داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت. هشتم : ⬇️*نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم…
انتشار: 2026/07/06 17:02 UTC
داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت. هشتم : ⬇️*نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم که من رو زمانی از پدر محروم کرد که درسنی نیستم زیر دست این مادر باشم مستقلم و راضی از زندگیم با کلیدی که به من داده بودند در خانه مهندس روهام رو باز کردم حس کردم اوضاع یه جور دیگه است رفت و آمد بود صندلی میآوردند خانه را با صندلیهای زیبا و تابلوهای آنتیک و شیک تزیین کرده بودند بیشتر به تدارک نامزدی میخورد اما با چه کسی دلم شورافتاد خودم هم نمیدانستم چه مرگمه زیر لب گفتم خب به تو چه اصلاً چه اهمیتی برای من داره اون بیچاره هم باید ازدواج کنه بیشتر از حداکثر ۳۲ سال سن نداشت یعنی موقعش بود خودم رو دلداری دادم برم به وظایف خودم برسم یاسمن دلتنگم شده بود مثل همیشه پاهایم را بغل کرد چرا نبودی من غصه خوردم دیر اومدی.. عشق کوچولوی من تو نباید غصه بخوری من هر هفته یک روز مرخصی دارم میرم فرداش دوباره برمیگردم پیشت ..خب باشه باشه ولی من دلم میخواد اصلاً نری با حالتی نیمه عصبی خندیدم ..خب آخه عمه جانم هم دلش برایم تنگ میشه گلم اون هم مثل تو منو دوست داره یک پایش رو جلو آورد ببین پام قرمز شده خورده به لبه میز تو نبودی که ماساژش بدی و بگی آخی آخی من تو نباشی خیلی دلم میگیره بغلش کردم و بوسیدمش با خودم گفتم چرا حالم بد شده چرا اینقدر عصبیم مگر من قراره کاری بکنم خدمتکارها هستند و همه کارها رو ردیف میکنن به من اصلاً چه ربطی داره کلی خرید کرده بودند من دست یاسمن رو گرفتم بریم فعلا توی اطاق کتاب بخونیم شاید هم خوابمان برد.. یعنی بخواببم .. خب اگر خواستیم با ما که کاری ندارن ساعتی بعد وقتی از اطاق بیرون آمدیم بیشتر مهمانها آمده بودن با لباسهای دکلته و خیلی باز و موهای آرایش شده با گردنبند و جواهرات گران قیمت هرگز چنین جمعی ندیده بودممادر مهندس بالای اتاق روی مبل مخصوص خودش نشسته بود جلوی پای هیچکس حتی نیم خیزی نمیکرد من هم به توصیه مهندس روهام لباس شیک اما ساده بنفش که رنگ دلخواهم بود به تن کردم به یا سمن هم یک پیرهن آستین پف دار سفید پوشاندم دست در دست هم وارد سالن شدیم از اینکه دست یاسمن را ول نمیکردم معلوم بود که پرستارش هستم آهنگ شادی گذاشتن و تقریباً همه بلند شدن زن و مرد روبروی هم میرقصیدند با همسر یا دوست پسرهایشان وسط سالن مهندس هم دست خانمی رو گرفت و وسط آورد زن جوان و زیبا با اندام موزون و سینه های هوس انگیز که از یقه باز لباسش کاملاً قابل رویت بود روی یک صندلی ولو شدم برای اولین بار آرزو کردم کاش خدا منو هم به زیبایی فتنه می آفرید شاید اونوقت غبطه به زیبایی این زن نمی خورم حتماً رابطه خاصی بینشون هست شاید هم روهام به اون پیشنهاد ازدواج داده باشه حالم خیلی بد بود دلیلش را نمیدونستم مگر جای مرا گرفته بود مگر قرار بود که روهام به من پیشنهاد بده به طرف آشپزخانه رفتم از طیبه پرسیدم این خانمه که با آقای روهام میرقصه رو میشناسی بیرون آمد و سرکی توی سالن کشید ..اون یکی از افرادیه که در اغلب مهمانیها دعوت میشه بعد سر در گوشم گذاشت خودمونیم خیلی هم زیباست یعنی مهندس حق داره عاشقش بشه.. عاشق یعنی تا این حد شانه بالا انداخت چه میدونم خب بهتر از این چی میخواد حالا خدا کنه ادا و اصول نداشته باشه و الا کار ما زاره از اون طرف ملکه مادر و از طرف دیگه لعبت خانم.. اسمش لعبته؟.. آره بعد با خنده رفت به سمت آشپزخانه توقع داشتی اسمش طیبه باشه نفسم بند آمده بودیعنی واقعاً حسودی میکردم داشت چه به سرم میآمد خوب این نه یکی دیگه آقای روهام که کمتر از اینا نمیخواست به سمت آینه توی دستشویی رفتم صورتم بیرنگ و رو بود آرایشم خیلی مختصر و ساده بود کاملاً و تیپ یک پرستار بودم و دیگر هیچ یاسمن دنبالم میگشت کجایی باران جون بیا دستم رو کشید برای اولین بار بود که حوصله بچه رو اصلا نداشتم کیک بزرگی را سه نفر از گارسونها کمک کردند و روی میز گذاشتن مهره پشتم تیر کشید پس در حقیقت نامزدیه*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃