داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت دوازدهم : ⬇️* اما هیچ خبری نیست بعد اشک هایش سراز…
انتشار: 2026/08/06 17:51 UTCدریافت: 2026/08/06 21:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 21:32 UTC
داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت دوازدهم : ⬇️* اما هیچ خبری نیست بعد اشک هایش سرازیر شد بگذارید همین جا بی آب و غذا بمانم تا بمیرم همه تان راحت میشید عادله از اتاق بیرون اومد به فرنگیس سپرد که به او برسد تا ببینند چه میشود شب بعد دوباره گلنسا دارو را آماده کرد وداشت سراغ نگارمی رفت که عادله صدایش کردبیا کارت دارم نشسته بود روی پله گلنسا منتظر ایستاد ..میگم میگم. . ولش کن من میترسم بزاریوسف برگرده موضوع رو بهش میگم میبرمش پیش خانم دکتر اونجا بچه رو در میاره این بهتره گلنسا بلاتکلیف ماند چی بگم من خواستم یوسف خبر نشه.. چرا نشه اون وقت من میشم مقصر اصلا حال و حوصله اش را ندارم دو شب بعد یوسف آمد عادله توی مبل فرو رفته بود پریده رنگ و تکیدهدوباره چیه ؟؟ نشست کنارش دستش را گرفت و بوسه زد رنگ و رونداری؟ چی بگم یوسف چی بگم این مصیبت تمام نمیشه.. یعنی چه کدام مصیبت فکر کردم دختره رو فرستادی یک طرفی ..نه بفرستم کدام طرف حامله استرنگ یوسف پریدصاف نشست ...راست میگی؟؟حامله یوسف جرأت نمیکرد هیچ اظهار نظری بکند مطیع بود میگفت هرچی تو صلاح می دانی روزها پشت سر هم میگذشت حالا ریش وقیچی را داده بود دست عادله اون هم عادله ای که آنقدر معتقد بود فکر میکرد اگر بچه اش را خانم دکتر بیرون بکشد و مشکلی پیدا کند که در آینده دیگر نتواند صاحب اولاد شود چی؟ اگر حین عمل خونریزی او را از بین ببرد چی؟ وهزاران اگر شب تا صبح مثل خوره مغزش را میخورد آخرش گفت خدایا نه من چهار تا بچه دارم که به جانم بسته اند نمیخوام تلافی کار من سر بچهها در بیاد نمی خوام یک تار مو از سرشان کم بشه میگذارم بچه اش دنیا بیاد خودش هم مثل گلنسا و فرنگیس سر سفره ما میخوره و خدمت میکنه حتما قدر این کار من رو خواهد دانستشکم نگار کم کم جلو می آمد حالا به غذا خوردن افتاده بود دوباره آبی زیر پوستش رفته و زیبایی اش برگشته بود وقتی به آشپزخانه می آمد چادرش را روی شکمش می کشید غلام را ه می رفت و متلک می گفت عجب ارباب زرنگی اگر کار ما بود هرزه و پست بودیم ارباب هر کاری بکنه بی سر و صدا تمام میشه بعد کف دست ها را به هم زد تمام... گلنسا کف گیر به دست دنبالش می دوید غلام آنقدر بگو تا به گوش یوسف برسد اون وقت با زن و بچه ات باید بری گوشه کوچه ها گدایییوسف یکی از شبها در حالی که عادله را نوازش می کرد گفت عزیزم چه صلاح می دانی من فعلا این دختره روصیغه کنم زن براق شد ..چی؟؟..ببین منظورم اینه تا به دنیا آمدن بچه... من که کاری به کارش ندارم اما راستش این بچه بخوای نخوای مال منه میشه حرام زاده به دنیا بیاد هرکس بفهمه تف ولعنت مان می کنه وقتی بچه به دنیا آمد میفرستمش بره یک طرفی گلنسا وقتی شنید گفت خب از نظر شرعی این بچه حرامزاده است یوسف خیلی هم بیراه نمیگه درسته که کار تا اینجا از نادانی وهوس بازی یوسف به وجود آمده اما برای پنج شش ماه یک صیغه بندازه روشعادله به ناچار قبول کرد عاقد ناشناسی را آوردند عادله ایستاده بود و کلمه به کلمه گوش می کرد برای مدت ۶ ماه صیغه خوانده شد مهریه یک کاسه نبات و یک کلام الله وقتی ملا گفت راضی هستی نگار زیر لب گفت بله عادله با خود گفت همه چی داره به نفع این دختر میچرخه خدا میداند که در طالعش چه نوشته من که مات و متحیرم آخر پاییز بود که بچه به دنیا آمد خاور وقتی بچه را گرفت گفت ..الله واکبریک پسر مثل پنجه آفتاب تاحالا بچه به این خوشگلی ندیدم خاور نمی دانست قضیه از چه قرار است هی از بچه تعریف می کرد نگار بعد از اون همه دردی که کشیده بود لبخندی روی لبش نشست زیر لب گفت شکر ..عصر آنروز عادله رفت بچه را دید واقعاً بچه خوشگلی بود مثل یک عروسک لب های غنچه قرمز موهای پرپشت و زیتونی چشم هایش که چشم های نگار بود عادله دلش نمیخواست بچه را زمین بگذارد به خودش گفت من را ببین انگار مراد چند ساله من است که برآورده شده بچه ها همه چیز را می دانستند ابتدا به یوسف بی اعتنا بودند عادله گفت حق ندارید هرچی باشه پدرتان است یوسف جرات نمی کرد یک لحظه برود بچه را ببیند سارا یک روز که از مدرسه برگشته بود به سمت اتاق نگار رفت بچه زیر سینه اش شیر میخورد تاسارارا دید هول شد پستان از دهان بچه کشید و سلام کرد سارا همونجا کنار او نشست می خوام ببینم بچه با ولع می خورد و سارا بالبخندی تمام نشدنی نگاهش میکرد بعد هم گفت بده به من می خوام بغلش کنم نگار بچه را به طرف او دراز کرد سارا گفت خیلی خوشگله ببرمش اون طرف نگار از خدا میخواست گفت بزار لباسش را عوض کنم بچه را تر و تمیز کرد و در پتویی پیچید و به سارا داد همه دورمیز نشسته و غذا میخوردن که سارا بچه به بغل آمد سلام عادله گفت علیک سلام این را چرا آوردی

