاهِ خداست، مگر ناظرِ جمالِ او نیست؟ پس چرا داری انتظارمیکشی؟! جانِ تو، که از گلستانِ او مست است، چرا اینقدر خار میچینی و خار میخوری؟!»چرا؟ چون ما یادمان رفته که آن «ناظر بودن» یعنی چه. ما فکر میکنیم فقط همین چشمهای سرمان هستیم و این گوشهایمان. درحالیکه یک چشمِ دیگری در درونمان هست، یک گوشِ دیگری که خوابیده. چشمِ دل. و دلِ ما، وقتی بیدار است، خدا را میبیند. نه خدا را در آسمان، که خدا را در خودِ لحظه، در خودِ زندگی. آنقدر نزدیک که فاصلهای نیست.مولانا در جای دیگری این را روشنتر کرده:دل نباشد غیر آن دریایِ نور دل نظرگاهِ خدا، و آنگاه کور؟(مولانا، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۹)یعنی دل چیزی نیست جز دریای نور و نظرگاهِ خداوند. مگر میشود نظرگاهِ خدا کور باشد؟ پس اگر ما کوریم، یعنی چیزی جلوی چشمِ دل را گرفته. اسمش را مولانا گذاشته «پندار»؛ همان پردهای که از همانیدگیها ساخته شده.اما ما چه کردهایم؟ یک پرده کشیدهایم جلوی این چشم. این پرده، از همانیدگیهایی درست شده که ما خودمان با دستهای خودمان بافتیم. با هر «من» و «ما»یی که گفتیم، با هر مقایسهای که کردیم، با هر حسودی که خوردیم، با هر ترسی که به دل راه دادیم. همینها شد این پردهی کلفت. مولانا در دفتر سوم میگوید:دل تو این آلوده را پنداشتی لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی(مولانا، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳)یعنی ما این دلِ آلوده را (همان مرکزِ پر از همانیدگی و غم و سودا) به جای دلِ حقیقی پنداشتیم و از اهلِ دل (مثل مولانا) دور شدیم.و حالا، چون این پرده جلوی چشمِ دل است، ما همهچیز را غلط میبینیم. به جای دیدنِ خدا در هر چیزی، فقط «خار» میبینیم. خار یعنی درد، یعنی نگرانی، یعنی اضطراب. هر فکری که میکنیم، یک خار است. هر مقایسهای که میکنیم، یک خار. هر توقعی که از کسی داریم، یک خار. پشتِ سرهم، خارخار. این «خارخار» همان صدایِ فکرهای بیوقفهای است که توی سرمان میپیچد و آراممان نمیگذارد.مولانا در دفتر ششم این پرشهای بیوقفه را به زیبایی به تصویر کشیده:گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد او سَمایی نیست، صندوقی بُوَد»(مولانا، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵)یعنی اگر از یک فکر به فکر دیگر بپری، آسمانی نیستی، صندوقی. هر فکر، یک صندوق است که تو را در خودش حبس میکند. و همین پرشهاست که «خارخار» را میسازد.اما مولانا میگوید این خارها، قرار نبوده باشد. ذاتِ تو، سرشتِ تو، برای این خارها ساخته نشده. تو برای نظاره کردنِ جمالِ بینهایت آمدی، نه برای خار چیدن. تو برای مستیِ گلستان آمدی، نه برای گریه بر خارها. پس این خارها را، این دردها را، به حسابِ ذاتِ خودت نگذار. اینها عارضیاند. مثل زنگزدگیِ رویِ آینهاند. آینه، خودش آینه است. زنگ، به آینه تعلق ندارد. تو هم خودت نوری، خار به تو تعلق ندارد.پس راهِ چاره چیست؟ مولانا در همین غزل، بدون اینکه ما را به زحمت بیندازد، نشان میدهد:هر صبحدم که دامِ شب و روز بردریم از دوست بوسهای و ز ما سجده صد هزار(مولانا، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷، بیت ۳)«دام شب و روز» یعنی همان دوگانگیهای منِ ذهنی (خوب/بد، درست/غلط، من/تو). اگر هر لحظه این دام را بدریم، از خداوند یک بوسه میگیریم و مدام در برابر او سجده میکنیم. سجده یعنی تسلیم، یعنی فضاگشایی، یعنی دست از مقاومت و قضاوت برداشتن.چطور این دام را بدریم؟ با سکوت. با نگاه کردن به خودت، نه به دیگران. با نشنیدنِ صدایِ منِ ذهنیِ همیشه نگران. مولانا در دفتر دوم میگوید:پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو(مولانا، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)خاموش باش تا خداوند از زبانِ تو سخن بگوید. وقتی دست از این تلاشِ بینتیجه برمیداری، یکدفعه میبینی که آن پرده، خودش میافتد. و تو، بیآنکه کاری بکنی، میبینی که «ناظر» هستی. ناظرِ جمالِ او. و آن موقع، دیگر انتظار نیست، دیگر خار نیست، فقط حضور است، فقط تماشاست، فقط یک شادیِ بیدلیل که از تهِ دلت بالا میزند. همان بوسهای که خداوند، در همان صبحدمِ این لحظه، بر دلِ تو میزند و تو را از خوابِ منِ ذهنی بیدار میکند.ادامه در صفحه۲👇خانم پوری از تهرانt.me/GanjeHozourMessages


