داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت دوم : ⬇️* آها پس شوکه شده بود من برم دوش بگیرم گر…
انتشار: 2026/06/30 16:50 UTC
داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت دوم : ⬇️* آها پس شوکه شده بود من برم دوش بگیرم گریههاشونم تصنعی بود این دختر از مادرش یعنی مادرمان بدتر بود واقعاً فتنه بود با یک پسر بدبخت مادر مرده ازدواج کرد البته فقط عقد با مهریهای بسیار بالا ۶ ماه با هم بودن بعدش به پسره گفت نمیخواهمت عروسی نکرده طلاق گرفت حق طلاق هم داشت اونقدر مهمل گفته و به او سرکوفت زده بود که پسره دیوانه شده بود چنگ گذاشته بود بیخ گلویش واقعاً میخواسته خفه اش کنه که از زیر دستش درش آوردن مرد بیچاره بعد برای من تعریف کرد.. باران من عصبی نیستم من خیلی آرومم اما کاری کرد که میخواستم بکشمش مخصوصاً میدانم عمدی بود جای انگشتای من روی گلو و گردنش کبود شده بود فوری رفته بود با مادرش پیش پزشک قانونی و تاییدی گرفته بود گفته بود شوهرم جنون داره طلاق میخوام. با مهریه تمام و کمال از حرفهایی که اون مرد بدبخت زد فهمیدم چه حالی شده خودم بارها از دستش به حد جنون رسیده بودم و میخواستم خفهاش کنم بلد بود چطوری آدم را دیوانه کند خودش بعداً آمد اتاقم با خنده گفت خوب به سرش آوردم کاری کردم که جای انکار نداشته باشه یقه اش را باز کرد هنوز کبودی بودگفتم ..اون وقت چرا؟ خب دیدم دوستش ندارم خیلی بیحال بود منم خوشبختانه عاشق کسی دیگه شدم خب چه کار میکردم گفتم ..طلاق میگرفتی ولی این همه سکه رو اون از کجا بیاره در حالی که از اتاقم بیرون میرفت گفت چه میدونم بره گدایی کنه تازه بهش لطف کردم ۵۰۰ تا ازش میگیرمتازه بهش لطف کردم ۵۰۰ تا ازش میگذارم میگیرم میدانستم که او نبخشیده بلکه قاضی گفته چون اگر دختری فقط عقد کرده باشه بیشتر از نصف مهریه بهش تعلق نمیگیره گفت بارمو بستم برای همه عمرعجب آفتی بود این دختر از آدمیت هیچی اما از زیبایی به تمام یعنی یه جفت چشم درشت سیاه با مژههای برگشته و بلند توی اون صورت سفیدش غوغا میکرد خودش هم میدونست که میتونه خیلی زندگیها رو داغون کنه یک معلم خوب هم داشت که مرتب بهش درس میداد و یادآوری میکرد خوشگلی مردها میمیرن برات باید زیر پات رو محکم کنی مثل کوه عمه دو روز ماند البته با بیاعتناییهای مادرم همش توی اتاق من بود یا دوتایی میرفتیم اتاق بابا عروسش رو روانه کرد که بره به زندگیشون برسه میگفت باران جان آماده شو سوم بابات تمام بشه میبرمت اینجا دق میکنی بدون هیچ مخالفتی گفتم میام مادرم میخواست تمام حقوق بازنشستگی بابا رو خودش بگیره در حالی که سه قسمت شده بود هر کدام از ما یک سوم گفتم میخوام پولم به کارت خودم ریخته بشه ..دختر پررو مگه همه سر یه سفره نمینشینیم یعنی پول من و فتنه خرج شکم تو بشه؟ گفتم نه سر سفره شما نمینشینیم من از این به بعد هم یک لقمه چیزی در این خانه نخواهم خورد مجبور شد که کارت من رو بخودم بده البته دو ماه بعد این کار رو کرد سهم من از ارث و میراث همین بود عمه گفت اصلاً به فکر پول نباش گرچه باید حقت رو میگرفتی ولی من پس اندازی دارم نمیگذارم جیبت خالی بماند وقتی چمدانم را میبستم مادرم دست به کمر زده وایساده بود توی چهارچوب در اتاق.. به سلامتی برای چند وقت عازمید؟؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم معلوم نیست ..یعنی ممکنه حالا حالاها بخوای اونجا باشی؟ چمدان را بلند کردم آوردم کنار در توی چشماش نگاه نمیکردم یعنی دلم نمیخواست علاوه بر بی مهری هایش کینه عمیقی که توی دلم داشتم برای رفتارش با پدرم بود تنها کسی رو که داشتم عزیز ترینم را او کشت دق مرگش کرد گفتم ...ممکنه البته یادت باشه کتابهای بابا متال منه خودش بارها بهت گفتهگفت باشه هر طور مایلی برو برو خوب جایی میری عین خودتن بیغیرت و حق نشناس به هم میآیید جوابشو ندادم دیدم بدش نمیاد دم آخری جنجالی راه بیندازه بعد اضافه کرد.. این کتاب های اشغال هم مال خودت همه رو کارتون میکنم بیا ببر میخوام این اطاق رو به دلخواه خودم درست کنم تمام طول راه دستم توی دست عمه بود آرام آرام حرف میزد بهم امیدواری میداد باران جان برای بعضیها زیبایی باعث بدبختی میشه مثل مادرت بعدش هم فتنه نگاهش کردم آره قبول دارم من که زیبا نیستم خیلی راحتترم شاید یکی از خوشبختی هام همین باشه ..تو تو زیبا نیستی تو حتی تازه یه کمی ابروهاتو مرتب کردی اصلا دست به صورتت نزدی گفتم.. اینکه فتنه خیلی زیباست دیگه جای انکار نداره نمیگم من بدم نه خدا را شکر به قدری که لازمه خدا بهم داده ولی اصلاً من در قید این چیزها نیستم باور کن عمه جان اصلاً نمیخوام جلب نظر کنم نمیخوام به خاطر زیباییم مردها مجذوبم بشن و بعدش مثل اون فتنه بدبختشون کنم باور کن عمه جان*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃
