🥀🍂🍂#به_یاد_کربلا✨🖋شب ششم محرم الحرام📜حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام.◾️ *شب شوق* ◾️📖 «أَ لَمْ تَرَ ك…
انتشار: 2026/06/20 21:56 UTC
🥀🍂🍂#به_یاد_کربلا✨🖋شب ششم محرم الحرام📜حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام.◾️ *شب شوق* ◾️📖 «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ* تُؤْتي أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (سوره مبارکه ابراهیم آیات ۲۴ و ۲۵)ا┅═✧❁ ⚜️ ❁✧═┅ا🏴🔻أن الحسين (عليه السلام) بعد قتل أصحابه جعل ينادي:«واغربتاه! واقلة ناصراه! أما من معين يعيننا؟ أما من ناصر ينصرنا؟ أما من ذاب يذب عنا؟» ▪️فخرج غلام كأنّه قمر، قاسم بن الحسن (عليه السلام) ، فلما نظر الحسين (عليه السلام) إليه، اعتنقه و جعل يبكيان حتى غشيا عليهما..▪️فلما طلب المبارزة فأبي الحسين (عليه السلام)، فلم يزل القاسم يقبل يديه ورجليه حتى اذن له، فخرج و دموعه تسيل على خديه..▪️فقال عمر بن سعد الأزدي (لعنة الله عليه): والله لأشدّنّ عليه.. فشدّ عليه فما ولّی حتی ضرب رأسه بالسيف، فوقع قاسم بن الحسن لوجهه، وصاح: يا عماه..▪️فجاء الحسين کالصقر المنقض.. و حملت خيل اهل الکوفة لینقذوا عمر من الحسین (علیه السلام)، فاستبقت الخيل بصدورها و جرحته بحوافرها و وطئته.. و هو يفحص برجله علي التراب▪️فلعنهم اباعبدالله الحسین (علیه السلام) و قال (داعياً على أعدائه وقتلته): «اللهم احصهم عددا، واقتلهم بددا، ولا تغادر منهم احدا، ولا تغفر لهم ابداً» (📓إكسير العبادات في أسرار الشهادات ج۲،ص۳۸۰)ا┅═✧❁ ⚜️ ❁✧═┅اشب٫ شب اشتیاق بود...اشتیاق حضور در میدان...اشتیاقی که سرچشمه میگرفت از یک وصیت در آن شب آخر...بازو بندی که به یادگار گذاشته شد...و سرانجام...اشتیاق وصال به پدر...دقایقی از شهادت جانسوز علی اکبر نگذشته بود که شجره ی طیبه حسنی٫ حضرت سیدالسادات قاسم بن الحسن دگر صبر نکرد و به خیمه ی عمو رفت...▫️از خیمه داره میاد بیرونبا هیبت حسنی قاسم▫️ارباب بیقراره و گریون پیش قمر بنی هاشمحسینی که عمو بود٫ امام بود و حال آغوشش عطر پدر را داشت...➖مولای من اذن میدان میخواهم...و مولایش حسینش بود که با اشک دیده سر تا پای جوان برادرش را می نگریست...▫️حسن....پسرت بی زره میره....حسین داره از غصه میمیره...➖یادگار برادرم چگونه خواسته ی تو را اجابت کنم؟.. تو مایه ی تسلی دل من هستی...این را از من نخواه...و قاسم بود که اصرار میکرد و عمویی که آرام میگریست...پس صدای گریه ی قاسم بلند شد و بر زمین نشست...اما شب آخر پدر در ذهن پسر یادآور شد و آن بازو بند...➖قاسمم هر زمان که غم تو را احاطه کرد این بازو بند را باز کن و نوشته اش را بخوان و بفهم و به آن عمل کن...زمانش رسیده بود...پس بازو بند باز شد... و خط پدر بود که بوی خاک کوچه و دیوار را میداد....➖فرزندم به تو سفارش می کنم هرگاه عمویت را در کربلا در محاصرۀ دشمن دیدی، هرگز جنگ با دشمنان خدا و پیامبر خدا را رها مکن و از جانبازی در رکاب عمو امتناع نورز، اگر عمو اجازۀ رفتن نداد به او اصرار کن تا اجازه بگیری.چون خط برادر را برادر دید پا به لرزه در آمد... ثانیه ای نگذشت که عمو و برادر زاده یکدیگر را در آغوش گرفته و گریه ی آن دو خون به دل زینب می کرد...حسین قاسم را به خیمه برد و قبای حسن را تنش کرد و عبا ی برادر را به سرش بست...با این صحنه خیمه بار دیگر در گریه ی نساء غرق گشت...ساعاتی بعد تر بود که باز صدای ناله ای در صحرا پیچید:....یا عماه!.... و حسین بود که بی طاقت به سوی قاسم شتافت و آغوش پدر برایش گشوده شد...و قاسم بود که از شوق لبخندی زد....ا┅═✧❁ ⚜️ ❁✧═┅اباید قاسم بود برای امام...کربلا سن نمی شناسد تنها عشق به مولاست که شناسنامه است...برای یاری می بایست هر کاری کرد...باید که خواست...بلند شد...ناله کرد برای اذن...و سر انجام خود امام است که بر سر مزارت میرسد...مولای یا صاحب الزمان چه حاجتی باشد برای ما در این روضه ها جز ظهور و اذن یاری شما؟!...#سیب#هر_خانه_یک_حسینیه#همه_روضه_خوان🍂 🥀🍂◼️⚜ @golestan128 ⚜◼️

