..نگاه کنین تو رو خدا مثل عروسکه کاوه بلند شد و دوید و گفت بده به من ببینمش سارا گفت ببین ولی نمیشه…
انتشار: 2026/08/06 17:52 UTCدریافت: 2026/08/06 21:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 21:32 UTC
..نگاه کنین تو رو خدا مثل عروسکه کاوه بلند شد و دوید و گفت بده به من ببینمش سارا گفت ببین ولی نمیشه بغلش کنی عادله بی اختیار گفت بده به من برو لباست را عوض کن غذا سرد شد یوسف همونطور که مشغول غذا خوردن بود گاهی زیر چشمی نگاهی به عادله که بچه را بغل کرده بود انداخت با خودش گفت بدش نیومده بعد بچه ها یکی یکی بلند شدند بالای سر مادر ایستادند کیوان گفت اسمش چیه عادله گفت اسمش.. اسمش را می گذارم فرید یوسف سربلند کرد فرید؟؟.. آره قشنگه یوسف جرأت پیدا کرد بچه را بغل کرد بالبخند محبت آمیز انگشتش را به آرامی روی گونه صورتی رنگ نوزاد کشید مثل پر گل بود سارا رسید و بچه را از یوسف گرفت خودم آوردمش می خوام پیشم باشه و بچه را به اتاق خودش برد عادله با لبخندی شانه بالا انداختیوسف به روستا رفته بود بچه ها هم مشغول آماده شدن برای مدرسه بودند تلفن زنگ زد کیوان گوشی را برداشت بعد از سلام و احوالپرسی به عادله گفت بیا عمه خانم است عادله گه گداری زنگ می زد و حال عمه اش را می پرسید در ضمن این چند سال دو سه بار برای شام دعوتشون کرده بود و هر سال عید خودش یوسف و بچه ها به دیدن عمه می رفتند صدای عمه گرفته بود عادله گفت سلام دور از جون زبانم لال ناخوش احوالی؟؟*ادامه دارد ...*📚داستانهای تایپی📚@Hamdeli20 🌺🍃