پدرم از بزرگان هند ، و فرمانده و مالک دژ استوار و مستحکمی بود ، سربازانی نیرومند محافظ ما بودند و ک…
انتشار: 2026/08/13 21:20 UTCدریافت: 2026/08/14 17:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 17:37 UTC
پدرم از بزرگان هند ، و فرمانده و مالک دژ استوار و مستحکمی بود ، سربازانی نیرومند محافظ ما بودند و کشاورزان بیشماری کارگران خانواده ما ، سرداران و بزرگان هند به دژ ما رفت و آمد داشتند ، در یکی از روزها که میهمانی مجللی برقرار بود یکی از سرداران مغول ، مرا دید و از پدرم خواستگاری کرد ، پدرم با وجود احترامی که برای آن سردار مغول قائل بود بدلیل اختلاف سنی و مسائل دیگر پیشنهاد وی را نپذیرفت ، چندی بعد سردار مغول مجددا درخواست خود را تکرار کرد که باز هم با مخالفت پدرم مواجه گردید تا اینکه روزی پیغام داد قصد دارد برای میهمانی به دژ ما بیاید ، پدرم پذیرفت و آماده پذیرائی شدآن شب سردار مغول با گروهی از مردان جنگی اش که لباس مبدل پوشیده بودند به دژ ما آمد و پس از خوردن شام ، شب را در دژ ما ماند ، سحرگاهان آوای شلیک تفنگ ها و چکاچک شمشیرها ، همه را از خواب پرانید ، همراهان آن سردار مغول شبانه ، دروازه های دژ را گشوده و سربازان وی مانند مور و ملخ ، بدرون دژ ریختند و ناجوانمردانه هر کسی که می دیدند را ، از دم تیغ میگذراندند ، پدر و برادران و دیگر افراد فامیل ما ، دلیرانه دفاع می کردند ولی همگی شربت مرگ نوشیدند ، حملات مغولان چنان غافلگیر کننده بود که نتوانستیم فرار و یا خودکشی کنیم ، تنها مادرم و چند زن دیگر موفق شدند خود را از بالای دژ به پائین پرتاب کرده و خودکشی کنندبدستور آن سردار مغول ، مرا با ریسمان (طناب) و بر روی زین اسبی بستند و بمدت یک روز به همین ترتیب راه پیمودیم تا به دژ آن سردار بی رحم و ناجوانمرد رسیدیم ، در آن دژ مرا تحویل پیرزن مهربانی دادند ، پیرزن به من گفت دخترم ، همه این کشت و کشتارها بخاطر عشق سردار به تو بوده ، تو اکنون کنیز او هستی و او مالک تن و جان توست ، بنابراین عاقل باش و به او روی خوش نشان بده تا سوگلی حرمسرایش بشوی ولی اگر بخواهی در برابرش بایستی مطمئن باش او تو را پس از کامروائی و کامیابی ، با سخت ترین شکنجه ها خواهد کشت ، سردار مردی سنگدل و بی رحم استچند روزی گذشت ، پیرزن هر روز با مهربانی از من میخواست خود را تسلیم سردار مغول نمایم ، در ابتدا خواستم خودم را بکشم ولی منصرف شدم زیرا میخواستم به هر ترتیبی که شده انتقام خون پدر و مادر و برادرانم را از این مغول پست فطرت بگیرم لذا پس از چند روز وانمود کردم نصیحت های پیرزن در من اثر کرده و آمادگی خود را برای ازدواج با سردار مغول اعلام نموده ام ، پیرزن که این را شنید با خوشحالی دست های خود را بر هم کوفت و دوان دوان بسوی سراپرده سردار مغول رفت تا با دادن این مژده و خبر خوش ، مژدگانی و مزد زحماتش را در متقاعد کردن من بگیرداندک اندک به من اجازه داده شد در کاخ های درون دژ و اتاق های بی شمار آن ، رفت و آمد و گردش کنم ، محافظان و خدمتگزاران در نهایت ادب و احترام با من رفتار می کردند و همه درها به روی من باز بود ، ولی قصد اصلی من از گردش درون کاخ های سردار ، پیدا کردن راه فرار بود و نه چیز دیگر روزی ضمن بازدید از اماکن مختلف قصر ، به یکی از اتاق های بزرگ آن سر زدم ، روی زمین با پوست ببر و شیر و گراز و حتی مار ، فرش شده بود و بر در و دیوار آن نیز ، جنگ افزارهای گوناگونی نصب شده بود که در میان آنها ، این دشنه کوچک و بسیار تیز که اکنون در دستان شماست توجهم را جلب کرد ، لذا در یک فرصت مناسب آنرا برداشته و در میان لباسهایم پنهان نمودمروزی پیرزن به سراغم آمد و از من خواست بدنبالش بروم تا خوابگاه مجلل مرا نشانم داد و گفت از امشب به بعد تو باید در اینجا بخوابی ، به پیرزن گفتم آیا سردار مغول هم خواهد آمد ، پیرزن لبخندی زد و گفت ، اگر تو بخواهی بله ، ولی اگر آماده نیستی سردار باز هم صبر خواهد کرد ، من که با همراه داشتن آن دشنه احساس دلگرمی می کردم موافقت خود را اعلام نموده و برای انتقام لحظه شماری می کردمچند روز بعد ، متوجه جنب و جوش افراد مختلفی در تالار قصر شدم ، خیلی زود دریافتم جشن باشکوهی برپا شده و رامِشگران (نوازندگان و خوانندگان) و بزرگان ساکن دژ بعنوان میهمان ، یک به یک از راه می رسند ، در این میان با دیدن ملائی که بعنوان عاقد در ببن حاضرین بود بند بند وجود من به لرزه درآمد و از اینکه همسر این مغول پنجاه و چند ساله دیو سیرَت ، که قاتل خانواده ام بود حالت چندش آوری به من دست می دادپس از حضور همه میهمانان ، ملای عاقد مرا به عقد سردار مغول درآورد ، او که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید جواهرات گرانبهایی ، بعنوان هدیه ازدواج به من بخشید ، با رفتن ملای عاقد ، بساط جشن و پایکوبی با نواختن رامشگران و نوازندگان و میگساری (شرابخواری) به اوج خود رسید و جام های بادِه (لیوان های شراب) پی در پی ، پر و خالی می شد ، سردار مغول سرمست از اینکه در نهایت مرا تصاحب کرده و بدست آورده بود چنان بی محابا (بدون ترس و دوراندیشی) ، جام های شراب را سر می کشید که

