پدرم نمک بادام هندی را از روی ریشِ مشکیِ مرتبش پاک کرد و گفت:آقای پیرزاده امشب نمی آید.در ضمن آقای…
انتشار: 2026/06/27 15:11 UTC
پدرم نمک بادام هندی را از روی ریشِ مشکیِ مرتبش پاک کرد و گفت:آقای پیرزاده امشب نمی آید.در ضمن آقای پیرزاده دیگر هندی نیست،از موقع تجزیه ی کشورمان در ۱۹۴۷ .من پرسیدم مگر ۱۹۴۷ سال استقلال هند از بریتانیا نیست؟ و پدر جواب داد :«چرا هست.ما همین که استقلال پیدا کردیم ،تکه تکه شدیم.» روی پیشخوان آشپزخانه با انگشت یک ضربدر کشید و گفت:«مثل دو قاچ کیک.هندوها این ور،مسلمان ها آن ور، داکا دیگر مال ما نیست.»پدر برایم تعریف کرد که آن روزها هندوها و مسلمانان به جان هم افتادند و خانه های هم را به آتش کشیدند.گفت هنوز خیلی از آنها فکرش را هم نمی کنند که بتوانند با هم سر یک میز غذا بخورند.با عقلم جور درنمی آمد.آقای پیرزاده به همان زبان پدر و مادرم حرف می زد و به همان شوخی ها و لطیفه هایی می خندید که آنها می خندیدند،هر سه شان ترشی انبه دوست داشتند و برنج را با دست می خوردند.آقای پیرزاده هم مثل پدر و مادرم پیش از این که وارد اتاق بشود کفش ها را از پا می کند،لب به مشروب نمی زد،بعد شام رازیانه می جوید که غذا راحت تر هضم شود و برای دسر،توی فنجان های پی در پی چای،بیسکوییت می زد.حتی شکل و قیافه شان هم کم و بیش شبیه هم بود.با این حال پدرم اصرار داشت من تفاوت هاشان را بفهمم!مرا برد کنار میز کارش و نقشه ی جهان را روی دیوار نشانم داد.#جومپا_لاهیری#وقتی_آقای_پیرزاده_برای_شام_می_آمد#مترجم_دردها📚____________________________________________📚t.me/Ganjine_Ketab-----------------------… 🎶 ☕️ 🚬 🐢 🍀 ما را به دستِ اهلش بسپارید!#گنجینه_ی_کتاب---------------------------------------------