بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی اشکی نمانده در سبوی من ای دل چه میکنی شمعی شدم که در میانه ی…
انتشار: 2026/07/09 14:05 UTC
بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی اشکی نمانده در سبوی من ای دل چه میکنی شمعی شدم که در میانه ی روز، آب میشود آری کجاست های و هوی من ای دل چه میکنی دیشب، هجوم آه، زخم مرا تازه مینمود آیا تویی به گفت وگوی من ای دل چه میکنی من زخم دیدهام ز ضربه تیر دو چشم خویش آخر تو گریه رو به روی من ای دل چه میکنی در بزمِ غم، پیاله میکشی و با منی ولی آگه نیی ز خلق و خوی من ای دل چه میکنی من غسل دادهام تو را به شراب دو چشم خویش تو همچنان در آرزوی من ای دل چه میکنی گفتم دلا سکوت، لازمه ی حفظ آبروست اینک کجاست آبروی من ای دل چه میکنی من ماندهام میان کلبه ی غربت، به جرمِِ عشق تو رفتهای به جست و جوی من ای دل چه میکنی مرداب گشتهام، سراسر ذهنم پُر از غبار، بیهودهای به شست و شوی من ای دل چه میکنی تا انتقام خون رهبرش از پا نمینشست بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه میکنی#مهدی_سالاری@hadithashk
