هر آینه تا روی تو را دید به هم ریختاز چهرهی زیبای تو خورشید به هم ریختچون ماه برآمد به شبِ تیره و تارمتا ماه تو را در بغلم دید به هم ریختآشفته چو شد موی تو در باد و دل مندر بین دو گیسوی تو پیچید به هم ریختدر کوچهی چشمت چو قرار از دل من رفتمانند بم از ریشه چو لرزید به هم ریختدل سوخت و آتش به همه خشک و ترم زدهر کس که در این حال مرا دید به هم ریختدل خواست که از چشم تو شعری بسرایدتا چشم غزلگوی تو را دید به هم ریخت