💢 قصه بی پایان...🔹 میدونی... بعضی وقتها دل آدم جوری میگیره که انگار میخواد از سینه بزنه بیرون.…
انتشار: 2026/07/24 14:52 UTC
💢 قصه بی پایان...🔹 میدونی... بعضی وقتها دل آدم جوری میگیره که انگار میخواد از سینه بزنه بیرون. بغضی که برات سنگینی میکنه و چشمی که خیس اشک میشه...🔸 خود را جای رقیه سه ساله تصور میکنم، تشنه و تنها، تو اون خرابه، وسط اون همه تاریکی دنبال باباش میگشت...اون قلب کوچولوت چه طور تحمل کرد!؟چه جوری اون همه غصه رو تو جسم ظریفت جا دادی!؟رقیه فقط یه بچه نبود، طفلی بود در معنای واقعی تنهایی و ایستادگی که از دنیا رفت.🔹 و اما... حالا که به نوه خرد سال رهبر عزیز و شهید ما فکر میکنه، انگار همون درد قدیمی دوباره زنده میشه.هر دو یه غنچهی بیگناه بودن که قبل از اینکه حتی رنگ جهان رو ببینن، به سمت آسمان پر کشیدن.🔸 یکی تو خرابه های شام، با گریه و بیکسی، و یکی دیگه تو همین روزهای سخت ما... هر دو، راهشون یکی بود. هر دو، در اوج کودکی، به جای بازی و خنده، به جای عشق و زندگی، به جایگاه شهادت انتخاب شدن.🔹 آدم با خودش میگه: «آخه چرا؟ چرا این همه معصومیت باید اینجوری پرپر بشه؟» ولی خوش به حالشونا...انگار تقدیر میخواست بگه راه حق، همیشه با همین گلها، زودشکفته میشه، با همین دلهای کوچیکی که تو دنیا هستن.🔸 آخ... رقیه جان، ای گل بیگناه کربلا... اونجا که هستی، زهرای کوچولو رو هم بغل بگیر، تا یه وقت فکر نکنه تنهاستا...🔹 ای کاش میشد اون همه غصه رو از چشمهای بیگناهتون گرفت و به جای اون، بهتون آرامش داد.▫️ دیگه ندارم من به زندگی میلی▫️ عمه نگاهم کن عوض شدم خیلی▫️ بابا به موهای دخترش حساسه▫️ الآن بیاد اینجا منو نمیشناسه▫️ سخته برام عمه من آغوش بابامو میخوام▫️ سه سالمه نمیتونم دو قدم راه بیام▫️ عمه ببخش گردن تو بوده زحمتای من▫️ یه ماهه که خیلی تازیانه خوردی جای من▫️ عمر کمه ولی حرف زیاد▫️ عمه الآن بابام میاد....🖌 به قلم: زینب جوزی🏢 دانشجوی پیامنور رضوانشهر💠 بسیج دانشجویی استان گیلان@Gilbso
