شجاع خارَشه (خورشیدی)مردی که برای ناموس جان داداندامی کشیده، چهرهای آفتابسوخته، چشمانی نافذ و قام…
انتشار: 2026/07/28 20:02 UTCدریافت: 2026/08/01 00:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:06 UTC
شجاع خارَشه (خورشیدی)مردی که برای ناموس جان داداندامی کشیده، چهرهای آفتابسوخته، چشمانی نافذ و قامتی استوار داشت. شجاعت از سیمایش پیدا بود؛ گویی اماموردی و همسرش از همان روز تولد، سرنوشت فرزندشان را میدانستند و نام شجاع را با الهامی درونی بر او نهادند.شجاع در روستای سرسبز پاجی، در دامنههای دودانگه، در خانوادهای پرجمعیت دیده به جهان گشود. در خانهای که نان از دسترنج پدر به دست میآمد و هفت برادر، دوشادوش یکدیگر، با دامداری و کشاورزی روزگار میگذراندند. او از کودکی به پاکدامنی، نماز، امانتداری و غیرت شهره بود و مردم روستا، پیش از آنکه او را به زور بازو بشناسند، به پاکی نگاهش میشناختند.سالهای پایانی سلطنت احمدشاه قاجار بود؛ دورانی آشفته که مردم مازندران آن را «شا بمرده سال» مینامیدند. حکومت مرکزی ناتوان شده بود و در بسیاری از نقاط کشور، یاغیان و خانهای محلی قدرت را در دست گرفته بودند. در پشتکوه دودانگه نیز سالها بود که دامداران از ستم برخی خوانین سنگسر به ستوه آمده بودند.در چنین روزگاری، مندوسن پلوری، که مردم او را مشتی پلوری میخواندند، پس از آنکه دادخواهیاش از ظلم علیخان سنگسری به جایی نرسید، سلاح به دست گرفت و همراه یارانش راه مبارزه را پیش گرفت. آوازه دلاوری او در سراسر دودانگه پیچید و جوانان بسیاری به او پیوستند.شجاع خورشیدی نیز یکی از همان جوانان بود. مشتی پلوری، پس از آشنایی با او، شجاعت، صداقت و وفاداریاش را دید و وی را به عنوان محافظ خود برگزید.نزدیک به ده سال، شجاع در کنار مشتی پلوری زندگی کرد؛ اما هرگز اجازه نداد اسلحه، وجدانش را خاموش کند. او معتقد بود مبارزه با ظلم، هرگز مجوز ظلم به مردم بیگناه نیست.شبی، هنگامی که افراد گروه در یکی از روستاهای دشت پریم فرود آمده بودند، شجاع در حال نگهبانی بود که صدای گریه و نالهای از خانهای به گوشش رسید. بیدرنگ خود را به آنجا رساند.صحنهای که دید، خون را در رگهایش به جوش آورد.یکی از افراد گروه، صاحبخانه را به ستون چوبی خانه بسته و به همسر او تعرض کرده بود. شجاع بیدرنگ طنابهای مرد را گشود، مرد متجاوز را از خانه بیرون کشید و با قنداق تفنگ چنان بر او کوبید که توان برخاستن نداشت. سپس او را کشانکشان نزد مشتی پلوری برد.مشتی، اگرچه آن مرد از بستگانش بود، همان شب او را در کالوم، طویله روستا، زندانی کرد و صبح پس از سرزنشی سخت آزادش ساخت. اما آن مرد هوسران و زنباره، کینه شجاع را تا پایان عمر در دل نگه داشت.از آن روز، دل شجاع دیگر با آن گروه نبود. او از رفتار برخی افراد به شدت آزرده شده بود. سرانجام در بهار سال ۱۳۱۵ خورشیدی، تفنگ خود را به مشتی پلوری سپرد و گفت:«من برای دفاع از مردم اسلحه به دست گرفتم، نه برای ترساندن مردم.»سپس از یارانش جدا شد و زندگی تازهای را آغاز کرد.در روستای دینهسر دودانگه با دختری پاکدامن به نام گوهر ازدواج کرد. روزگار آرامی را آغاز کرده بود و گمان میکرد گذشته برای همیشه پشت سر مانده است.اما کینه، گاه سالها در سینه انسان میماند.چند ماه بیشتر از ازدواجش نگذشته بود که همان یاغی کینهتوز، گوهر را ربود و پیغام فرستاد که اگر مرد است، برای نجات همسرش بیاید.شجاع خوب میدانست این دعوت، بوی خیانت میدهد. تفنگی نداشت؛ تنها تبری را بر دوش انداخت، وضو گرفت، با خدا راز و نیاز کرد و راهی شد.در میانه راه، سکوت جنگل ناگهان با صدای شلیک گلوله شکست.یاغیان در کمین نشسته بودند.گلولهای از پشت، سینه شجاع را شکافت. او بر زمین افتاد، اما نامش هرگز بر زمین نماند.شجاع خورشیدی، مردی که سالها برای دفاع از مظلومان جنگیده بود و حتی برای پاسداری از ناموس دیگران جان خود را به خطر انداخته بود، سرانجام در راه دفاع از شرف و همسر خویش جان باخت.امروز، پس از گذشت دههها،مردمان پاجی نام فرزندانشان را شجاع نامیدند نام شجاع خارشه (خورشیدی) همچنان در خاطره پیران دودانگه زنده است؛ نه به عنوان یک یاغی، بلکه به عنوان مردی آزاده، باایمان و غیرتمند که شرف را بر جان ترجیح داد.محقق علی رمضانی پاچیتصحیح متن و ویرایش هوش مصنوعی



