داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت یازدهم : ⬇️*.. خب آقای روهام چی گفت هیچی گفت من ر…
انتشار: 2026/07/09 16:49 UTC
داستان شب :*قله خیال*نویسنده : _شهپر تواضعی_*قسمت یازدهم : ⬇️*.. خب آقای روهام چی گفت هیچی گفت من روزها نیستم حق دارم که از کارهای دخترم و از اوضاع او با خبر شوم این گناهه گفت.. نه نه گناه که نیست اما پررو کردن خدمتکار که هست؟ آره هست پسرم آقا گفت اون خدمتکار نیست تحصیل کرده است به کلی لجاجتهای بچه از بین رفته آروم شده اوخانواده ای اصیل داره طبقه اجتماعی و خانوادگی اش به ما میخوره اما شما مادرخیال میکنی میخواد خودش رو به من قالب کنه من الان خیال ازدواج ندارم الان از وضع خودم راضیم البته اگر شما بگذارید همون موقع خانم از جا بلند شد در حالی که به خودش نفرین میکرد که چرا فکر این پسر نادانه و خودش رو اذیت میکنه به اتاقش رفت و در عین ناراحتی از حرفهای مادر روهام از جوابی که به مادرش داده بود خیلی خوشم آمد بعد هم فهمیدم با لعبت اونجوری که فکر میکردم ارتباط خاصی نداره شبها همچنان بارختخوابم انگار میجنگیدم خوابم نمیبرد گاهی اشکم سرازیر میشد خدایا چرا باید به اینجا میرسیدم واقعا من دل مرده وبی کس کجا و این زندگی اشرافی روهام با اون مادر متعصب و بیمنطق کجا نمیدانستم تکلیفم از این به بعد چه خواهد بود توی بالکن هم باهاش هم صحبت نشم یعنی اون صدای گرم و مطبوع را نشنوم و اون صورت مهربان و نجیب رو نبینم چند شبی از رفتن به بالکن خودداری کردم دلم برایش پر میزد حاضر بودم به پای مادرش بیفتم که اجازه بده فقط باهاش حرف بزنم نه بیشتر*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃

